تبليغاتX
شاعرانه - poetic

88/01/31

خوشبخت

هم شاعر خوب مرده، هم شاعر بد
عمر من و تو نیز ، به آخر برسد
خوشبخت کسی که بعد از او می خوانند
یک حمد و سه بار "قل هو الله احد "

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/01/30

یادی از روانشاد دکتر غلامرضا رحمدل

سال 73 بود انگار. با چند تا از دوستان دانشجو رفته بودیم کنگره شعر دانشجویی در رشت. دکتر یاسمی و رحمانیان هم بودند. به گمانم برای اولین بار بود که زنده یاد دکتر رحمدل را می دیدم. در کنار مجری نشسته بود و در اجرای برنامه کمک می کرد. گاهی تکیه ای به شاعری می انداخت و طنزی می گفت و جلسه را سر شوق می آورد.

نوبت به من که رسید چند دوبیتی خواندم. از بین دوبیتی هایم یکی را فی البداهه تضمین کرد و موقعی که از پشت تریبون پایین می آمدم گفت:

چه شور محشری داری سعیدی
صفای دیگری داری سعیدی
هنوزم در غم بابا و فایز
دل غمپروری داری سعیدی

خدایش بیامرزد...

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/01/25

ماه ...

دستم‌ به‌ تماشاي‌ تو بر پنجره‌ خشكيد

تا آن‌ كه‌ از آن‌ دور معمّاي‌ تو را ديد

 هر چند گرفتار توام‌ بيش‌تر از پيش‌

هر چند دلم‌ شعله‌ شد و گِرد تو پيچيد

 اين‌ بار ببين‌ قسمت‌ ما اين‌ شده‌ امروز

تو سروتر از سروي‌ و من‌ بيدتر از بيد

 تو چشمة‌ احساسي‌ و من‌ تشنة‌ مهرم‌

من‌ ماه‌ غريبانه‌ام‌ و چشم‌ تو خورشيد

 آيا شود امروز به‌ دام‌ تو بيفتم‌؟

ـ آيينه‌ ز چشمان‌ پر از مهر تو پرسيد ـ

 سوگند به‌ پيغمبر چشمان‌ تو، امروز

محتاج‌ نگاه‌ توام‌ اي‌ چشمة‌ امّيد

  اين‌ شب سپري شد، نفس‌ ماه‌ سر آمد

امّا نشد از ميوه ماه تو یکی چيد!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/01/22

از نو برایت می نویسم ...

سلام بر تو و ارديبهشتی که در راه است!

گاهي حس مي‌كنم كه زمين با سرعت بيشتري مي‌چرخد و چه زود احساس پيري مي‌كنم. حال كسي را دارم كه راه زيادي را دويده است. نبضم تند تر مي‌زند و اشكم زودتر راه زبانم را مي‌بندد.

گاهي كه از پنجره دلم به اطراف نگاه مي‌كنم احساس مي‌كنم كه همه رهگذاران را مي‌شناسم ، روز تولد همه پروانه‌ها را می دانم. حتي زمان خواب کاج‌ها و بيدهای خسته را مي‌دانم. چه تجربه عجيبي!

با ‌اين حال گاهي در اوج تنهايي فكر مي‌كنم كه از درون سينه ام چيزي گم شده است. چيزي كه بعضي‌ها به آن دل مي‌گويند، بعضي سنگ، بعضي هم پاي لنگ!

درون سينه ام جاي خالي چيزي را حس مي‌كنم كه مي‌توانست جهاني را بهم  بريزد. دنيايي را بسازد. دلي را بلرزاند يا حتي پايي را سست كند.
در سينه ي من چيزي گم شده است و من بيدل شده ام!

... اين سطرها را هي بخوان و بخند!

... كاش زودتر بيايي و چيني نازك تنهايي ام ترك بردارد. همين!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/01/22

این شعر برای شما!

امروز صبح شعر پست قبل را در در اینترنت جستجو کردم. معلوم شد وبلاگ ها و سایتهای زیادی از آن استقبال کرده اند. اما همه آنها (بی استثنا) آن را از زبان شهید آوینی نوشته بودند و نامی از این حقیر نبود.

نکته جالبتر این که برخی وبلاگها در متن شعر هم دست برده بودند و عباراتی از این دست نوشته بودند:

شعر صحیح: مکه برای شما/فکه برای من!/بالی نمی خواهم/ این پوتین های کهنه هم می توانند مرا به آسمان ببرند.
دیگران:
- بالی برای پرواز نمی خواهم. این پوتین های خاکی هم می توانند مرا به آسمان ببرند!
- با این بالهای خسته هم می توان به آسمان پرید!
- با همین پوتین ها هم می توانم به خدا برسم.
- با این پوتین ها هم می توانم پرواز کنم.
- مکه برای تو! فکه برای من!...
- و ...
دست همه این دوستان از استقبالی که کرده اند درد نکنه.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/01/18

تقدیم به شهید آوینی

مکه برای شما
فکه برای من!
بالی نمی خواهم،
این پوتین های کهنه هم می توانند
                     مرا به آسمان ببرند.
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/01/16

چند شعرک

۱
کودکی های ماه؛
رقص موج های جوان؛
قایقی بی قرار...

 ۲
یک سیگار، دلتنگی
یک گلدان سکوت،
یک ایستگاه انتظار...

 ۳
چترم را می بندم
واژه «تو»
آغوش می گشاید،
زیر باران خیال، خیس می شویم.

۴
پروانه وار
به سمت تو بال می گیرند
واژه هایی
که جز «تو» را نمی خواهند.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   •