تبليغاتX
شاعرانه - poetic

87/04/30

غزل شرجی

ببخشید اگه این غزل خیلی قدیمیه. به گمانم مروط به سال ۷۲ یا ۷۳ باشه. زمانی که دانشکده کشاورزی دانشگاه شهید چمران اهواز بودم.... یاد اون روزهای خوب بخیر!

 

پشت‌ اين‌ لبخندها زنداني‌ام‌

مثل‌ بغض‌ كهنه‌اي‌ پنهاني‌ام‌

 

اهل‌ دزفولم‌، مرامم‌ سادگي‌ست‌

روح‌ شرجي‌هاي‌ خوزستاني‌ام‌

 

آشنا با خوشه‌هاي‌ گندمم‌

زير داس‌ بي‌امان‌، قرباني‌ام‌

 

مثل‌ موج‌ تازه‌اي‌ دريايي‌ام‌

مثل‌ چشم‌ آسمان‌ باراني‌ام‌

 

مي‌برندم‌ روي‌ بُهت‌ شانه‌ها

كوله‌بار حيرت‌ و حيراني‌ام‌

 

... آه‌، اي‌ گل‌واژه‌هاي‌ بي‌شكيب

رخصتي‌ بر اين‌ دل‌ توفاني‌ام‌

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/29

سفرنامه حج 7

بقيع

صبح شانزدهم خرداد بعد از نماز صبح در مسجد النبي راهي بقيع شدم. زنجير بسته بودند كه كسي به قبور ائمه (ع)‌ نزديك نشود.

قبور ائمه (ع) شامل امام جعفر صادق (ع)، امام محمد باقر (ع)، امام زين العابدين (ع)، امام حسن (ع) و در كنار اين امامان قبر فاطمه بنت اسد و بالاي سر امامان قبر عباس عموي پيامبر است.

يك مامور چفيه قرمز ايستاده بود و با غضب نگاه مي كرد كه مبادا كسي اشك بريزد و صداي ناله اش بالا برود. هر كس را نگاه مي كردي مثل شمع بي صدا اشك مي ريخت. سه نفر دشداشه پوش كه البته معلوم بود ايراني اند؛ از پشت سر يعني از محل بيت الاحزان، آهسته به سمت قبور 4 امام آمدند و همين كه نشستند مامور آنها را ديد و فرياد به سمت آنها رفت. آنها هم چاره اي جز در رفتن نداشتند.

قبور پاك و مطهر رقيه،‌ ام كلثوم و زينب دختران پيامبر (ع) روبروي در ورودي بقيع قرار دارند. كمي آنطرفتر قبور همسران پيامبر قرار دارند مثل: سوده، ماريه، ام سلمه، صفيه و ...

جلوتر هم مزار ابراهيم پسر پيامبر (ص)  است. عمه هاي پيامبر و ام البنين مادر حضرت عباس هم در پشت ديوار بقيع سمت چپ در ورودي اصلي قرار دارند. جايي كه باز هم زنجير كشيده اند و نمي شود نزديك شد.

يادم مي آيد در سفر قبل (سال 76) مي شد بالاي قبر ام البنين رفت. تنها جايي كه وقتي كسي گريه مي كرد، ماموران كاري نداشتند. چون به شدت از ام البنين و فرزندش حضرت ابوالفضل هراس دارند.

دم در اصلي بساط حراجي ساعت 1500 توماني و روسري 1000 توماني به راه بود.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/27

سفرنامه حج 6

پيرمرد دارابي

سر ميز شام يك پيرمرد از داراب، با آن لهجه شيرينش، در حالي كه يك دستمال زرد به گردن داشت،  خيلي با آب و تاب ماجراي سكته كردنش را تعريف مي كرد. مي گفت:

حدود يك سال پيش در داراب با موتورم به سمت جايي مي رفتم كه احساس كردم قلبم درد مي كند. اما قبل از اينكه بتوانم موتور را نگه دارم ديگر چيزي نفهميديدم.

بعدها برايم نقل كردند كه از موتور پرت مي شوم پايين و چند متر جلو تر هم موتورم به مانعي مي خورد و مي ايستد.

بعد از 9 روز در بيمارستان نمازي شيراز به هوش آمدم. ديدم همه با قيافه هاي متعجب بالاي سرم ايستاده اند. گفتم اينجا كجاست؟ من بايد بروم كار دارم... دكتر با لبخندي جلويم را گرفت و گفت: كجا؟ اينجا بيمارستان است و تو جمجمه ات ترك برداشته!
سرانجام به طرز معجزه آسايي بعد از آن بيهوشي طولاني، دو روز بعد از بهوش آمدن مرخص شدم.
شام آن شب، كمي سوپ، برنج و خورش (اسمش را نمي دانم فقط آلوي درشت و خوشمزه و گوشت فراوان داشت)به همراه ماست و دوغ!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/27

سفرنامه حج 5

نذورات
عصر كمي زودتر آمدم كه گشتي به اطراف حرم بزنم. در نزديكي مركز درماني كه جزو بقيع است چند عكاس افغاني با دوربين هاي قديمي پولارويد (اگه اشتباه ننوشته باشم) از زايران عكس مي گرفتند. همان نزديكي ايستادم و به گنبد سبز مسجد النبي خيره شدم. هنوز باورش برايم سخت بود كه خود را آنجا مي ديدم.

-          «حاج آقا بفرماييد!»

اين را خانمي كه پاكت شيريني اش به سمتم گرفته بود گفت. تشكر كردم و برداشتم.

تا چند دقيقه كه آنجا بودم چند نفر ديگر هم آمدند و شيريني تعارف كردند. يك زن سياه پوست با سه فرزندش در چند قدمي ام نشسته بودند. وقتي يك ايراني به آنها نقل و شيريني تعارف كرد،‌ دست در پاكت برد و چند نقل درشت برداشت. بچه هايش هم برداشتند. وقتي كسي كه شيريني آورده بود از آنجا دور شد. زن سياه پوست فوري شيريني ها را از دست بچه هايش گرفت كه نخوردند. بعد خودش يك نقل با زبانش مزمزه كرد و كمي خورد، بعد كه مطمئن شد خوشمزه است، نقل ها را به بچه هايش برگرداند.

روزهاي بعد هم بارها شاهد توزيع شيريني نذري از سوي ايراني ها بودم...

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/25

یا علی (ع)

۱

اي كاش از اين خاك صدا برخيزد

يا دستي باز بر دعا برخيزد

اي كاش دل فتاده در دام گناه

با گفتن "يا علي" ز جا برخيزد

 

۲ 

آهسته و ناگهاني از راه رسيد

آن چهره آسماني از راه رسيد

همبازي کودکان بي‌کس ـ مولاـ

با کولة مهرباني از راه رسيد

 

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/23

مدیر کل

شلیک به دروازه و گل شد ناگاه
آن لاغر مردنی کپل شد ناگاه

اول زیراب کارمندان را زد
بعد از آن هم مدیر کل شد ناگاه

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/22

طرح

گره

در كلام هيچ پرنده اي نمي افتد

حتي اگر

گلوي آوازش را

گلوله اي نشانه رفته باشد.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/19

سفرنامه حج 4

جوانان موبايل باز

اگر يك روز كمي زودتر از وقت نماز به مسجد النبي بيايي و گشتي در بخشهاي مختلف خصوصا قسمت عقب آن بزني، خواهي ديد كه عربهاي آنجا به سه دسته تقسيم مي شوند:

  • كودكان و نوجوانان قرآن حفظ مي كنند و از همديگر امتحان مي گيرند.
  • جوانان موبايل بازي مي كنند و آهنگ و فيلم و عكس براي هم بلوتوث مي كنند
  • پيرمردها هم يا خوابند يا قرآن مي خوانند.

در مسجد النبي براي اولين بار دست يك جوان عرب موبايل تصويري ديدم . يعني تصوير كسي را كه پشت خط بود، مي شد، ديد.

از حق نبايد گذشت كه هرچند قبل از نماز مرتب موبايل ها زنگ مي خورد و مجبوري با آهنگ هاي مختلف سر برگرداني و ببيني كه طرف دارد بلند بلند چاق سلامتي : اشلونك ... كيف حالك؟

ولي موقع نماز صداي يك زنگ موبايل هم شنيده نمي شود.

 موبايل يك وسيله عادي شده براي عرب هاي مدينه. به جرات مي شود گفت كه همه دست فروشان بين الحرمين موبايل دارند و اگر تبليغ نباشد 80 درصد شان نوكياست. خصوصا N70...

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/19

سفرنامه حج 3

اذان مدينه

از سفر قبل كه سال 76 به بركت اول شدن در جشنواره مطبوعات، اتفاق افتاد، طعم شيرين اذان مسجدالنبي زير زبانم بود. نزديك رفتم تا بلكه موءذن را ببينم. ديدمش.

نمي دانم همان «امام محمد بخاري» معروف بود يا فرد ديگري. به هر حال موذن، مردي بود حدود 50 ساله يا كمي بيشتر؛ با ريشي بلند و جو گندمي. نشسته بود روي سكوي مخصوص اذان (که تقریبا دو و نیم متر از زمین ارتفاع دارد) و منتظر بود تا وقت اذان شود. موبايلش زنگ خورد. شروع كرد به بلند بلند حرف زدن. البته صدايش با همهمه صداي مردم قاطي بود و قابل تشخيص نيود كه چه مي گويد.

در فاصله نيم ساعت مانده به اذان ظهر موبايل از دستش نيفتاد و هشت ، نه بار به تلفن هايش جواب داد.

... و بالاخره طنين صداي زيبايش در فضا طنين انداز شد. با خودم گفتم كاش نمي آمدم ببينمش. ته نشين دلم نشد.

 

خادم هاي مسجد النبي

بيشتر خادم هاي مسجد النبي (خادم هاي عرب) قيافه هاي اخمو دارند. وقتي به طرفت مي آيند بايد آماده باشي كه يك فصل كتك از آنها بخوري. خادم هاي زن، يا خادمه ها ترسناك ترند چون صورتشان را با پوشينه پوشانده اند و هيكل هاي مردانه دارند.

اينها فقط بلند بگويند: نرو!... نكن!... لا قبول... لا صور (عكس نگير)...

يكبار نشد از اينها بشنويم: تفضل (بفرما)...

واي به حال كسي قرآن را روي زمين بگذارد يا موقع نماز قرآن جلويش باشد. مثل شمر بر سرش فرياد مي كشند كه مشرك شده!...

اين لا خادمين (آخه خادم يعني خدمتگزار) به قيافه هاي مختلف هستند. بعضيا با چفيه هاي سرخ، بعضي با چفيه هاي سفيد و عگال (همون حلقه هاي روي چفيه) و عده هاي دیگر هم كه لباس فرم نظامي قهوه ه اي دارند.... چوب مسواك همه شان هم معمولا براه است!!!

از جماعت خادم  هم كه نمي شود عكس گرفت. دشمن خوني عكاس و دوربين هاي عكاسي و فيلم برداري اند.

خادم هاي غير عرب مظلومند و زحمتکش. اينها معمولا كلمن هاي آب را آماده مي كنند و فرش ها را  پهن و جمع مي كنند و همچنين بلافاصله بعد از نماز پرده هاي ضخيم سفيدي را  مي كشند تا نمازگزاران به سمت جلوی مسجد حمله نبرند و از درهاي فرعي ديگر خارج شوند.

 

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/18

سفرنامه حج 2

اولين زيارت

آقاي كبيري مدير كاروان يا به قول قديمي ها حمله دارمان، با فرياد هاي پياپي اعلام كرد كه نيم ساعت ديگه به حرم مي رويم.

ساعتي بعد در بين الحرمين بوديم. بين الحرمين فاصله بين مسجد النبي و بقيع است. آقاي عباسي معاون حمله دار، چتر سبزش را كه درشت روش نوشته بود «كاروان راهیان سفر طين» باز كرد تا آنهايي كه از ما دور بودند، ما را ببینند.
يک گوشه ی سايه، پشت به ديوار بقيع نشستيم و روحاني كاروان – آقاي رزاقي- كه از آن حاج آقاهاي باحال بود، كتاب دعاشو باز كرد و شروع كرد به خواندن دعا، كه يه شرطه سر رسيد و مانع شد. يكي نيست بگه آخه مسلمون مسجد نرفته! دعا خواندن من چه ضرري براي تو داره؟

مجبور شديم به سايه ديوار دستشويي هاي مردانه كه روش نوشته بود: «دورات مياه الرجال» نقل مكان كنيم.  توضيحات اوليه داده شد و راهي زيارت مسجد پیامبر (ص) شديم.

 

مسجد النبي

آنهايي كه بار اولشان بود چشمشان كه به گنبد سبز مسجد النبي افتاد اشك شان جاری شد، اما من كه هنوز شك وارده از اين سفر از سرم نپريده بود؛‌ مثل آدم هاي برق گرفته به در و ديوار و قيافه هاي مردم زل زده بودم؛‌ و به خاطر بيرون آمدن ازاين حالت مرتب از دور و برم عكس مي گرفتم.

از «باب جبرئيل» وارد شديم. سمت چپ ما خانه حضرت زهرا (س) بود و سمت راست ما سكوي معروف اصحاب صفه بود.
هواي خنك داخل مسجد و معنويت عجيب حاكم بر آن تا عمق دلم نفوذ كرد.

شروع كردم به خواندن نماز شكر و تحيت و قضا و نيابت از پدر و مادر و ... و نمي دانم چرا اينجا هر چه نماز بخواني خسته نمي شوي.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/17

سفرنامه حج 1

شروع سفر

اينكه چطور اسم نوشتم و عازم شدم؛ بيشتر به يك معجزه و طلبيدن خاص شبيه بود. همه چيز به يك باره و با دعاي مادرم شروع شد. جريبانش معنوي ست و عقبه دارد كه بماند. ولي عید امسال نيت كرده بود كه به نيابت از طرف پدر مرحومش حج عمره اي بجا بياورم. و اين كار از نيت سفر تا حركت کمتر از 2 ماه طول كشيد. همين قدر داشته باشيد كه از بين حدود 120 نفر و دوبار قرعه كشي اسم من در آمد.

به هر حال در اولين ساعات بامداد روز 15 خرداد 1387 در فرودگاه مهرآباد خودم را ديدم كه منتظر پروازم. با 3 ساعت تاخير هواپيماي بويينگ 747 با دو كاروان زائر از زمين كنده شد. از همان لحظه اول سيم كارت موبايلم را در آوردم و به خانواده هم سپرده بودم كه احتمالا در طول اين سفر تماسي نخواهم گرفت و همينطور هم شد. چون مي خواستم همه فكر و ذكرم را متمركز فيض بردن از اين سفر روحاني بكنم. سفري كه نمي دانستم براي چه ماموريت يراي آن انتخاب شده ام.

از شدت خستگي داشتم بیهوش می شدم که مهماندار هواپيما با يك سيني غذاي داغ بيدارم كرد و صبحانه و شام را یکجا نوش جان كرديم.

 

مدينه

هواپيما بعد از حدود دو و نيم ساعت پرواز، دم دماي صبح به مدينه رسيد. اضطراب داشتيم كه نمازمان قضا نشود. از گمرك و شرطه های اخمو كه رد شديم اول به سراغ وضوخانه رفتيم و در گوشه اي روي جانماز مسافري به نماز ایستادم.

بيشتر مسافران در انتظار آمدن ساك هايشان بودند و اين شد كه در روز اول اين سفر معنوي بيش از 100 نفر نماز صبحشان قضا شد.

اتوبوس در بيرون فرودگاه منتظرمان بود. به محض سوار شدن با دوستي كه تا آخر سفر همراه و هم اتاقم بود آشنا شدم. اسمش آقاي ياوري و از مديران وزارت كشاورزي است.

نيم ساعت بعد در اتاق 237 «فندق قصر الدخيل» ساكن شديم. عربها به هتل فندق مي گويند و من چقدر فندق دوست دارم!

 

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/16

عکسهای سفر حج

 

سری دوم عکسهای سفر به مکه

سری اول عکسها (اضافه شده)

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/15

نامه 102

سلام!
اولین پرنده ای که در شعر هایم متولد شد، نام تو را بر زبانم نوشت و آوای خوش بی قراری را در جانم نواخت.
و از آن روز سرنوشت من در آینه تمام قد تو منعکس می شود.
و از آن روز خورشید عشق از بام خانه ام طلوع می کند.
و از آن روز زبان همه قناری ها و قرنفل ها را می فهمم.
و از آن وقت، هر شب خواب می بینم که هفت ماه و هفتاد ستاره پیش پایم سجده می کنند.

آسمانی ترینم!
حالا که من ادامه چشمان بارانی تو هستم،
حالا که من به این همه دوری راضی ام،
تو هم بیش از پیش دل ناقابلم را دریاب!
دیگر عرضی ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/11

فرشته های باغ فدک

شب
روی عقربه های ساعت
به خواب رفته است،
به قدر یک دوبیتی سکوت کن!
آنگاه
سیبی به جای ماه
در آسمان بکار!
شاید
ستاره ای گرسنه
خواب فرشته های باغ فدک را می بیند.
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/10

شوق

سرگردان،
بر فراز چشم هایم می رقصند
ارواحی
که لباسی از ابر دارند،
و من
چشم دوخته ام به چشم تو
كه از زنبيل تابستان،
شوقي شيرين،
به من تعارف مي كني.

سري اول عكس هاي سفر به مكه

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/08

نامه 101

سلام.
از دیشب در «ماسات الاصیل» مکه آرام گرفتیم.
امروز صبح که از «باب الفتح» رد شدم دیدمت.
از بین جمعیت آمدم که خودم را به تو برسانم. به تو که فاتح قلبم هستی.
روی پله ها نشسته بودی و به کعبه نگاه می کردی. به محض رسیدنم همچون نوری شگفت به طواف کعبه رفتی.
مهربان سفید پوش من!
چشم هایم سنگین است. پاهایم سنگین تر. دلم اما سبکتر از برگی در آغوش نسیم...
بی شک بارها و بارها تو را خواهم دید. بی آنکه از پلکان ابری بالا برم. یا به افق خیره شوم. این را حتی  آسمان غبار گرفته اینجا هم می داند.
... اما عزیزترینم برای یکبار هم که شده بگذار به معصومیت تو نزدیک شوم.

سگرمه هایت را درهم مکش!
تاوان این عشق را - هر چقدر که باشد- می پردازم. همین!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/05

مرگ

در جمجمه ام پنهان می شوی،
در چشم هایم نماز می خوانی،
گاهی از روی شیطنت
موهایم را به بادهای جنوب گره می زنی،
و گاه
از استخوان هایم پرچمی می سازی
به بلندای عشق.
اصلا خودت بگو
تو،
من هستی،
يا من تو ام؟
اي مرگ!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/04

شعرک ها

۱
آینه به پایان نمی رسد
آن چنانکه
«زمزم» یادت!

۲
می خواهم تو را تصور کنم
یک شاخه گل محمدی می کشم
و یک لبخند
که مرا به بهشت می کشاند.

۳
عینکم را به موهایم می زنم
و با شترهای «جبل الرحمه»
عکس یادگاری می گیرم،
تا وقتی چشمت به آن بیفتد
صدای خنده ات را بشنوم.

 

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/03

نامه 100

سلام بر تو كه دوست داشتني ترين بهانه زندگي هستي. اين نامه را از «مدينه» برايت مي نويسم.

بگذار همين ابتدا ساده و بي ادعا برايت اقرار کنم که دلم برايت تنگ است.
اينجا حتي شلال گيسوان نخل هاي «شارع ابوذر» هم نشاني تو را به من مي دهند؛

و لحظه هاي غروب «بقيع»، صفاي چشمان باراني تو را دارند.
كاش دوربينم قادر بود اين «هايكو»هاي ماندگار را قاب كند تا وقتي كه ببينمت، بگويم كه براي يك لحظه هم از من دور نبوده اي.

راستش را بخواهي آنقدر شكننده شده ام كه گاهي فكر مي كنم اين بغضي كه اين چند روزه رهايم نكرده است، همان ياد شيرين تو ست كه با كمترين تلنگري شكوفه مي دهد.

مهربان ترينم!

تمام تنهايي ام را به نام تو قامت بسته ام و در طولاني ترين سجده ام، به اندازه ي همه نديدن هايت « اشک » مي ريزم.

كاش زودتر خود را به من نشان بدهي و دستي به دل نيازمندم  بکشي؛ تا به معني آرامش دست پيدا كنم.

ديگر عرضي ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/02

مادر مهر و ماه

ای مادر مهر و ماه، ای مادر رود

بر نام تو می برد جهان سر به سجود

ای وای، نشسته اشک بر گونه گل

در روز تولد تو ای یاس کبود!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   •