88/04/14
یا علی(ع)
اي كاش از اين خاك، صدا برخيزد
يا دستي باز بر دعا برخيزد
اي كاش دل فتاده در دام گناه
با گفتن يا علي(ع) ز جا برخيزد
88/04/08
دو رباعی
۱
اي عشق كه در شعلة تو دود شدم
خوش آمدي! از داغ تو خشنود شدم
ديروز فقط بركهاي از غم بودم
امروز ولي با نفست رود شدم
۲
هرچند که انتظار سهم من و توست
يك شاخه گل از بهار سهم من و توست
آرام قطار عاشقي راه افتاد
يك کوپه از اين قطار، سهم من و توست
88/04/02
از نو برایت می نویسم
سلام. حال من خوب است. البتهاين را دكترها ميگويند.
از تو چه پنهان كه چند وقت است هر نيمه شب، از چشمهايم آينه و كبوتر ميبارد. گفتم كبوتر، ياد احوال اين روزهايم افتادم كه شبيه كبوتري شده ام بي بال و پر، در لانهاي پوشالي كه دچار طوفان شده است و به عقربههايي چشم دوخته ام كه پاهايشان در گل فرو رفته اند.
عقربههايي كه مثل آفتابگردانها دور سرم ميچرخند و من سرگيجه ميگيرم.
ديشب باد تندي وزيد و همه واژههايم را بلعيد.
باران گرفت و همه شعرهايم را شست و با خود برد.
حالا فقط كلمه مقدس "تو" برايم باقي مانده است. كلمهاي كه بي آن هيچ حرفي براي گفتن ندارم.
اين دقايق بي تو چقدر سخت ميگذرد. دیگر عرضی ندارم.
88/03/27
دوبیتی
گره از کار دنیا وا نمیشه
زمین و آسمونو گشتم؛ اما
کسی چون یوسف زهرا(س) نمی شه!
88/03/26
پلاک
کمی از عطر خاکت را ندیدیم
چگونه پر کشیدی عاشقانه
که ما حتی پلاکت را ندیدیم؟
88/03/23
نامه 129
سلام به تو که همیشه بهترینی و خدا را سپاس که هیچ وقت پنجره عشق را به رویمان نبسته است؛ حتی وقتی که طوفان های استرس همه دل را زیرورو می کند یا زمانی که چند ریشتر زلزله شانه ها یمان را تکان می دهد.
درست مثل پرستویی که در آغوش بهار خواب آشیانه اش را می بیند، به پشتی خاطرات تکیه می دهم و از روزنه اتاق دلتنگی به چشمان خیس ماه خیره می شوم و دل به روزهای شیرین رفته می سپارم.
باوفاترین!
همیشه بر این باورم که تنها تو می توانی نیلوفرانه از لای دفتر شعرم سرک بکشی و به آینه و آفتاب سلام بگویی و به دل های خسته تازگی تعارف کنی.
می دانم حق با تو است، کم کم دارم از روزهای جوانی فاصله می گیرم و دیگر نمی توانم سفیدی محاسنم را کتمان کنم. اما گمان نمی کنم عشقی که درون سینه این ریش سفید شعله ور است هیچ گاه پیر شود.
با همه این احوال، هرگز مخواه آخر قصه این پیر عاشق با انتظار به آخر برسد.
کاش زودتر برسی و این در را به صدا درآوری. دیگر عرضی ندارم.
میلاد خجسته بانوی دو عالم حضرت فاطمه (س) و روز زن و روز مادر گرامی باد!
88/03/20
۱
گلها و پنجره ها
لبخند می زنند
وقتی از آمدن تو می گویم.
۲
این گرگ
فرزند آن بره ایست،
که عاشق نگشته بود.
88/03/16
تو می آیی
بی خود با دفتر شعرم به ایستگاه نیامده ام!
بی خود باران نمی بارد!
تو می آیی!
88/03/13
نقاشی پای تخته!
کار کشیدن نقاشی که تمام شد متوجه شدم که همه کلاس ساکت نشستن و به دست من خیره شدند. طولی نکشید که معلم از راه رسید.
متوجه نقاشی نشد و شروع کرد به درس دادن. اما وقتی خواست چیزی روی تخته بنویسد چشمش به نقاشی افتاد. یکباره مثل برق گرفته ها خشکش زد. قدری محو آن شد و گفت: این را کی کشیده؟
بچه ها همه مرا نشان دادند. گفت: بیا اینجا. رفتم.
سوال کرد که اینو رو از روی چی نقاشی کردم و وقتی شنید از روی حافظه ام. به بچه ها گفت: براش کف بزنید. ...و زدند!
صدای سوت و کف بچه ها بالا رفت. سرمو پایین اندختم کلی خجالت کشیدم. بعد آقا معلم گفت: اینقدر زیباست که من نمیتونم تخته رو پاک کنم و مطلب بنویسم. پس خودت پاکش کن که بتونم درس رو ادامه بدم...
من هم نقاشی رو پاک کردم و نشستم.
88/03/12
مهمان ملائک
مردی که برای دل ما آينه آورد
هر چند که بيتاب ترين مرد زمين بود
با داغ شهيدان شما حوصله می کرد
ای سبز ترين فصل مزن حرف جدايی
امروز ببين باغ دلم بی تو شده زرد!
ديروز حضور تو شفای دل ما بود
امروز چه پژمرده ام از داغ تو ای مرد!
هر چند که مهمان ملائک شدی اما
ای سبز ! به اين باغ زمستان زده برگرد!
خرداد ۷3
88/03/11
سرود
غزل «مادر گلهای عالم» را خیلی سالهای پیش نوشتم. امروز صبح از سایت ایران صدا متوجه شدم که این شعر توسط «گروه اندیشه و معارف اسلامی» تولید و خوانده شده. میتونید اونو از اینجا گوش کنید:
مادر گلهای عالم
اینم عکسهایی از زادگاهم دزفول: کلیک بفرمایید
88/03/09
باران
تو پشت آن ایستاده ای.
هر تلفنی به صدا در می آید
صدای تو از آن شنیده می شود.
حتی
همه کانالهای تلویزیون
تو را نشان می دهند.
این قطره های باران ولی،
اشک های تو نیستند،
«دوستت دارم» های من اند
که به پایت می ریزم.
88/03/06
یا زهرا (س)
خوشا موجي که از دريا بگويد
گلي کز مادر گلها بگويد
براي فتح دلهاي شکسته
يکي اي کاش يا زهرا (س) بگويد!
88/03/02
فرشته های باغ فدک
شب
روی عقربه های ساعت
به خواب رفته است،
به قدر یک دوبیتی سکوت کن!
آنگاه
سیبی به جای ماه
در آسمان بکار!
شاید
ستاره ای عاشق
خواب فرشته های باغ فدک را می بیند.
88/02/29
عرض تسلیت
از وقتی که روی زندگی مرحوم علامه جعفری یه تحقیق 900 صفحه ای انجام دادم؛ حسابی شیفته شخصیت این بزرگوار شدم، به همین خاطر همیشه خودم را ملزم می دونم که اگر سعادت زیارت امام هشتم نصیبم شد حتما به زیارت علامه هم در دار الذهد بروم.
یه روز که توی دارالزهد مشغول خواندن فاتحه برای مرحوم علامه بودم متوجه یه آقای نورانی در گوشه سمت راست در ورودی شدم. داشت از نشسته نماز می خواند. هر کس متوجه حضور ایشون می شد دو زانو در کنارش می نشست.
کم کم ده پانزده نفری کنارش حلقه زدند اما او انگار هیچکس رو نمی دید و خیلی ساده و بی آلایش گرم ذکر خودش بود. سیمای آسمونی و حالات معنویش حسابی منو جذب خودش کرد. از یکی پرسیدم: این حاج کیه؟ یواش در گوشم گفت: آیت الله بهجت!
خیلی جا خودم. همون کسی که راههای آسمون رو بهتر از زمین می شناخت. خیلی در موردش خوانده بودم و شنیده بودم. همون که دوست داراش برای خواندن دو رکعت نماز عاشقانه پشت سرش، رنج صدها کیلومتر راه رو متحمل می شن...
یادمه یکی از شاگرداش برام تعریف کرد: یه بار دعوتش می کنن برای سخنرانی. میره بالای تریبون و میگه من راضی به سخنرانی نبودم اما در پاسخ به اصرار دعوت کننده ها همه عرایضم به شما اینه که: به آنچه می دانید عمل کنید و به آنچه نمی دانید با احتیاط عمل کنید. والسلام.
ارتحال عالم ربانی حضرت آیت الله بهجت را تسلیت عرض می کنم.
88/02/28
دو دوبیتی
نوش جان!
يکي زد باز هم زخم زبانت
بزن مهر سکوتي بر لبانت!
براي سرفرازي در ره عشق
بنوش اين زخمها را، نوش جانت!
زمانه
شب آهنگي معطّر مينوازد
تو را از هرچه بهتر مينوازد
زمانه ساز دل را کوک کرده
که چشمان مرا تر مينوازد
88/02/27
خاطره 4
در هنرستان فجر اهواز دینی و قرآن تدریس می کردم. یه روز مراقب جلسه امتحان پایان سال بودم. زمان جلسه امتحان تمام شد اما چند نفر هنوز برگه هاشون رو تحویل نداده بودند.
به آنها گفتم: بچه ها نگران نباشید من می توانم باز هم صبر کنم. شما با آرامش فکر کنید و جواب سوالات را بنویسید.
دقایقی بعد چند نفر بلند شدند و برگه ها را دادند. اما سه نفر مانده بودند که به خود می پیچیدند و چیزی به ذهنشان نمی رسید. آرام بالای سرشان رفتم و برگه هایشان را نگاه کردم. هر سه تایشان حدود 8 یا 8.5 می گرفتند. یکبار دیگه برگه هاشون رو مرور کردم دیدم هر سه تاشون یه سوال دو نمره ای را جواب نداده اند. سوال با این مضمون بود: تسبیحات حضرت زهرا (س) را نام ببرید.
با خودم فکر کردم هدف از درس آموزش است و در هر شرایط می شود این کار را کرد. اینجوری هم جواب سوال رو برای همیشه یاد می گیرند و هم از این درس نمی افتند.
بالای سر اولی رفتم و یواش گفتم: جواب این سوال را می خوام بهت بگم به شرط اینکه اگه نماز می خونی یک هفته بعد از نمازات این تسبیحات رو بخونی.
هنوز حرفم تمام نشده بود که آن یکی که فالگوش ایستاده بود گفت: آقا جواب رو بگو، من یه ماه می خونم.
نفر سوم هم گفت: آقا بخدا منم می خونم.
گفتم: برای هیچکس اجباری نیست. اگه دوست داشتین بخونین. طریقه خواندنش اینطوره: 34 تا الله اکبر ، 33 تا الحمد لله 33 تا هم سبحان الله.
بچه ها یاداشت کردند و با خاطره ای خوش از جلسه بیرون رفتند...
88/02/26
خاطره 3
سال 70 دانشجو بودم و هفته ای یه روز، توی مدرسه ای در روستای کوت عبدالله اهواز فارسی و هنر به صورت حق التدریسی درس می دادم. خیلی منطقه فقیر نشینی بود. کلاس من 52 نفر و تعداد میز و صندلی ها 11 تا بود. یعنی اگه به زحمت 4 نفره هم می نشستن باز یه عده باید هر روز ایستاده درس گوش می داند.
صندلی خودمو به دو نفر می دادم و زنگ تفریح که می شد یه نفر مامور بود تا این صندلی رو برام بیاره تو دفتر که چند دقیقه استراحت کنم. اینا همه یه طرف نداشتن کولر و تهویه مناسب و نور کافی و ... طرف دیگر.
یه روز عصر که کلاس تموم شد یه یکی از بچه ها گفتم: «این لامپ مهتابی رو خاموش کن!»
فوری گفت: «چشم آقا».
ادامه مطلب
88/02/23
خاطره 2
دقیقا یادمه که سال 64 بود. یه شاگردی داشتم که فامیلش یادم نیست اما تو اون روستا بهش می گفتن: «علی گدا». خیلی فضول بود. تو چند ثانیه همه کلاس رو بهم می ریخت. وسطای سال بود که یه شب دیگه از دستش کلافه شدم و خون جلوی چشامو گرفت و نمی دونم چی شد که دستم رفت برای چوب میز ردیف جلو – جایی که بچه ها پاهاشونو روش میزارن- دیدم کنده اس. با همون جلوی بچه ها چند تا به پاهاش زدم و بعد با لگد از کلاس اندختمش بیرون.
هیچ وقت اونقدر خودمو عصبانی ندیده بودم. از شما چه پنهون که از خودم تعجب کردم چرا این کار رو کردم.
فردای اون روز برای کاری به دفتر نهضت سوادآموزی دزفول رفتم. یکی از دوستای قدیمی رو دیدم. اتفاقی پرسید: «کجا تدریس می کنی؟»
گفتم که فلان روستا. گفت: جدی؟ گفتم آره. آهی کشید و گفت: یه پسره ای اونجاس بهش میگن علی گدا. از من به تو نصیحت. یه وقت باهاش درگیر نشی؟
با تعجب پرسیدم: برا چی؟
گفت: یه مادر قلدر بد دهن داره که می تونه همه نهضت سواد آموزی دزفول رو از ریشه در بیاره!!!
گفتم: صداشو در نیار دیشب حسابی زدمش!
گفت: پس امشب پاتو تو اون روستا نذاری .
ادامه مطلب
88/02/22
خاطره 1
گفت: « دو بشخه!»
گفتم: «نه جانم بگو بخش»
گفت: «بشخ»
گفتم: «بگو ب... خ... ش »
مثل من با صدای کشیده گفت: «ب... ش... خ»
همه بچه ها خندیدند. من ولی هم حرصم گرفته بود و هم خنده ام. فقط آروم گفتم: «بفرما بشین.»
88/02/21
مادر
خورشید
نان تازه ای ست
که مادرم به آسمان بخشیدهاست.
۲
مادر
کلام کوچکی نیست
که بشود بی «سلام»
از کنار آن رد شد.
۳
از نماز نشسته مادرم
تا گنبد امام هشتم
رنگین کمانی ست
که بهشت
در سایه آن آرمیده است.
88/02/19
نمایشگاه کتاب
دیگر عرضی ندارم - نشر هنر رسانه اردیبهشت
بعد از باران و فانوسهای سنگی - موسسه سوره مهر (حوزه هنری)
ساعت به وقت دلتنگی - نشر تکا (توسعه کتاب ایران)
سه مزار برای یک شهید - نشر پیام آزادگان
گزیده ادبیات معاصر شماره ۷۷ - نشر کتاب نیستان
مصاحبه با خبرگزاری ایسنا
88/02/13
شعرک ها...
لینک برخی از کتابهایم در سایت آدینه بوک
۱
درختهای نارنج شکوفه داده اند
نسیم یادت
وزیده است.
۲
من: پاره سنگ
او: کلاغ ، کورکودیل، کابوس
تو: سیمرغ، سایه آفتاب؛ سکوت
هر سه
از یک خانواده ایم؛
دلداده ایم!
۳
لباسهایم را اتو می کنم
کفشهایم را واکس می زنم
ساعت یازده
قرار است باران بباید!
۴
زندگی جریان دارد
حتی در جوهر خودکارم
که تنها بلد است
نام تو را بنویسد!
88/02/12
از نو برایت می نویسم ...
سلام. اگر رویت را از من برگردانی، اگر عطر نسیم مهربانی ات را از من دریغ کنی و اگر لحظههای سربی مرا آفتابی نکنی، من بیهوده ترین آدم روی زمین خواهم بود.
اعتراف می کنم که رسم عاشقی را بجا نیاوره ام.
نه اینکه راه و رسمی را بدانم و کوتاهش کرده باشم، نه! به جان این اطلسیها و داودیها قسم که هرچه در توان داشته ام رو کرده ام.
می دانم که شان تو بالاتر است از آنچه من تقدیم کرده ام. اما عزیزتزینم از تو می خواهم که این قلیل را از من بپذیری.
راستش را بخواهی چند وقت است که می ترسم دیگر این نامهها هم - که پارههای دل مرا حمل می کنند - تو را به شوق نیاورند.
مهربانا! روی خود را برگردان و همه کوتاهیهای مرا ببخش!
دیگر عرضی ندارم.
88/02/08
طرح
اما تو اشکهایت را
بر گونه هایم
سنجاق مکن!
88/02/04
خلیج فارس
تو را می خواهم ای همواره آبی
تو را با مردم بندر نشینت
تو را با آن شکوه آسمانی
تو را با موج های نازنینت
گهی چون برکه ای آرام و سنگین
گهی بر شانه توفان سواری
بنازم لحظه ی آرامش ات را
خوشا آن روزهای بی قراری
خوشا هرمز خوشا قشم و خوشا کیش
خوشا تنب بزرگ و کوچک تو
خوشا آن ساحل گوهر فشانت
خوشا پیر و جوان و کودک تو
خوشا آن لهجه بندر نشینان
خوشا آن آفتاب بی زوالت
خوشا عطر شهیدان خلیجی
که می پیچد به جان بی مثالت
خلیج فارس می مانی همیشه
خلیجی ماندگار و آسمانی
میان نقشه دلهای عالم
همیشه سرفراز و جاودانی
88/01/31
خوشبخت
هم شاعر خوب مرده، هم شاعر بد
عمر من و تو نیز ، به آخر برسد
خوشبخت کسی که بعد از او می خوانند
یک حمد و سه بار "قل هو الله احد "
88/01/30
یادی از روانشاد دکتر غلامرضا رحمدل
سال 73 بود انگار. با چند تا از دوستان دانشجو رفته بودیم کنگره شعر دانشجویی در رشت. دکتر یاسمی و رحمانیان هم بودند. به گمانم برای اولین بار بود که زنده یاد دکتر رحمدل را می دیدم. در کنار مجری نشسته بود و در اجرای برنامه کمک می کرد. گاهی تکیه ای به شاعری می انداخت و طنزی می گفت و جلسه را سر شوق می آورد.
نوبت به من که رسید چند دوبیتی خواندم. از بین دوبیتی هایم یکی را فی البداهه تضمین کرد و موقعی که از پشت تریبون پایین می آمدم گفت:
چه شور محشری داری سعیدی
صفای دیگری داری سعیدی
هنوزم در غم بابا و فایز
دل غمپروری داری سعیدی
خدایش بیامرزد...
88/01/25
ماه ...
دستم به تماشاي تو بر پنجره خشكيد
تا آن كه از آن دور معمّاي تو را ديد
هر چند گرفتار توام بيشتر از پيش
هر چند دلم شعله شد و گِرد تو پيچيد
اين بار ببين قسمت ما اين شده امروز
تو سروتر از سروي و من بيدتر از بيد
تو چشمة احساسي و من تشنة مهرم
من ماه غريبانهام و چشم تو خورشيد
آيا شود امروز به دام تو بيفتم؟
ـ آيينه ز چشمان پر از مهر تو پرسيد ـ
سوگند به پيغمبر چشمان تو، امروز
محتاج نگاه توام اي چشمة امّيد
اين شب سپري شد، نفس ماه سر آمد
امّا نشد از ميوه ماه تو یکی چيد!
88/01/22
از نو برایت می نویسم ...
سلام بر تو و ارديبهشتی که در راه است!
گاهي حس ميكنم كه زمين با سرعت بيشتري ميچرخد و چه زود احساس پيري ميكنم. حال كسي را دارم كه راه زيادي را دويده است. نبضم تند تر ميزند و اشكم زودتر راه زبانم را ميبندد.
گاهي كه از پنجره دلم به اطراف نگاه ميكنم احساس ميكنم كه همه رهگذاران را ميشناسم ، روز تولد همه پروانهها را می دانم. حتي زمان خواب کاجها و بيدهای خسته را ميدانم. چه تجربه عجيبي!
با اين حال گاهي در اوج تنهايي فكر ميكنم كه از درون سينه ام چيزي گم شده است. چيزي كه بعضيها به آن دل ميگويند، بعضي سنگ، بعضي هم پاي لنگ!
درون سينه ام جاي خالي چيزي را حس ميكنم كه ميتوانست جهاني را بهم بريزد. دنيايي را بسازد. دلي را بلرزاند يا حتي پايي را سست كند.
در سينه ي من چيزي گم شده است و من بيدل شده ام!
... اين سطرها را هي بخوان و بخند!
... كاش زودتر بيايي و چيني نازك تنهايي ام ترك بردارد. همين!

