تبليغاتX
شاعرانه - poetic

87/07/17

نامه 114

زيباترين سلام‌هاي پاييزي ام را بپذير!
از پنجره که بیرون را نگاه کنی فرشته پاييز را می بینی که دامنش را مي‌تكاند. زمين پر مي‌شود از برگهاي رنگارنگ؛ پر مي‌شود از رؤياهاي حقيقي؛ و پر مي‌شود از ياد هميشگي تو...
حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم، شايد پاييز هم قاصدكي شوخ از جانب تو باشد!

تعارف نمي‌كنم؛ دوست دارم يك روز خورشيد را ببينم كه از شانه تو طلوع مي‌كند.
... و دوست دارم روزي را كه سبدي از آرامش به دست گرفته‌اي و مل نقل بر سر مردم مي‌پاشي.
... و آنروز دوست دارم ساعت‌ها برايت شعر بخوانم.
نمي‌داني چند دفتر، شعر هجران و انتظار و اميد نوشته ام.
نمي‌داني چند نامه نوشته ام و چقدر ذره ذره براي ديدنت آب شده ام!

بي تو پنجره‌اي هستم كه بارها سنگ دلتنگي پيشاني ام را نشانه رفته است. با تو ولي پنجره‌اي هستم كه هر صبح خواب بهشت را تعبير مي‌كند.
عزيز مهربانم!
دستي به گيسوي رؤياهايم بكش!...
...صداي ضربان قلبم را مي‌شنوي؟
باقي بقاي تو.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/16

نامه 113

سلام.
گاهی که شیطان دلم را قلقلک می دهد که این نامه‌ها به دستت نمی رسد، یا اینکه ممکن است دیگر میلی به خواندن آنها نداشته باشی، نوایی روحانی در قلبم می پیچد که: این چنین نیست!
بعد به دلم برات می شود که تک تک واژه‌های این نامه‌های از دل بر آمده را خودت بر زبانم جاری می کنی.

نه! این كلمات یتیم نیستند و بیهوده بر سفیدی این کاغذ نمی رویند.

چه می توان گفت، روزی که نتوانم برایت نامه بنویسم، نگاهم را، و ضربان قلبم را برایت پست خواهم کرد و اگر آن هم میسر نشود، چشم‌هایم را خواهم بست و در سایه سار یک بید مجنون خواهم مرد!

حالا ولی می خواهم چمدان خاطرات را باز کنم.
چمدانی که سرشار است از نگاه‌های گرم، لبخند‌های معطر، سلام‌های شکوفا و عطر نارنجستان خيال تو...
ياد شيرين تو، همه لحظه‌هايم را آسماني مي‌كند.
همین!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/15

غزل دیدار

كاش‌ اي‌ كاش‌، شب‌ هجر تو آخر مي‌شد

صبح‌ ديدار تو اي‌ دوست‌، مكرّر مي‌شد

 

يادم‌ آمد كه‌ خيال‌ تو مرا با خود برد

به‌ همان‌ شب‌ كه‌ دل‌ باغچه‌ پرپر مي‌شد

 

به‌ همان‌ شب‌ كه‌ شب‌ سوختن‌ گل‌ها بود

هر گل‌ لاله‌ كه‌ مي‌سوخت‌، كبوتر مي‌شد

 

يك‌ شب‌ آرام‌ به‌ خوابي‌ ابدي‌ مي‌رفتم‌

اين‌ همه‌ مشغلة يادت‌، اگر سر مي‌شد

 

از خدا خواسته‌ام‌ ـ در نفس‌ گرم‌ دعا ـ

كاش‌ ديدار تو امروز ميسّر مي‌شد

                                                                کلیک بفرمایید: وبلاگ شیرین تر از عسل

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/13

نامه 112

سلام.
مي خواهم ساده تر از هميشه با تو حرف حرف بزنم. با لهجه بي بديل پاييز و بابونه هاي سر مست.
با زبان مشترك كبوتر و كرم شبتاب؛
با زبان سكوت ستاره و صدف هاي بندر.
مي خواهم برايت بنويسم كه دست هايم تهي ست. پاهايم تاول زده. قلبم ولي آرام است. آنقدر آرام كه جز با شنيدن نام عزيزت متلاطم نمي شود.
حيرت آور است نه؟
مهربانم!
نگران نيستم. سر انجام يك روز باورت مي شود كه عاشق ترين موجي كه سر به صخره هاي انتظار دیدنت مي كوبد من هستم.

عزیزترینم!
شب هاي مويه و اضطراب را مي شود فراموش كرد.
شب هاي پر ستاره و روزهاي آفتابي در راهند.
ديگر عرضي ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/09

نامه 111

سلام.
به بركت اينكه به خوابم سر زده اي، چشمه هاي شعرم به جوش آمده اند، و نسيم سحري عطر سلام و صلوات را در كوچه هاي قلبم جاري كرده است.

مي بيني حضور تو چقدر مايه بركت و سرزندگي من مي شود!؟

يادت مي آيد به من گفتي: من كه باشم ابرها عقده گشايي مي كنند؟
تو درست مي گفتي، نام تو را كه به گوش ابرها رساندم، آنقدر بر سرم گل باريدند كه گمان كردم مبادا اينها عاشق تر از من باشند.

ساده برايت درد دل مي كنم،
تنهايم، از خيابانهاي شلوغ بيزارم، از كوچه هاي بن بست دلم مي گيرد.
ديروز ترانه هايم را دزديدند، امروز رؤياهايم را. فردا...

همه ي اميدم به اين است كه تنها تو مي تواني لبخند را به لب هاي خشك و بي روحم برگرداني.
همين!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/06

به دنبال تو...

  

به دنبالت مي‌آيم

با دست‌هايي کوچک،

قلبي بزرگ،

که هر لحظه فشرده‌تر مي‌شود،

و چشم‌هايي

که به هر طرف مي‌چرخند

                      تنها تو را مي‌بينند...

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/06

ساعت به وقت دلتنگي منتشر شد!

انتشارات تكا (توسعه كتاب ايران) مجموعه شعر "ساعت به وقت دلتنگي" را چاپ و منتشر کرد.
اين كتاب ۳۰۹ صفحه اي گزيده از اشعار سالهاي ۷۳ تا ۸۷ را در بر دارد. (البته چاپ شده اش را هنوز خودم نديدم)

اينم تصوير كامل جلدش: ساعت به وقت دلتنگي

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/02

نامه 110

سلام.
نه تو گم شده اي، نه من تو را در سينه ام گم مي كنم.
هر كس براي يكبار هم تو را ديده باشد، مجنون عالم مي شود.
مي دانم، هر عاشقي در پيشاني اش نوري مي درخشد كه تنها عاشقان مي تواننند آن را ببينند.

محبوب ترينم!
تا كجا مرا به دنبالت مي كشاني؟
گاهي فكر مي كنم كه با پروانه هايي كه همديگر را دنبال مي كنند؛
با بید هميشه سربزير مجنون؛
و با گنجشك نازكي كه تنها هر غروب اذان عشق سر مي دهد؛ هم عقيده هستم.
و گاهي هم به اين نتيجه مي رسم كه گروه خوني همه عاشقان يكي ست.

حالا هم از تو ممنونم که در كنارم نشسته اي و بر واژه های این نامه لبخند می زنی...
باقي بقاي تو...

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/30

اذان

آنان که به اندازه من خون جگرند
با کاسه شیر، منتظر، پشت درند
مولای غریب کوفه! شد وقت نماز
برخیز و اذان بگو، همه منتظرند.                     وبلاگ: سفره افطار

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/29

راه شیری

                                                                     برای حضرت امیر (ع)
اذان سحر را دوست دارم چون عطر نام تو را در جان ها مي پراكند.
اما سحري كه تو اذان آن را نگفته باشي، از شام بي ستاره هم سياه تر است.

اي امير!
نام بلند تو با با رويش دل ها همراه است.
به راستي چه شد كه زمين تحمل چشم هاي دور انديش تو را نداشت؟
جز اينكه براي هر كور دلي آيينه اي هديه آوره بودي!

بي شك در سراشيبي شب فرو رفت، تيغ بدستي كه فرق ماهت را نشانه رفت.

اي امير با عظمت!
ديروز تو راه شيري را به ما نشان دادي!
و امروز، كودك دلم با ظرفي از شير به بالينت آمده است.

چشم هايت را بر ما مبند!
                                ما اهل كوفه نيستيم!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/26

نامه 109

سلام.
عاشقانه ترين سلام هايم را بپذير!
اين نامه را در زير نور ماه برايت مي نويسم.
چند دقيقه پيش فرشته اي كه دستهايش بوي پاييز مي داد، در كنارم نشست و گفت: «ماه تكه اي ست شكسته از آينه اي كه شاعران، در آن چهره مي شويند.»

به آسمان نگاه كردم. ماه لبخندي شاعرانه تحويلم داد.
آسمان و شاعران چقدر رازهاي سر بسته دارند.

كاش مي شد فرشته اي از تو برايم مي گفت.
از تو كه رازناك تر از ماه و آسمان و تمام شاعراني!
از تو كه دلگرم تر از خورشيدي و مهربان تر از پروانه هاي عاشق.

پيش از اين هم برايت نوشته بودم كه خداوند تو براي دل من آفريده است. براي لحظه هاي تنهايي و انتظار من.

حالا ولي، چشم هايم را مي بندم و تو را مي بينم كه آينه اي به من هديه مي دهي؛
آينه اي كه تنها تو را به من نشان مي دهد.
ديگر عرضي ندارم...

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/25

نامه 108

سلام.
گاهي فكر مي كنم كه از مفهوم عميقي مثل «آه» چه ساده مي گذريم.
حتما براي تو هم این اتفاق افتاده كه گاهي آدم همه دلتنگي هايش را در يك آه ، خلاصه مي كند.
...و من بارها اين « آه » عزيز را را به تو هديه كرده ام.

هر آه، يك شاخه گل سرخ است،
يك سلام ساده و صميمي،
و يك حسرت هميشگي ست كه در انتظار ديدنت بر لبهاي ترك خورده ام مي رويد.
با شكوه ترين گل ها!
مرا به ضيافت مهرباني دستهايت دعوت كن.
تا كي بايد به رؤياي با تو بودن و فال هاي حافظ دلخوش باشم؛
و عصر هاي پنجشنبه به سراغ فالگير زيرك محله بروم و او فنجان هاي قهوه اش را بررسي كند و بگويد كه فردا صبح قاصدكي خبري خوش برايت مي آورد.

حالا ولی من و اين گل هاي بهت زده در مسير صبح،
شانه به شانه واژه هاي عاشق؛
در انتظار قاصدكي،
تنهايي خويش را آه مي كشيم. همين!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/23

کنار سفره خالی

به‌ لطف‌ ياد تو كز شور عشق‌ سرشاري‌

ميان‌ كوچه‌ قدم‌ مي‌زنم‌ به‌ دشواري‌

 

هنوز در دل‌ اين‌ كوچه‌ عطر يادت‌ هست‌

چنان‌كه‌ در دل‌ من‌ مانده‌ خاطرت‌ جاري‌

 

شكوفه‌ مي‌شكفد در كنار هر قدمت‌

اگر دوباره‌ در اين‌ كوچه‌ گام‌ بگذاري‌

 

شكوه‌ روز به‌ يك‌ لحظه‌ مي‌شود خاموش‌

اگر كه‌ زلف‌ پريشان‌ به‌ باد بسپاري‌

 

هنوز مستم از آن شب كه روي زخم دلم

به شوق و شرم نوشتي كه دوستم داري

 

به‌ قاب‌ عكس‌ تو گفتم‌: «چه قدر غمگيني‌

مگر ز حال‌ من‌ خسته‌‌دل‌ خبر داري‌؟»

 

كنار سفرة‌ خالي‌ نشسته‌ام‌ بي‌ تو

فقط‌ به ‌ياد تو كز شور عشق‌ سرشاري‌!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/19

نامه 107

سلام.
هر صبح با تكه اي نان سنگگ، كمي پنير و جرعه اي شيرين از ياد تو، آغاز مي شوم.
روزهايم با حضور تو آفتابي ست.

امير قافله لحظه هايم تو هستي و از اين روست كه سر به فرمان تو در اوج قدم مي گذارم؛
و هر شب سر بر بالشي مي گذارم كه رؤياي با تو بودن را به من نشان مي دهد.

من بر اين باورم كه شور عشق تو مثل ماه، از هلال تا بدر كامل نوسان ندارد بلكه خورشيدي ست كه با گذر ايام پير نمي شود.

محبوب ترين!
وقتی كه نام تو كه بر زبان واژه هايم جاري مي شود، آرامشي شگرف در جان لحظه هايم مي رويد.
حالا مي فهمم چرا وقتي از تو مي نويسم، همه هستي به احترام نام عزيزت سكوت مي كند.
با همه اين احوال، دلخسته ام عزيز!
دستم را بگير!
همين!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/19

مسابقه‌ی وبلاگ نویسی «نیایش کلمات»

وبلاگ نویسان عزیز سلام !
از شما دعوت می‌کنم در مسابقه‌ی وبلاگ نویسی «نیایش کلمات» شرکت بفرمایید.
این مسابقه از سوی معاونت هنری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران و موسسه‌ی فرهنگی هنری اردی‌بهشت برگزار خواهد شد .
برای شرکت در این مسابقه به مراحل و امتیازات زیر توجه فرمایید :
1- وبلاگی مستقل با موضوع نیایش ، معنویت و رمضان بسازید 25 امتیاز
2- در این وبلاگ مطالب‌تان را در قالب نثرادبی(شاعرانه) بنویسید 35امتیاز
3- وبلاگ را حتی‌الامکان با استفاده از انواع امکانات (رنگ ، فونت،گرافیگ، صدا و تصویر) کامل و متمایز کنید 15 امتیاز
4- تا 25 رمضان 1429 قمری (امسال) حداقل 10 مطلب تازه در وبلاگ‌تان بارگذاری کنید. 15 امتیاز
5- لینک وبلاگ‌های شرکت‌کننده در مسابقه‌ی«نیایش کلمات» را در وبلاگ‌تان قرار دهید هر 5 لینک 2 امتیاز ، مجموعا 10 امتیاز

تذکرات مهم :
الف) فقط وبلاگ‌هایی که آدرسشان درmahnevesht@yahoo.com ثبت شود مورد داوری قرار خواهند گرفت .
ب) آخرین مهلت ثبت نشانی وبلاگ‌ها 25 رمضان 1429 قمری (امسال) خواهد بود.
ج) وبلاگ ها باید در فضاهایی ایجاد شوند که به راحتی برای عموم کاربران اینترنت قابل دسترسی باشند.

سیدضیاءالدین شفیعی
دبیر جشنواره نیایش کلمات
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/18

نامه 106

سلام!
به تعداد قطره هاي اشكي كه در نديدنت ريخته ام، سلام!

همه رودهاي پريشان، همه پنجره هاي سينه چاك، همه بيدهاي مجنون و همه مجنون هاي آواره، همچون من دلتنگ و بيقرار تو هستند.

بين! پاهاي تاول زده ام را در مسير آمدنت جا گذاشته ام.

بي اغراق مي گويم؛ عشق به من آموخته است كه بايد صبور باشم،
از اين رو نه از آدم هايي كه به خونم تشنه اند هراسي به دل دارم؛‌ نه در شب هاي شعر، از دست زدن مردم به وجد مي آيم و دست و پايم را گم مي كنم.

اين روز ها ولي از دست گرگ هاي دلتنگي به چاه مهرباني ات پناه آورده ام. عزیز مصر عاشقی! تنهايم مگذار.

حالا هم چشم به آسمان دارم،
و آهسته در شعر هايم قدم مي زنم.
به پشت سر نگاه نمي كنم. پيش رويم خورشيد لطف تو دارد از پشت كوه هاي سكوت سرك مي كشد.
منتظرت مي مانم.
همين!
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/17

نامه 105

سلام.
اگر رویت را از من برگردانی، اگر عطر نسیم مهربانی ات را از من دریغ کنی و اگر لحظه های سربی مرا آفتابی نکنی، من بیهوده ترین آدم روی زمین خواهم بود.

اعتراف می کنم که رسم عاشقی را بجا نیاوره ام.
نه اینکه راه و رسمی را بدانم و کوتاهی کرده باشم، نه! به جان این اطلسی ها و اقاقی ها قسم که هرچه در توان داشته ام رو کرده ام.

می دانم که شان تو بالاتر است از آنچه من تقدیم کرده ام. اما عزیزتزینم از تو می خواهم که این قلیل را از من بپذیری.

راستش را بخواهی چند وقت است که می ترسم دیگر این نامه ها هم - که پاره های دل مرا حمل می کنند -  تو را به شوق نیاورند.

مهربانا!
روی خود را برمگردان و همه کوتاهی های مرا ببخش!
دیگر عرضی ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/12

در داخل قبر!

قلبم پاشید و خوشه ی گندم شد
یک مورچه در کاسه چشمم گم شد

یک موش که فاتحانه جولان می داد
در خوردن استخوان من پنجم شد!

وحشت نکنید حالم خوبه و قصد مردن هم ندارم!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/09

ايستگاه

ايستگاه روزهاي ابري
ايستگاه شعر‌هاي سوخته.
ايستگاه خواب‌هاي تعبير نشده،
هر‌جا قدم مي‌گذاري
يک ايستگاه صلواتي درست مي‌شود.
حتّي قنوت نمازم
ايستگاه لبخند مهربان توست.
تا کدام ايستگاه
                به دنبالت مي‌کشاني‌ام؟

مصاحبه من با خبرگزاری جمهوری اسلامی

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/06

نامه 104

سلام.
واژه های این نامه، همچون سلولهای تن من، دلتنگ شنیدن پاسخ این سلام های بی ریایند.

پنجره سمت خیابان را باز می کنم. نه عطر عبوری به مشام می رسد، نه ردی روی آسفالت بی روح خیابان نمایان است.

از تو چه پنهان که امروز خودم را در آیینه دیدم، نشناختم.
«به اندازه چند قرن پیر شده ای.» این را آیینه بی زبان به من می گوید.
اما هیچ آینه ای نمی تواند خورشیدی را که در سینه ام می درخشد، نشان دهد و این دلی را که به امید دیدنت جوان مانده است.

کاش آیینه ای می توانست اشتیاقی را که در انتظار دیدنت همچون کبوتری در رگ هایم جریان دارد، نشان بدهد.

با مرام ترین!
آیینه خود تو هستی، خورشید تویی، جوانی دلم نیز از لطف بی انتهای توست. 

زودتر بیا و تا عمری باقی ست، لحظه هایم را آسمانی کن.
دیگر عرضی ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/04

ای عشق!

تو مثل ابر پُر ‌باراني اي عشق
طراوت‌بخش روح و جاني اي عشق
سر آمد عُمرم از دست تو امّا
ندانم درد يا يا درماني اي عشق!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/04

نامه 103

سلام.
خستگی یک کوه بر شانه هایم سنگینی می کند.
لحظه هایم به کندی می گذرد و حس گنگ و غریبی به گلویم چنگ انداخته است.

با دلشوره ها و دلواپسی ها همراه شده ام.
شب، طوفان شن، جاده ای گم شده در غبار،
پس خورشید مهربانی ات کی طلوع می کند؟
تو اینگونه می خواستی مرا؟

فانوس نگاهم را گم کرده ام... ادامه راه را نمی بینم.

فکر می کنم قلبم مزرعه است که بعد از هجوم تگرگ، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.

از نو برایت می نویسم:
خستگی یک کوه بر شانه هایم سنگینی می کند... اما من هنوز عاشقم.
همین!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/02

دو دوبیتی

۱
شراب خانگي! ويران کن امشب
درون روح من توفان کن امشب
مرا از دست اين نامردمي‌ها
ميان چشم خود پنهان کن امشب

۲

امون از دست اين دور و زمونه
به هر كه رو كُنُم نامهربونه
رفيق و همدلي پيدا نمي‌شه
براي اين دل بي‌آشيونه  

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/05/30

سفرنامه حج 11

حوالی ساعت ۳ و نیم صبح جمعه ۱۷ خرداد ۸۷ راهی مسجد النبی شدم. اذان را ساعت ۴ و ۷ دقیقه می گفتند. از قبل می دانستم که اینها صبح های جمعه در نمازشان آیه سجده دار می خوانند. به این ترتیب که در وسط خواندن سوره وقتی به آیه سجده دار می رسند، سجده می کنند و بعد بلند می شوند و ادامه سوره را می خوانند.
ایرانی هایی که برای بار اول در این نماز ها شرکت می کنند، معمولا قاطی می کنند و به اشتباه می افتند. از طرفی چون به نماز یک سجده اضافه می شود، باطل می شود و باید آن را از نو خواند.
از مسجد که بیرون آمدم آقای «خلیلی پناه» از همکاران سازمان مدیریت را دیدم. دشداشه پوشیده بود و با نگاه اول نشناختمش. می گفت آقای «سخن سنج» (همکار دیگرمان) هم آمده که او را ندیدیم. با هم راهی بقیع و بعد هم به مسجد بلال رفتیم. یاد بلال بخیر. همیشه از شخصیت بلال خوشم آمده و تصورم از چهره بلال همان بلال فیلم «محمد رسول الله» است. این بیت را زمزمه می کنم و وارد مسجد می شوم:
سرد و سياه‌ است‌ اين‌ ساية‌ موهوم‌ شهر
كاش‌ اذان‌ ســـــر دهد بر لـــــب‌ بامم‌ بلال‌!
 مسجد بلال ۱۰۰ متری با هتل قصرالدخیل فاصله دارد. مسجدی بزرگ و شیک و البته مثل بقیه مساجد مدینه خلوت. یک مناره بلند دارد و یک گنبد سبز کوچک که مثل یک کلاه بر سرمسجد نمایان است. مساجد مدینه معمولا معماری زیبایی دارند.
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/05/28

اخبار

اخبار ۲۰:۳۰ سرخ است

اخبار ۲۱ سفید

اخبار ۲۲ آبی

اخبار بی بی سی بنفش

اخبار ... اخبار ... اخبار...

چقدر این خبرها بوی ماهی گندیده می دهند!

تا کی باید پای این تلویزیون

منتظر باشم؟

پس کی خبر آمدنت را اعلام می کنند

                                 موعود من؟!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/05/24

تقدیم به آخرین منجی عالم

عید نیمه شعبان بر شما مبارک باد

 دوبیتی

سحر شد یار بی همتا نیامد
یگانه منجی دلها نیامد
نهاد آدینه را موعود دیدار

هزار آدینه رفت اما نیامد

 

غزل 

نام‌ تو را بردم‌ اي‌ شعلة‌ شوريده‌ حال‌

روي‌ لبانم‌ شكفت‌، چشمة‌ شعري‌ زلال‌

 

چشمة‌ نوري‌ كز آن‌ مي‌ شود از خود گريخت‌

مثل‌ گل‌ رازقي‌، مثل‌ گل‌ پامچال‌

 

نام‌ تو را بردم‌ و داغ‌ دلم‌ تازه‌ شد

داغ‌ غريبانه‌ ات‌، كرده‌ مرا پايمال‌

 

بي‌ خبر از حال‌ تو، گم‌ شده‌ام‌ در خودم‌

روز و شب‌ من‌ گذشت‌ ، در صدفي‌ از خيال‌

 

سرد و سياه‌ است‌ اين‌ ساية‌ موهوم‌ شهر

كاش‌ اذان‌ سر دهد بر لب‌ بامم‌ بلال‌

 

چشم‌ به‌ در مانده‌ام‌ بي‌ تو در اين‌ غمكده‌

زخم‌ به‌ جان‌ مي‌ زند در غم‌ تو ماه‌ و سال‌

 

راه‌ به‌ جايي‌ نبرد، بي‌ تو غريب‌ بزرگ‌!

با تو فقط‌ مي‌ رسد راه‌ به‌ سوي‌ كمال‌ 

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/05/21

نوش جان!

 

 يکي زد باز هم زخم زبانت 
بزن مهر سکوتي بر لبانت!
برای سرفرازی در ره عشق

بنوش این زخم ها را، نوش جانت!


 

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/05/19

... يك روز

 

ساكت و سرد مي‌شوم يك روز

خوشه‌اي زرد مي‌شوم يك روز

 

من كه آتشفشاني از دردم

عاقبت سرد مي‌شوم يك روز

 

همسفر با كبوتران سپيد

آسمانگرد مي‌شوم يك روز

 

رودی از عشق بوده ام یک عمر

کوهی از درد می شوم یک روز

 

زير پاهاي خستة مردم

كمتر از گرد مي‌شوم يك روز

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/05/16

سفرنامه 10

نماز مغرب (۱۶ خرداد ۸۷) را که خواندیم به سمت خانه حضرت علی (ع) حرکت کردم. پشت محراب تهجد پیامبر (ص) یعنی جایی که ایشان نماز شب می خوانده، غلغه بود. عده زیادی در نوبت بودند تا دو رکعت نماز پشت پنجره نزدیک محراب بخوانند. جای شما خالی دو رکعت هم نصیب من شد. البته با تصبره و شنیدن غرغر پشت سری ها، دو رکعت هم اضافه به نیت پدر و مادرم خواندم.


کمی آنطرف تر جلوی در خانه حضرت زهرا (س) شلوغ بود. همان در چوبی سوخته که ماجرایش را می دانید... حالا این در سبز رنگ و آهنی ست و ۳ قفل بزرگ به آن زده شده. یک مامور چفیه قرمز هم کنار در ایستاده بود و ما را مسخره می کرد که : هذا بیت بنت رسول ...(اینجایش را به عربی نمی دانم چه می شود.)منظورش این بود که اینجا منزل دختر پیامبر است. چرا اینجا گریه می کنید؟ لااقل بروید برای قبر پیامبر گریه کنید! ... شما شیعه ها دختر رسول الله را بیشتر خودش دوست دارید!...
یکی نیست بگوید: آخه پدر ... صلواتی به تو چه!

هر کس اشکش جاری می شد باید آنجا را ترک می کرد وگرنه ماموران عصبانی بیرونش می کردند. بعد از ۱۴۰۰ سال هنوز هم اینقدر مظلومیت؟
آقای «پرواز» از همکاران سازمان را در لای جمعیت دیدم. به طرفش رفتم اما به یکباره غیبش زد.
یواشکی هم با دوربین و هم با موبایل از در خانه حضرت زهرا (س) و مردم و مامور بد اخلاق عکس گرفتم و به سمت هتل حرکت کردم...

                                
 
 
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/05/15

غزل ماه‌ و مين‌

 *تقدیم به همه جانبازان - به مناسبت میلاد خجسته ی علمدار کربلا و روز جانباز

پر‌شكسته‌ايم‌ اگر، دل‌شكسته‌ نيستيم‌

ما كه‌ مثل‌ ابرها، خويش‌ را گريستيم‌

 

ماجراي‌ ماست‌ اين‌: ماجراي‌ ماه‌ و مين‌

صادقانه‌ سوختيم‌، عاشقانه‌ زيستيم‌

 

روي‌ مين‌ اگر‌چه‌ رفت‌ دست‌ و پاي‌مان‌، ولي‌

باز روز حادثه‌، صف‌ به‌ صف‌ مي‌ايستيم‌

 

مي‌توان‌ هميشه‌ ماند، سرفراز و سر‌بلند

مي‌توان‌ شبيه‌ سرو، روي‌ پا بايستيم‌

 

تكيه‌ مي‌كنم‌ بر اين‌، واژه‌هاي‌ آخرين‌

پر‌شكسته‌ايم‌ اگر، دل‌شكسته‌ نيستيم‌

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   •