87/06/30
اذان
آنان که به اندازه من خون جگرند
با کاسه شیر، منتظر، پشت درند
مولای غریب کوفه! شد وقت نماز
برخیز و اذان بگو، همه منتظرند. وبلاگ: سفره افطار
87/06/29
راه شیری
اذان سحر را دوست دارم چون عطر نام تو را در جان ها مي پراكند.
اما سحري كه تو اذان آن را نگفته باشي، از شام بي ستاره هم سياه تر است.
اي امير!
نام بلند تو با با رويش دل ها همراه است.
به راستي چه شد كه زمين تحمل چشم هاي دور انديش تو را نداشت؟
جز اينكه براي هر كور دلي آيينه اي هديه آوره بودي!
بي شك در سراشيبي شب فرو رفت، تيغ بدستي كه فرق ماهت را نشانه رفت.
اي امير با عظمت!
ديروز تو راه شيري را به ما نشان دادي!
و امروز، كودك دلم با ظرفي از شير به بالينت آمده است.
چشم هايت را بر ما مبند!
ما اهل كوفه نيستيم!
87/06/26
نامه 109
سلام.
عاشقانه ترين سلام هايم را بپذير!
اين نامه را در زير نور ماه برايت مي نويسم.
چند دقيقه پيش فرشته اي كه دستهايش بوي پاييز مي داد، در كنارم نشست و گفت: «ماه تكه اي ست شكسته از آينه اي كه شاعران، در آن چهره مي شويند.»
به آسمان نگاه كردم. ماه لبخندي شاعرانه تحويلم داد.
آسمان و شاعران چقدر رازهاي سر بسته دارند.
كاش مي شد فرشته اي از تو برايم مي گفت.
از تو كه رازناك تر از ماه و آسمان و تمام شاعراني!
از تو كه دلگرم تر از خورشيدي و مهربان تر از پروانه هاي عاشق.
پيش از اين هم برايت نوشته بودم كه خداوند تو براي دل من آفريده است. براي لحظه هاي تنهايي و انتظار من.
حالا ولي، چشم هايم را مي بندم و تو را مي بينم كه آينه اي به من هديه مي دهي؛
آينه اي كه تنها تو را به من نشان مي دهد.
ديگر عرضي ندارم...
87/06/25
نامه 108
سلام.
گاهي فكر مي كنم كه از مفهوم عميقي مثل «آه» چه ساده مي گذريم.
حتما براي تو هم این اتفاق افتاده كه گاهي آدم همه دلتنگي هايش را در يك آه ، خلاصه مي كند.
...و من بارها اين « آه » عزيز را را به تو هديه كرده ام.
هر آه، يك شاخه گل سرخ است،
يك سلام ساده و صميمي،
و يك حسرت هميشگي ست كه در انتظار ديدنت بر لبهاي ترك خورده ام مي رويد.
با شكوه ترين گل ها!
مرا به ضيافت مهرباني دستهايت دعوت كن.
تا كي بايد به رؤياي با تو بودن و فال هاي حافظ دلخوش باشم؛
و عصر هاي پنجشنبه به سراغ فالگير زيرك محله بروم و او فنجان هاي قهوه اش را بررسي كند و بگويد كه فردا صبح قاصدكي خبري خوش برايت مي آورد.
حالا ولی من و اين گل هاي بهت زده در مسير صبح،
شانه به شانه واژه هاي عاشق؛
در انتظار قاصدكي،
تنهايي خويش را آه مي كشيم. همين!
87/06/23
کنار سفره خالی
به لطف ياد تو كز شور عشق سرشاري
ميان كوچه قدم ميزنم به دشواري
هنوز در دل اين كوچه عطر يادت هست
چنانكه در دل من مانده خاطرت جاري
شكوفه ميشكفد در كنار هر قدمت
اگر دوباره در اين كوچه گام بگذاري
شكوه روز به يك لحظه ميشود خاموش
اگر كه زلف پريشان به باد بسپاري
هنوز مستم از آن شب كه روي زخم دلم
به شوق و شرم نوشتي كه دوستم داري
به قاب عكس تو گفتم: «چه قدر غمگيني
مگر ز حال من خستهدل خبر داري؟»
كنار سفرة خالي نشستهام بي تو
فقط به ياد تو كز شور عشق سرشاري!
87/06/19
نامه 107
سلام.
هر صبح با تكه اي نان سنگگ، كمي پنير و جرعه اي شيرين از ياد تو، آغاز مي شوم.
روزهايم با حضور تو آفتابي ست.
امير قافله لحظه هايم تو هستي و از اين روست كه سر به فرمان تو در اوج قدم مي گذارم؛
و هر شب سر بر بالشي مي گذارم كه رؤياي با تو بودن را به من نشان مي دهد.
من بر اين باورم كه شور عشق تو مثل ماه، از هلال تا بدر كامل نوسان ندارد بلكه خورشيدي ست كه با گذر ايام پير نمي شود.
محبوب ترين!وقتی كه نام تو كه بر زبان واژه هايم جاري مي شود، آرامشي شگرف در جان لحظه هايم مي رويد.
حالا مي فهمم چرا وقتي از تو مي نويسم، همه هستي به احترام نام عزيزت سكوت مي كند.
با همه اين احوال، دلخسته ام عزيز!
دستم را بگير!
همين!
87/06/19
مسابقهی وبلاگ نویسی «نیایش کلمات»
از شما دعوت میکنم در مسابقهی وبلاگ نویسی «نیایش کلمات» شرکت بفرمایید.
این مسابقه از سوی معاونت هنری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران و موسسهی فرهنگی هنری اردیبهشت برگزار خواهد شد .
برای شرکت در این مسابقه به مراحل و امتیازات زیر توجه فرمایید :
1- وبلاگی مستقل با موضوع نیایش ، معنویت و رمضان بسازید 25 امتیاز
2- در این وبلاگ مطالبتان را در قالب نثرادبی(شاعرانه) بنویسید 35امتیاز
3- وبلاگ را حتیالامکان با استفاده از انواع امکانات (رنگ ، فونت،گرافیگ، صدا و تصویر) کامل و متمایز کنید 15 امتیاز
4- تا 25 رمضان 1429 قمری (امسال) حداقل 10 مطلب تازه در وبلاگتان بارگذاری کنید. 15 امتیاز
5- لینک وبلاگهای شرکتکننده در مسابقهی«نیایش کلمات» را در وبلاگتان قرار دهید هر 5 لینک 2 امتیاز ، مجموعا 10 امتیاز
تذکرات مهم :
الف) فقط وبلاگهایی که آدرسشان درmahnevesht@yahoo.com ثبت شود مورد داوری قرار خواهند گرفت .
ب) آخرین مهلت ثبت نشانی وبلاگها 25 رمضان 1429 قمری (امسال) خواهد بود.
ج) وبلاگ ها باید در فضاهایی ایجاد شوند که به راحتی برای عموم کاربران اینترنت قابل دسترسی باشند.
سیدضیاءالدین شفیعی
دبیر جشنواره نیایش کلمات
87/06/18
نامه 106
سلام!
به تعداد قطره هاي اشكي كه در نديدنت ريخته ام، سلام!
همه رودهاي پريشان، همه پنجره هاي سينه چاك، همه بيدهاي مجنون و همه مجنون هاي آواره، همچون من دلتنگ و بيقرار تو هستند.
بين! پاهاي تاول زده ام را در مسير آمدنت جا گذاشته ام.
بي اغراق مي گويم؛ عشق به من آموخته است كه بايد صبور باشم،
از اين رو نه از آدم هايي كه به خونم تشنه اند هراسي به دل دارم؛ نه در شب هاي شعر، از دست زدن مردم به وجد مي آيم و دست و پايم را گم مي كنم.
اين روز ها ولي از دست گرگ هاي دلتنگي به چاه مهرباني ات پناه آورده ام. عزیز مصر عاشقی! تنهايم مگذار.
حالا هم چشم به آسمان دارم،و آهسته در شعر هايم قدم مي زنم.
به پشت سر نگاه نمي كنم. پيش رويم خورشيد لطف تو دارد از پشت كوه هاي سكوت سرك مي كشد.
منتظرت مي مانم.
همين!
87/06/17
نامه 105
اگر رویت را از من برگردانی، اگر عطر نسیم مهربانی ات را از من دریغ کنی و اگر لحظه های سربی مرا آفتابی نکنی، من بیهوده ترین آدم روی زمین خواهم بود.
اعتراف می کنم که رسم عاشقی را بجا نیاوره ام.
نه اینکه راه و رسمی را بدانم و کوتاهی کرده باشم، نه! به جان این اطلسی ها و اقاقی ها قسم که هرچه در توان داشته ام رو کرده ام.
می دانم که شان تو بالاتر است از آنچه من تقدیم کرده ام. اما عزیزتزینم از تو می خواهم که این قلیل را از من بپذیری.
راستش را بخواهی چند وقت است که می ترسم دیگر این نامه ها هم - که پاره های دل مرا حمل می کنند - تو را به شوق نیاورند.
مهربانا!
روی خود را برمگردان و همه کوتاهی های مرا ببخش!
دیگر عرضی ندارم.
87/06/12
در داخل قبر!
یک مورچه در کاسه چشمم گم شد
یک موش که فاتحانه جولان می داد
در خوردن استخوان من پنجم شد!
وحشت نکنید حالم خوبه و قصد مردن هم ندارم!
87/06/09
ايستگاه
ايستگاه روزهاي ابري
ايستگاه شعرهاي سوخته.
ايستگاه خوابهاي تعبير نشده،
هرجا قدم ميگذاري
يک ايستگاه صلواتي درست ميشود.
حتّي قنوت نمازم
ايستگاه لبخند مهربان توست.
تا کدام ايستگاه
به دنبالت ميکشانيام؟
87/06/06
نامه 104
واژه های این نامه، همچون سلولهای تن من، دلتنگ شنیدن پاسخ این سلام های بی ریایند.
پنجره سمت خیابان را باز می کنم. نه عطر عبوری به مشام می رسد، نه ردی روی آسفالت بی روح خیابان نمایان است.
از تو چه پنهان که امروز خودم را در آیینه دیدم، نشناختم.
«به اندازه چند قرن پیر شده ای.» این را آیینه بی زبان به من می گوید.
اما هیچ آینه ای نمی تواند خورشیدی را که در سینه ام می درخشد، نشان دهد و این دلی را که به امید دیدنت جوان مانده است.
کاش آیینه ای می توانست اشتیاقی را که در انتظار دیدنت همچون کبوتری در رگ هایم جریان دارد، نشان بدهد.
با مرام ترین!
آیینه خود تو هستی، خورشید تویی، جوانی دلم نیز از لطف بی انتهای توست.
زودتر بیا و تا عمری باقی ست، لحظه هایم را آسمانی کن.
دیگر عرضی ندارم.
87/06/04
ای عشق!
تو مثل ابر پُر باراني اي عشق
طراوتبخش روح و جاني اي عشق
سر آمد عُمرم از دست تو امّا
ندانم درد يا يا درماني اي عشق!
87/06/04
نامه 103
خستگی یک کوه بر شانه هایم سنگینی می کند.
لحظه هایم به کندی می گذرد و حس گنگ و غریبی به گلویم چنگ انداخته است.
با دلشوره ها و دلواپسی ها همراه شده ام.
شب، طوفان شن، جاده ای گم شده در غبار،
پس خورشید مهربانی ات کی طلوع می کند؟
تو اینگونه می خواستی مرا؟
فانوس نگاهم را گم کرده ام... ادامه راه را نمی بینم.
فکر می کنم قلبم مزرعه است که بعد از هجوم تگرگ، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
از نو برایت می نویسم:
خستگی یک کوه بر شانه هایم سنگینی می کند... اما من هنوز عاشقم.
همین!

