86/10/26
ماهیان شریعه
- واژه هایم را سر بریدند.
(دست به کمر،
شکسته و خسته)
- آه برادرم...!
۲
کبوتری خوابهایش را
به آب می بخشد
ماهیان شریعه
تشنه شهید می شوند.
86/10/26
عمو جان
مه هفت آسمانم را ندیدی؟
عطش آتش زده بر جان طفلان
عموی مهربانم را ندیدی؟
86/10/23
اشعار عاشورایی
وبلاگ اشعار عاشورایی به روز شد.
در این وبلاگ می توانید صدها شعر از شعرای معاصر و کهن را با موضوع محرم و عاشورا بخوانید.
86/10/19
علی اکبر
شبیه حضرت پیغمبر است او
علی مرتضا آمد به میدان
ولی نه! نه! علی اکبر است او
86/10/17
به پیشواز محرم
قطعه های دیگرم را می آورد
قطاری
که سربند «یا حسین(ع)»
بسته است.
۲
این زخم های بی شمار توِ،
این اشک های بی قرار من،
بی شک
سرنوشت شانه های لرزانم
با آرامش نگاه معصومت
گره خورده است.
۳
این اشک های سرخ
بار امانتی ست
بر شانه ی ابرهایی که
مرثیه خوان انگشت بریده ات
شده اند.
۴
خورشید
نه در افق دور دست،
که در بغض قتلگاه
غروب می کند.
86/10/15
دلگیرم و دلشادم
هر چند چنين شادم، هرچند كه خوشحالم
آرام و غريبانه، ميگريم و مينالم
اي موج كه افتادي آرام به فنجانم
اي نيمة پنهانم! آشفته مكن فالم
"من رفتم و ... بايد رفت"، اما چه كنم اي دل
ميآيد و ميآيد، تقدير به دنبالم
همبغض من و شعرم! اي چهرة رؤيايي
يك روز نميپرسي، از آينه احوالم؟
در اوج شكيبايي اين حال من است امروز:
دلگيرم و دلشادم، غم دارم و خوشحالم
86/10/14
با شاعران معاصر
متاسفانه غیر از این کارت، هیچ کارت دیگری همراهش نبود و کار داشت بیخ پیدا می کرد که با هر درد سری بود همان کسی که بخشنامه را نوشته بود پیدا کردم و واسطه کردم تا اجازه ورود آقا سید را به داخل بگیرم.
۲- دو روز پیش آقای قزوه از هند برای دومین بار تماس گرفت. بار اول بعد از فوت قیصر بود. خیلی دلم برایش تنگ شده بود که خودش تماس گرفت. می گفت در حال آماده کردن کتابهای شاعران (همان ۷۰ کتابی که قرار است ارشاد چاپ کند) است. بنده خدا دلش اینجاست. سراغ دوستان شاعر را گرفت و به همه سلام رساند. برای عید نوروز شاید بیاید ایران سر بزند.
۳- دیشب خواب عبدالجبار کاکایی را دیدم. به یک مجلس شعر خوانی دعوت بودم. جبار که صف جلو نشسته بود اشاره کرد که کنارش بنشینم. نشستم. کمی از مسئولان فرهنگی گلایه کرد و گفت: اینا اعتقاد دارند که شاعران مثل پارچه (اسم نوعی پارچه کم بها را گفت که یادم نیست) هستند و برای ماها ارزشی قائل نیستند.
احتمالا این خواب به جدا شدن آنها (کاکایی و بهمنی و اهورا ایمان) از شورای شعر رشاد بستگی دارد.
86/10/13
نامه 61
سلام.
چند وقت است كه متوجه شده ام هر كس كه تو را ديده و يا وصفي از تو را شنيده، برايش عجيب و خيره كننده هستي، حتي براي شاپركي كه در لا به لاي گيسوان درختان پارك، به دنبال ردي از مهرباني مي گردد.
نه! حسادت نمي كنم. نمي داني چه لذتي دارد وقتي نام تو را از زبان موج هايي مي شنوم كه سر به صخره هاي دلتنگي مي كوبند. يا گنجشكي را مي بينم كه هر غروب تا صداي تو را نشنود به نماز نمي ايستد.
باور كن، دوست داشتن تو و انتظار بهار آمدنت به تمام رنج هاي عالم مي ارزد و زيبايي صبری كه بر اين انتظار نصيبم شده است، انتهايي ندارد.
نگران احوال من نباش.
آسمان ابري دل من با تصور لبخند رضايت تو آفتابي مي شود. همين!
86/10/10
واژه ها
این واژه های سمج
که روحم را
به بازی گرفته اند!
86/10/10
محل فروش کتاب
محل فروش کتاب «دیگر عرضی ندارم»:
تهران: خیابان انقلاب. روبروی در اصلی دانشگاه تهران. پاساژ فروزنده. «کتابفروشی خانه شاعران»
تهران: خیابان انقلاب روبروی در اصلی دانشگاه تهران. نشر بیدگل
اهواز: خیابان حافظ. نبش سلمان فارسی. «کتابفروشی رشد»
دزفول: خیابان شریعتی. «کتابفروشی معراج»
دزفول: خیابان شریعتی. «کتابفروشی همشهری»
دزفول: خیابان هجرت. نبش نبوت. «کتابفروشی رشد»
86/10/09
بی قراری
سیگارت را له کن!
تلویزیون را خفه کن!
موبایلت را در سطل زباله بیانداز!
چشم هایت را ببند
و مرا ببین
که چقدر بی قرار توام...
86/10/08
عید غدیر و سبزواری
عید غدیر بر همه شما مبارک باد
پنجشنبه صبح برای شرکت در همایش شعر غدیر در قم دعوت داشتم. قرار گذاشتیم با حمید سبزواری همراه شویم. اولین بار بود که در طول این همه سال که با هم دوستیم اینگونه همسفر می شدیم.
در راه خیلی برایم حرف زد و درد دل کرد. از خاطرات اولین روزهای ورودش به تهران در چهل سال پیش گفت و از اداره فرهنگ سبزوار در آن روزها... از شعر هجوی که در مورد هویدا (نخست وزیر شاه) نوشته بود و روزنامه توفیق آن زمان بعد از مثله شدن چاپ کرده بود. و اینکه چند بار به خاطر شعر هایش در زمان شاه احضار و توبیخ شده. همچنین از ساخت یک حمام عمومی در تهران گفت و از مثنوی زیبایی که به جای اطلاعیه نوشته بود و اینکه به خاطر همین شعر به شهربانی احضار شده...
... و از مبارزاتش با توده ای های آن زمان گفت و اینکه بعدها به خود او تهمت توده ای زده اند. سبزواری شعر های طنز یا به قول خودش فکاهی زیادی دارد که چند تای آنها را برایم خواند و انصافا هم زیبا بودند...
86/10/05
تو
چراغي زرد روشن مي شود
عطر گل محمدي
مونیتورم را مست می کند.
"تو" آنلاين شده اي!
86/10/01
نوشدارو
با توام اي ماهپاره! چشم و ابرويت كجاست؟
باد ميآيد به سويت، رقص گيسويت كجاست؟
آن تبسم هاي شيرين، آن نگاه آتشين
آن همه نازك خياليهاي ابرويت كجاست؟
بعد از اين در زير بالم لانه دارد آسمان
راستي اي آسمان، خيل پرستويت كجاست؟
ناگهان در كوچههاي دل كسي فرياد زد:
وعدهگاه دوستي! انفاس شببويت كجاست؟
زخم دارم ـ بيشمار ـ از دوستاني ناشكيب
اي رفيق مانده در دل، نوشدارويت كجاست؟
گفتم امشب تا سحر خاموش باشم، ماه گفت:
ذكر " لاحول ولا... "يت، بانگ " هو هو "يت، كجاست؟

