87/11/21
از نو برایت می نویسم ...
سلام بر تو و بهترین بهانه ای که مرا به تو نزدیک کرد.
از تو چه پنهان که چند وقت است سرگرم نوشتن کتابی هستم از اشک، کتابی از آه.
نسیمی از سمت خاطرات تو کافی ست تا گیسوان شعرهایم آشفته شود و کبوتر خواب از آشیانه چشمهایم بال بگیرد.
امروز صبح که به کوچه قدم گذاشتم، عطر خوشی به مشامم رسید، ابری خسته در راه نشسته بود، گمان می کنم تو از این راه رد شده باشی!
مانده ام چه کرده ای که ماه و ماهی هم تو را به خواب می بینند.
عزیزترین! اگر خواستی برایم نامه بنویسی به جای نامم فقط بنویس: تشنه ای در حسرت شبنم نگاهت.
حالا که قرار را بر بی قراری گذاشته ای، ساعتم را با آشفتگی ماه میزان می کنم. امشب قرار است باران ببارد. همین.
87/11/16
نامه
سلام.
نه تو گم شدهاي، نه من تو را در سينه ام گم ميكنم.
هر كس براي يكبار هم تو را ديده باشد، مجنون عالم ميشود.
ميدانم، در پيشاني هر عاشقي نوري ميدرخشد كه تنها عاشقان ميتواننند آن را ببينند.
عاشق ترین معشوق!
تا كجا مرا به دنبالت ميكشاني؟
گاهي فكر ميكنم كه با پروانههايي كه همديگر را دنبال ميكنند؛با بید هميشه مجنون سربزير ؛
و با گنجشك نازكي كه تنها هر غروب اذان عشق سر ميدهد؛ هم عقيده هستم.
و به اين نتيجه ميرسم كه گروه خوني همه عاشقان يكي ست.
حالا که روبرویم نشستهاي و من برايت نامه مينويسم، در پوست خود نمی گنجم.
باقي بقاي تو...
87/11/07
به دستان بهار آور امام خمینی(ره)
اي نگاهت امتداد سورة ياسين شده
با حضورت ماه بهمن، صبح فروردين شده
تا بيايي باز هم يك صبح زيبا پيش ما
كوچههاي دل براي مقدمت آذين شده
از نسيم نام تو شبها همه مهتاب بود
از طنين گام تو اين روزها شيرين شده
سفرة يكرنگ ما نان و نمك ميپروريد
حيف شد، بعد از تو باز اين سفره ها رنگين شده
آن طرف سيل كبوترها كه همبال تواند
اين طرف ماييم، با پروندهاي سنگين شده
از افقهايي كه همرنگ است با خون خدا
باز ميگردند روزي اسبهاي زين شده