88/03/27
دوبیتی
گره از کار دنیا وا نمیشه
زمین و آسمونو گشتم؛ اما
کسی چون یوسف زهرا(س) نمی شه!
88/03/26
پلاک
کمی از عطر خاکت را ندیدیم
چگونه پر کشیدی عاشقانه
که ما حتی پلاکت را ندیدیم؟
88/03/23
نامه 129
سلام به تو که همیشه بهترینی و خدا را سپاس که هیچ وقت پنجره عشق را به رویمان نبسته است؛ حتی وقتی که طوفان های استرس همه دل را زیرورو می کند یا زمانی که چند ریشتر زلزله شانه ها یمان را تکان می دهد.
درست مثل پرستویی که در آغوش بهار خواب آشیانه اش را می بیند، به پشتی خاطرات تکیه می دهم و از روزنه اتاق دلتنگی به چشمان خیس ماه خیره می شوم و دل به روزهای شیرین رفته می سپارم.
باوفاترین!
همیشه بر این باورم که تنها تو می توانی نیلوفرانه از لای دفتر شعرم سرک بکشی و به آینه و آفتاب سلام بگویی و به دل های خسته تازگی تعارف کنی.
می دانم حق با تو است، کم کم دارم از روزهای جوانی فاصله می گیرم و دیگر نمی توانم سفیدی محاسنم را کتمان کنم. اما گمان نمی کنم عشقی که درون سینه این ریش سفید شعله ور است هیچ گاه پیر شود.
با همه این احوال، هرگز مخواه آخر قصه این پیر عاشق با انتظار به آخر برسد.
کاش زودتر برسی و این در را به صدا درآوری. دیگر عرضی ندارم.
میلاد خجسته بانوی دو عالم حضرت فاطمه (س) و روز زن و روز مادر گرامی باد!
88/03/20
۱
گلها و پنجره ها
لبخند می زنند
وقتی از آمدن تو می گویم.
۲
این گرگ
فرزند آن بره ایست،
که عاشق نگشته بود.
88/03/16
تو می آیی
بی خود با دفتر شعرم به ایستگاه نیامده ام!
بی خود باران نمی بارد!
تو می آیی!
88/03/13
نقاشی پای تخته!
کار کشیدن نقاشی که تمام شد متوجه شدم که همه کلاس ساکت نشستن و به دست من خیره شدند. طولی نکشید که معلم از راه رسید.
متوجه نقاشی نشد و شروع کرد به درس دادن. اما وقتی خواست چیزی روی تخته بنویسد چشمش به نقاشی افتاد. یکباره مثل برق گرفته ها خشکش زد. قدری محو آن شد و گفت: این را کی کشیده؟
بچه ها همه مرا نشان دادند. گفت: بیا اینجا. رفتم.
سوال کرد که اینو رو از روی چی نقاشی کردم و وقتی شنید از روی حافظه ام. به بچه ها گفت: براش کف بزنید. ...و زدند!
صدای سوت و کف بچه ها بالا رفت. سرمو پایین اندختم کلی خجالت کشیدم. بعد آقا معلم گفت: اینقدر زیباست که من نمیتونم تخته رو پاک کنم و مطلب بنویسم. پس خودت پاکش کن که بتونم درس رو ادامه بدم...
من هم نقاشی رو پاک کردم و نشستم.
88/03/12
مهمان ملائک
مردی که برای دل ما آينه آورد
هر چند که بيتاب ترين مرد زمين بود
با داغ شهيدان شما حوصله می کرد
ای سبز ترين فصل مزن حرف جدايی
امروز ببين باغ دلم بی تو شده زرد!
ديروز حضور تو شفای دل ما بود
امروز چه پژمرده ام از داغ تو ای مرد!
هر چند که مهمان ملائک شدی اما
ای سبز ! به اين باغ زمستان زده برگرد!
خرداد ۷3
88/03/11
سرود
غزل «مادر گلهای عالم» را خیلی سالهای پیش نوشتم. امروز صبح از سایت ایران صدا متوجه شدم که این شعر توسط «گروه اندیشه و معارف اسلامی» تولید و خوانده شده. میتونید اونو از اینجا گوش کنید:
مادر گلهای عالم
اینم عکسهایی از زادگاهم دزفول: کلیک بفرمایید
88/03/09
باران
تو پشت آن ایستاده ای.
هر تلفنی به صدا در می آید
صدای تو از آن شنیده می شود.
حتی
همه کانالهای تلویزیون
تو را نشان می دهند.
این قطره های باران ولی،
اشک های تو نیستند،
«دوستت دارم» های من اند
که به پایت می ریزم.
88/03/06
یا زهرا (س)
خوشا موجي که از دريا بگويد
گلي کز مادر گلها بگويد
براي فتح دلهاي شکسته
يکي اي کاش يا زهرا (س) بگويد!
88/03/02
فرشته های باغ فدک
شب
روی عقربه های ساعت
به خواب رفته است،
به قدر یک دوبیتی سکوت کن!
آنگاه
سیبی به جای ماه
در آسمان بکار!
شاید
ستاره ای عاشق
خواب فرشته های باغ فدک را می بیند.

