تبليغاتX
شاعرانه - poetic

88/02/29

عرض تسلیت

از وقتی که روی زندگی مرحوم علامه جعفری یه تحقیق 900 صفحه ای انجام دادم؛ حسابی شیفته شخصیت این بزرگوار شدم، به همین خاطر همیشه خودم را ملزم می دونم که اگر سعادت زیارت امام هشتم نصیبم شد حتما به زیارت علامه هم در دار الذهد بروم.
یه روز که توی دارالزهد مشغول خواندن فاتحه برای مرحوم علامه بودم متوجه یه آقای نورانی در گوشه سمت راست در ورودی شدم. داشت از نشسته نماز می خواند. هر کس متوجه حضور ایشون می شد دو زانو در کنارش می نشست.
کم کم ده پانزده نفری کنارش حلقه زدند اما او انگار هیچکس رو نمی دید و خیلی ساده و بی آلایش گرم ذکر خودش بود. سیمای آسمونی و حالات معنویش حسابی منو جذب خودش کرد. از یکی پرسیدم: این حاج کیه؟ یواش در گوشم گفت: آیت الله بهجت!
خیلی جا خودم. همون کسی که راههای آسمون رو بهتر از زمین می شناخت. خیلی در موردش خوانده بودم و شنیده بودم. همون که دوست داراش برای خواندن دو رکعت نماز عاشقانه پشت سرش، رنج صدها کیلومتر راه رو متحمل می شن...
یادمه یکی از شاگرداش برام تعریف کرد: یه بار دعوتش می کنن برای سخنرانی. میره بالای تریبون و میگه من راضی به سخنرانی نبودم اما در پاسخ به اصرار دعوت کننده ها همه عرایضم به شما اینه که: به آنچه می دانید عمل کنید و به آنچه نمی دانید با احتیاط عمل کنید. والسلام.

ارتحال عالم ربانی حضرت آیت الله بهجت را تسلیت عرض می کنم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/02/28

دو دوبیتی

نوش جان!

يکي زد باز هم زخم زبانت

بزن مهر سکوتي بر لبانت!

براي سرفرازي در ره عشق

بنوش اين زخم‌ها را، نوش جانت!

  

زمانه

شب آهنگي معطّر مي‌نوازد

تو را از هر‌چه بهتر مي‌نوازد

زمانه ساز دل را کوک کرده

که چشمان مرا تر مي‌نوازد

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/02/27

خاطره 4

در هنرستان فجر اهواز دینی و قرآن تدریس می کردم. یه روز مراقب جلسه امتحان پایان سال بودم. زمان جلسه امتحان تمام شد اما چند نفر هنوز برگه هاشون رو تحویل نداده بودند.
به آنها گفتم: بچه ها نگران نباشید من می توانم باز هم صبر کنم. شما با آرامش فکر کنید و جواب سوالات را بنویسید.
دقایقی بعد چند نفر بلند شدند و برگه ها را دادند. اما سه نفر مانده بودند که به خود می پیچیدند و چیزی به ذهنشان نمی رسید. آرام بالای سرشان رفتم و برگه هایشان را نگاه کردم. هر سه تایشان حدود 8 یا 8.5 می گرفتند. یکبار دیگه برگه هاشون رو مرور کردم دیدم هر سه تاشون یه سوال دو نمره ای را جواب نداده اند. سوال با این مضمون بود: تسبیحات حضرت زهرا (س) را نام ببرید.
با خودم فکر کردم هدف از درس آموزش است و در هر شرایط می شود این کار را کرد. اینجوری هم جواب سوال رو برای همیشه یاد می گیرند و هم از این درس نمی افتند.
بالای سر اولی رفتم و یواش گفتم: جواب این سوال را می خوام بهت بگم به شرط اینکه اگه نماز می خونی یک هفته بعد از نمازات این تسبیحات رو بخونی.
هنوز حرفم تمام نشده بود که آن یکی که فالگوش ایستاده بود گفت: آقا جواب رو بگو، من یه ماه می خونم.
نفر سوم هم گفت: آقا بخدا منم می خونم.
گفتم: برای هیچکس اجباری نیست. اگه دوست داشتین بخونین. طریقه خواندنش اینطوره: 34 تا الله اکبر ، 33 تا الحمد لله 33 تا هم سبحان الله.
بچه ها یاداشت کردند و با خاطره ای خوش از جلسه بیرون رفتند...

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/02/26

خاطره 3

سال 70 دانشجو بودم و هفته ای یه روز، توی مدرسه ای در روستای کوت عبدالله اهواز فارسی و هنر به صورت حق التدریسی درس می دادم. خیلی منطقه فقیر نشینی بود. کلاس من 52 نفر و تعداد میز و صندلی ها 11 تا بود. یعنی اگه به زحمت 4 نفره هم می نشستن باز یه عده باید هر روز ایستاده درس گوش می داند.
صندلی خودمو به دو نفر می دادم و زنگ تفریح که می شد یه نفر مامور بود تا این صندلی رو برام بیاره تو دفتر که چند دقیقه استراحت کنم. اینا همه یه طرف نداشتن کولر و تهویه مناسب و نور کافی و ... طرف دیگر.
یه روز عصر که کلاس تموم شد یه یکی از بچه ها گفتم: «این لامپ مهتابی رو خاموش کن!»
فوری گفت: «چشم آقا».


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/02/23

خاطره 2

دقیقا یادمه که سال 64 بود. یه شاگردی داشتم که فامیلش یادم نیست اما تو اون روستا بهش می گفتن: «علی گدا». خیلی فضول بود. تو چند ثانیه همه کلاس رو بهم می ریخت. وسطای سال بود که یه شب دیگه از دستش کلافه شدم و خون جلوی چشامو گرفت و نمی دونم چی شد که دستم رفت برای چوب میز ردیف جلو – جایی که بچه ها پاهاشونو روش میزارن- دیدم کنده اس. با همون جلوی بچه ها چند تا به پاهاش زدم و بعد با لگد از کلاس اندختمش بیرون.
هیچ وقت اونقدر خودمو عصبانی ندیده بودم. از شما چه پنهون که از خودم تعجب کردم چرا این کار رو کردم.
فردای اون روز برای کاری به دفتر نهضت سوادآموزی دزفول رفتم. یکی از دوستای قدیمی رو دیدم. اتفاقی پرسید: «کجا تدریس می کنی؟»
گفتم که فلان روستا. گفت: جدی؟ گفتم آره.  آهی کشید و گفت: یه پسره ای اونجاس بهش میگن علی گدا. از من به تو نصیحت. یه وقت باهاش درگیر نشی؟

با تعجب پرسیدم: برا چی؟

گفت: یه مادر قلدر بد دهن داره که می تونه همه نهضت سواد آموزی دزفول رو از ریشه در بیاره!!!
گفتم: صداشو در نیار دیشب حسابی زدمش!
گفت: پس امشب پاتو تو اون روستا نذاری .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/02/22

خاطره 1

سال ۶۳ تو نهضت سواد آموزی به عنوان آموزشیار مشغول بکار شدم و توی یکی از روستاهای اطراف دزفول کلاس گرفتم. یه روز سر کلاس دانش آموزی رو پای تخته آوردم و گفتم: «کتاب چند بخشه؟»
گفت: « دو بشخه!»
گفتم: «نه جانم بگو بخش»
گفت: «بشخ»
گفتم: «بگو ب... خ... ش »
مثل من با صدای کشیده گفت: «ب... ش... خ»
همه بچه ها خندیدند. من ولی هم حرصم گرفته بود و هم خنده ام. فقط آروم گفتم: «بفرما بشین.»
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/02/21

مادر

۱
خورشید
نان تازه ای ست
که مادرم به آسمان بخشیدهاست.

۲
مادر
کلام کوچکی نیست
که بشود بی «سلام»
                از کنار آن رد شد.

۳
از نماز نشسته مادرم
تا گنبد امام هشتم
رنگین کمانی ست
                که بهشت
                در سایه آن آرمیده است.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/02/19

نمایشگاه کتاب

کتابهای من در نمایشگاه بین المللی کتاب:                                                             

دیگر عرضی ندارم - نشر هنر رسانه اردیبهشت
بعد از باران و فانوسهای سنگی - موسسه سوره مهر (حوزه هنری)
ساعت به وقت دلتنگی - نشر تکا (توسعه کتاب ایران)
سه مزار برای یک شهید - نشر پیام آزادگان
گزیده ادبیات معاصر شماره ۷۷ - نشر کتاب نیستان

                                                             مصاحبه با خبرگزاری ایسنا

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/02/13

شعرک ها...

                                              لینک برخی از کتابهایم در سایت آدینه بوک
۱
درختهای نارنج شکوفه داده اند
نسیم یادت
             وزیده است.

۲
من: پاره سنگ
او: کلاغ ، کورکودیل، کابوس
تو: سیمرغ، سایه آفتاب؛ سکوت
هر سه
از یک خانواده ایم؛
         دلداده ایم!

 ۳
لباسهایم را اتو می کنم
کفشهایم را واکس می زنم
ساعت یازده
               قرار است باران بباید!

 ۴
زندگی جریان دارد
حتی در جوهر خودکارم
که تنها بلد است
                     نام تو را بنویسد!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/02/12

از نو برایت می نویسم ...

سلام. اگر رویت را از من برگردانی، اگر عطر نسیم مهربانی ات را از من دریغ کنی و اگر لحظه‌های سربی مرا آفتابی نکنی، من بیهوده ترین آدم روی زمین خواهم بود.
اعتراف می کنم که رسم عاشقی را بجا نیاوره ام.
نه اینکه راه و رسمی را بدانم و کوتاهش کرده باشم، نه! به جان این اطلسی‌ها و داودی‌ها قسم که هرچه در توان داشته ام رو کرده ام.
می دانم که شان تو بالاتر است از آنچه من تقدیم کرده ام. اما عزیزتزینم از تو می خواهم که این قلیل را از من بپذیری.
راستش را بخواهی چند وقت است که می ترسم دیگر این نامه‌ها هم - که پاره‌های دل مرا حمل می کنند -  تو را به شوق نیاورند.
مهربانا! روی خود را برگردان و همه کوتاهی‌های مرا ببخش!
دیگر عرضی ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/02/08

طرح

آسمان ابری ست
               اما تو اشکهایت را
               بر گونه هایم
                              سنجاق مکن!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/02/04

خلیج فارس

تو را می خواهم ای همواره آبی

تو را با مردم بندر نشینت

تو را با آن شکوه آسمانی

تو را با موج های نازنینت

 

گهی چون برکه ای آرام و سنگین

گهی بر شانه توفان سواری

بنازم لحظه ی آرامش ات را

خوشا آن روزهای بی قراری

  

خوشا هرمز خوشا قشم و خوشا کیش

خوشا تنب بزرگ و کوچک تو

خوشا آن ساحل گوهر فشانت

خوشا پیر و جوان و کودک تو

  

خوشا آن لهجه بندر نشینان

خوشا آن آفتاب بی زوالت

خوشا عطر شهیدان خلیجی

که می پیچد به جان بی مثالت

  

خلیج فارس می مانی همیشه

خلیجی ماندگار و آسمانی

میان نقشه دلهای عالم

همیشه سرفراز و جاودانی

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   •