87/05/30
سفرنامه حج 11
ایرانی هایی که برای بار اول در این نماز ها شرکت می کنند، معمولا قاطی می کنند و به اشتباه می افتند. از طرفی چون به نماز یک سجده اضافه می شود، باطل می شود و باید آن را از نو خواند.
از مسجد که بیرون آمدم آقای «خلیلی پناه» از همکاران سازمان مدیریت را دیدم. دشداشه پوشیده بود و با نگاه اول نشناختمش. می گفت آقای «سخن سنج» (همکار دیگرمان) هم آمده که او را ندیدیم. با هم راهی بقیع و بعد هم به مسجد بلال رفتیم. یاد بلال بخیر. همیشه از شخصیت بلال خوشم آمده و تصورم از چهره بلال همان بلال فیلم «محمد رسول الله» است. این بیت را زمزمه می کنم و وارد مسجد می شوم:
سرد و سياه است اين ساية موهوم شهر
كاش اذان ســـــر دهد بر لـــــب بامم بلال!
87/05/28
اخبار
اخبار ۲۰:۳۰ سرخ است
اخبار ۲۱ سفید
اخبار ۲۲ آبی
اخبار بی بی سی بنفش
اخبار ... اخبار ... اخبار...
چقدر این خبرها بوی ماهی گندیده می دهند!
تا کی باید پای این تلویزیون
منتظر باشم؟
پس کی خبر آمدنت را اعلام می کنند
موعود من؟!
87/05/24
تقدیم به آخرین منجی عالم
عید نیمه شعبان بر شما مبارک باد
دوبیتی
سحر شد یار بی همتا نیامد
یگانه منجی دلها نیامد
نهاد آدینه را موعود دیدار
هزار آدینه رفت اما نیامد
غزل
نام تو را بردم اي شعلة شوريده حال
روي لبانم شكفت، چشمة شعري زلال
چشمة نوري كز آن مي شود از خود گريخت
مثل گل رازقي، مثل گل پامچال
نام تو را بردم و داغ دلم تازه شد
داغ غريبانه ات، كرده مرا پايمال
بي خبر از حال تو، گم شدهام در خودم
روز و شب من گذشت ، در صدفي از خيال
سرد و سياه است اين ساية موهوم شهر
كاش اذان سر دهد بر لب بامم بلال
چشم به در ماندهام بي تو در اين غمكده
زخم به جان مي زند در غم تو ماه و سال
راه به جايي نبرد، بي تو غريب بزرگ!
با تو فقط مي رسد راه به سوي كمال
87/05/21
نوش جان!
بزن مهر سکوتي بر لبانت!
برای سرفرازی در ره عشق
بنوش این زخم ها را، نوش جانت!
87/05/19
... يك روز
ساكت و سرد ميشوم يك روز
خوشهاي زرد ميشوم يك روز
من كه آتشفشاني از دردم
عاقبت سرد ميشوم يك روز
همسفر با كبوتران سپيد
آسمانگرد ميشوم يك روز
رودی از عشق بوده ام یک عمر
کوهی از درد می شوم یک روز
زير پاهاي خستة مردم
كمتر از گرد ميشوم يك روز
87/05/16
سفرنامه 10
نماز مغرب (۱۶ خرداد ۸۷) را که خواندیم به سمت خانه حضرت علی (ع) حرکت کردم. پشت محراب تهجد پیامبر (ص) یعنی جایی که ایشان نماز شب می خوانده، غلغه بود. عده زیادی در نوبت بودند تا دو رکعت نماز پشت پنجره نزدیک محراب بخوانند. جای شما خالی دو رکعت هم نصیب من شد. البته با تصبره و شنیدن غرغر پشت سری ها، دو رکعت هم اضافه به نیت پدر و مادرم خواندم.
کمی آنطرف تر جلوی در خانه حضرت زهرا (س) شلوغ بود. همان در چوبی سوخته که ماجرایش را می دانید... حالا این در سبز رنگ و آهنی ست و ۳ قفل بزرگ به آن زده شده. یک مامور چفیه قرمز هم کنار در ایستاده بود و ما را مسخره می کرد که : هذا بیت بنت رسول ...(اینجایش را به عربی نمی دانم چه می شود.)منظورش این بود که اینجا منزل دختر پیامبر است. چرا اینجا گریه می کنید؟ لااقل بروید برای قبر پیامبر گریه کنید! ... شما شیعه ها دختر رسول الله را بیشتر خودش دوست دارید!...
یکی نیست بگوید: آخه پدر ... صلواتی به تو چه!
هر کس اشکش جاری می شد باید آنجا را ترک می کرد وگرنه ماموران عصبانی بیرونش می کردند. بعد از ۱۴۰۰ سال هنوز هم اینقدر مظلومیت؟
آقای «پرواز» از همکاران سازمان را در لای جمعیت دیدم. به طرفش رفتم اما به یکباره غیبش زد.
یواشکی هم با دوربین و هم با موبایل از در خانه حضرت زهرا (س) و مردم و مامور بد اخلاق عکس گرفتم و به سمت هتل حرکت کردم...
87/05/15
غزل ماه و مين
پرشكستهايم اگر، دلشكسته نيستيم
ما كه مثل ابرها، خويش را گريستيم
ماجراي ماست اين: ماجراي ماه و مين
صادقانه سوختيم، عاشقانه زيستيم
روي مين اگرچه رفت دست و پايمان، ولي
باز روز حادثه، صف به صف ميايستيم
ميتوان هميشه ماند، سرفراز و سربلند
ميتوان شبيه سرو، روي پا بايستيم
تكيه ميكنم بر اين، واژههاي آخرين
پرشكستهايم اگر، دلشكسته نيستيم
87/05/13
سفرنامه 9
به بقیع که رسیدم ماموران زیادی جمع شده بودند و اجازه نمی دادند که کسی رو به سمت بقیع بایستد. ماشین پلیس حرم، کنار یک خانم ایرانی ترمز کرد و گفت: خانم!.. خانم... روح!.. حرک! یعنی برو. حرکت کن.
آن خانم هم که عربی نمی دانست گفت: ان (من) کار دارم اینجا... ان منتظر!
مامور هم که این حرفا حالیش نبود فقط می گفت: حرک! حرک!
کمی آن طرفتر در محوطه حرم خانمی به حالت سجده بود. اما کاملا به سمت بقیع. معلوم بود دارد دعا می خواند. مامور بد اخلاق عرب بالای سرش آمد و گفت: خانم... خانم... بلند شو!... قبله از این طرفه.
به همه چیز کار دارند این مامورا....
این وضع حکومت نظامی همیشه در شب های جمعه برقرار است. در این مواقع به هیچ وجه کسی اجازه ایستادن و تجمع در بین الحرمین را ندارد.
87/05/12
عشق و عقل
اي هميشه سبز، اي بالا بلند !
مثل زخمي تازه بر غمها بخند!
باز كن چشمي به روي دردها
ديده را بر هرچه غير از غم ببند
عقل ميگويد: به فكر چاره باش!
عشق ميگويد: رها شو از كمند !
عشق چيزي مثل لبخند گل است
عقل چيزي نيست غير از نيشخند
اي شبيه سرو، با فتواي عشق
دست و پاي عقل را محكم ببند!
87/05/07
دو رباعی در آستانه مبعث رسول مهربانی
ساية خداوند
در وصف بهار هرچه گفتند تويي
آن صبح سپيد بي همانند تويي
هر چند كه بيسايهتريني امّا
پيداست كه ساية خداوند تويي
شقّ القمر
خورشيد نميرسد به بال و به پرت
يك عالم صف كشيده در پشت سرت
دنيا همه انگشت به دندان ماندهست
بر معجزة بلند شقّ القمرت
87/05/06
سفرنامه حج 8
در مسجد النبی منتظر اقامه نماز بودم. بغل دستی ام یک پاکستانی میانسال بود که با پسرش که در کانادا درس می خواند، آمده بود. با انگلیسی دست و پا شکسته ی مخلوط با عربی و البته با چاشنی اردو که طرف را حسابی گیج کرده بود، باهاش حرف زدم. حالیش کردم که ۲ سال پیش پاکستان بودم. خیلی خوشحال شد. گفتم: اکرام شاه را می شناسی؟ گفت نه!
پرسیدم: قمر منصور صاحب را می شناسی؟ گفت: می شناسم! (قمر منصور وزیر فرهنگ و گردشگری و ورزش پاکستان بود و شاید هنوزم باشد.) و شعر قزوه را برایش خواندم:
عجب شیک و تمیز است قمر منصور صاحب
همیشه پشت میز است قمر منصور صاحب
کلی خندید...
سر نماز گنجشک های مسجد النبی حواسم را به خودشون جلب کرده بودند. چه گنجشک هایی! بهتر از بلبل آواز می خواندند!!!
87/05/02
ای آخرین سوار
سر چی نمی دونم. اما همینجوری یه باره دلم هوای بچه های جنگ رو کرد. یاد این غزل افتادم. شما رو هم تو این دلتنگیم شریک می کنم. همین!
ای مردمان خوب، خوبان بی شمار
امشب دلم پر است، از دست روزگار
دیگر فنا شدم در زیر پای شهر
دیگر دلم گرفت از این همه حصار
پر شد تمام شهر، از آتش خزان
کاری نمی کنی ای نازنین بهار ؟
ياران يكي يكي رفتند و اي دريغ
من ماندم و غزل، من ماندم و شعار
اي صبح دلپذير! دستم به دامنت
آيينه دلم خوابيده در غبار
پا در گلم هنوز ای زخم سینه سوز!
با من سخن بگو از کربلای چار
از آن شب شگفت، از لحظه عروج
از تير مستقيم، از موج انفجار
يادم نمي رود آن شعله هاي عشق
آن حلقه هاي دود، آن سيم خاردار
شرمنده توام ای اولین شهید ...
دست مرا بگیر ای آخرین سوار!
87/05/01
آتش عشق
امشب دلم شکوه خودش را به باد داد
يعنی ز قله های غرورش فرو فتاد
در اوج عشق ورزی خود بود و ناگهان
تبديل گشت آتش عشقش به انجماد!
... ـــ ديگر پلی ميان من و تو نمانده است
امشب هر آنچه بود سپردم به دست باد
گفتی: - هزار مرتبه - دلبسته توام
گفتم: - هزار مرتبه - لعنت به اعتماد
خوش لحظه ای نبود همان شب که بی خبر
نام تو در سکوت دلم پای می نهاد
بيهوده دل به دست تو دادم غريب وار
بيهوده بی تو قلب من از حرکت ايستاد
....
آتش فرو نشسته و شب رو به آخر است
سر می کشد به خلوت من چشم بامداد...


