تبليغاتX
شاعرانه - poetic

88/04/30

تقدیر

کمی خسته
کمی دلگیر
کمی بر گُرده ام زنجیر،
دلم را می بری با خود، کجا
                ای حضرت تقدیر؟
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/04/28

در وصف نبی اکرم (ص)

عید مبعث مبارک باد!

  سايه خداوند

در وصف بهار هر چه گفتند تويي

آن صبح سپيد بي همانند تويي

هر چند كه بي سايه تريني اما

پيداست كه سايه خداوند تويي

                             

 شق القمر

خورشيد نمي رسد به بال و به پرت

يك عالم صف كشيده در پشت سرت

دنيا همه انگشت به دندان مانده ست

بر معجزه ی بلند شق القمرت

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/04/24

از نو برایت می نویسم

سلام.
بی مقدمه برایت می نویسم: خستگی یک کوه بر شانه‌هایم سنگینی می کند.
لحظه‌هایم به کندی می گذرد و حسی گنگ و غریب، به گلویم چنگ انداخته است.

با دلشوره‌ها و دلواپسی‌ها همراه شده ام.
شب، طوفان شن، جاده ای گم شده در غبار، ... پس خورشید مهربانی ات کی طلوع می کند؟
تو اینگونه می خواستی مرا؟

فانوس نگاهم را گم کرده ام... ادامه راه را نمی بینم. گاهی فکر می کنم قلبم مزرعه است که بعد از هجوم تگرگ، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.

از نو برایت می نویسم:
خستگی یک کوه بر شانه‌هایم سنگینی می کند... اما من هنوز عاشقم.
همین!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/04/21

شعرک

باد تندی وزید
        آسمان 
               و
               ا
               ژ
               ه
              واژه
             بر دفترم چکید!

مصاحبه با خبرگزاری ایبنا

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/04/14

یا علی(ع)

اي كاش از اين خاك، صدا برخيزد

يا دستي باز بر دعا برخيزد

اي كاش دل فتاده در دام گناه

با گفتن يا علي(ع) ز جا برخيزد

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/04/08

دو رباعی

۱
اي عشق كه در شعلة تو دود شدم‌

خوش آمدي! از داغ تو خشنود شدم‌

ديروز فقط بركه‌اي از غم بودم‌

امروز ولي با نفست رود شدم

 ۲
هرچند که انتظار سهم من و توست‌

يك شاخه گل از بهار سهم من و توست‌

آرام قطار عاشقي راه افتاد‌

يك کوپه از اين قطار، سهم من و توست

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/04/02

از نو برایت می نویسم

سلام. حال من خوب است. البته‌اين را دكتر‌ها مي‌گويند.

از تو چه پنهان كه چند وقت است هر نيمه شب، از چشم‌هايم آينه و كبوتر مي‌بارد. گفتم كبوتر، ياد احوال ‌اين روزهايم افتادم كه شبيه كبوتري شده ام بي بال و پر، در لانه‌اي پوشالي كه دچار طوفان شده است و به عقربه‌هايي چشم دوخته ام كه پاهايشان در گل فرو رفته اند.

عقربه‌هايي كه مثل آفتابگردان‌ها دور سرم مي‌چرخند و من سرگيجه مي‌گيرم.

ديشب باد تندي وزيد و همه واژه‌هايم را بلعيد.

باران گرفت و همه شعر‌هايم را شست و با خود برد.

حالا فقط كلمه مقدس "تو" برايم باقي مانده است. كلمه‌اي كه بي آن هيچ حرفي براي گفتن ندارم.

اين دقايق بي تو چقدر سخت مي‌گذرد. دیگر عرضی ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   •