88/07/28
دوبیتی پیامک
مبادا زندگی با نمره ی تک!
جواب مهربانی، مهربانی ست
اگر حتی شده با یک پیامک!
88/07/28
آنفولانزا
همین امروز و فردا می گرفتم
الهی - کاش- در این فصل پاییز
به جایت آنفولانزا می گرفتم!
88/07/26
مسعود 4
دعوتشان کردم که حتما برای شام پیشمان بیایند. قبول کرد. و برای آدرس دادن قدری پیاده همراهشان رفتم و با اشاره دست، منزل پدری مان را نشانش دادم.
همان موقع صحنه خواب عوض شد و دیدم شب است و ما در پشت بام منزل پدری مهمانی داشتیم و با محسن پویا داشتم حرف می زدم که مسعود وارد شد. کاپشن سرمه ای رنگی که به تن داشت ،چهره نورانی اش را دوچندان نشان می داد. همه دورش را گرفتند و هر کس می رسید غرق بوسه اش می کرد. می دانستم که دارم خواب می بینم. با خودم گفتم تا بیدار نشده ام بروم و بوسه ای از گل رویش بچینم.
جلو رفتم و او را در آغوش گرفتم و بوسیدم و او را به پویا معرفی کردم و گفتم: ضمنا این آقا مسعود ما شهید شده!
مسعود با اکراه گفت: ولی من که زنده ام!
در همین لحظه یک نفر دیگر رسید و مسعود را در آغوش کشید و از پیش ما برد. دلم گرفت گفتم باید از فرصت استفاده کنم و از مسعود سوالاتی بپرسم. اینبار رفتم و دستش را گرفتم و به گوشه ای بردم و دستانم را دوطرفش گرفتم. طوری که نه خودش بتواند برود و نه کسی بتواند مزاحم حرف زدنمان بشود. بعد گفتم: خوب مسعود جان! حالا اول بگو ببینم چطوری شهید شدی؟
ابروهایش را درهم کشید و گفت: از این حرفا نزن. یه سوال دیگه بپرس!
گفتم: نه! اول اینو جواب بده که خیلی سوالات دیگه ازت دارم.
گفت: اینو بی خیال شو!
گفتم: نه باید بگی!
گفت: حالا من بگم، مگه کسی باور می کنه؟
گفتم: تو بگو! من قول می دم برا کسانی تعریف کنم که باور کنن.
مسعود می خواست حرف بزند که من از خواب پریدم در حالی که داشتم گریه می کردم.
88/07/23
شعری زیبا، منسوب به امام صادق(ع)
لَو کَانَ حُبُّکَ صَادِقاً لَأطَعتَهُ إنَّ المُحِبَّ لِمَن یُحِبُّ مُطِیعٌ
یعنی:
در حالى که به خدا اظهار محبت میکنی، گناه مىکنى؟ به جان خودم قسم که این، کار عجیبى است.
اگر محبت تو واقعى بود، باید خدا را اطاعت مىکردى، زیرا که عاشق، مطیع کسى است که به او علاقه دارد.
(بحار الانوار: ج47،ص24).
88/07/21
مسعود 3
اوایل انقلاب بود که مسعود به همراه خانواده اش از همسایگی ما رفتند. و ما دیگه کمتر هم رو می دیدیم. چند باری خونه جدیدشون رفتم. یه بار هم برای نهار مهمونشون شدم. تا اینکه جنگ شد.
هر دو به بسیج رفتیم اون به بسیج عباسعلی و من به بسیج عاملی. ..و کم کم پایمان به جبهه باز شد. مسعود یکبار ترکش خورد و اونو به بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک منتقل کردند، اما اجازه نداد تا کسی به خانواده اش اطلاع دهد. این در حالی بود که فاصله دزفول تا اندیمشک حدود 10 کیلومتره. حدس می زنم علتش این بود که نمی خواست خانواده از دیدنش ناراحت بشن. از طرفی اگر اونو اینطور آش و لاش می دیدند بعدها ممکن بود مانع رفتن مجدد او به جبهه بشن. مسعود در بیمارستان ماند تا زخمهایش خوب شد.
عملیات بدر که شد مسعود آسمانی شد. کسی که اونو موقع شهادت دیده بود، می گفت وقتی مسعود شهید شد قصد داشتم پیکرش را به عقب بیاورم اما کمی که آمدم رزمنده ای به اسم «مهدی آلاله« را دیدم که از ناحیه چشم زخمی شده بود. به همین خاطر مسعود را گذاشتم و مهدی را به هر زحمتی بود به عقب آوردم. جسد مسعود سالها بین نیروهای ایرانی و عراقی ماند تا سرانجام او را به شهر آوردند.
در دانشگاه شهید چمران اهواز درس می خواندم که یک روز اعلام کردند فردا قراره پنجاه شهید خوزستانی تشییع بشن. دوستی می گفت چند شهید دزفولی هم بین آنها دیده می شه. اسمشان را پرسیدم. نمی دانست. همان شب خواب عجیبی دیدم. ...
88/07/20
تاریخ روز عاشورا
این موضوع رو در اینترنت سرچ کردم. دیدم که چندین مورخ روی این قضیه کار کردند و صحت دارد. بنابراین سه شنبه ۲۰ مهرماه سال ۵۹ هجری شمسی واقعه تاسوعا مطابق با نهم سال ۶۱ هجری قمری است. به همین ترتیب چهار شنبه ۲۱ مهرماه سال ۵۹ هجری قمری روز عاشوراست.
- اینم مستند موضوع (کلیک بفرمایید): محاسبه دقیق تاریخ واقعه عاشورا
مصاحبه من با وبلاگ هرانک
88/07/19
مسعود 2
این آخری یه حکایتی دارد. عبده حدود سه، چهار سال از ما بزرگتر بود و گاهی که با هادی و مسعود بازی می کردیم می اومد و می گفت: منم بازی! اما چون سن و قد و هیکلش از ما بزرگتر بود می گفتیم نمیشه. اونم می زد و بازی مون رو بهم می زد. یه یار که بازی مون رو بهم زد. ما هم شروع کردیم به اذیت کردنش. چند نفری با لهجه شیرین دزفولی، شروع کردیم براش خوندن:
عبده سرش مری برده (عبدالله سرش مثل سنگه)
چو باقله زرده (رنگ و روش مثل چوب بوته گیاه باقالی زرد رنگه)
و ... الا آخر!
این رو می خوندیم و در می رفتیم. اون روز وقتی داشتم براش می خوندم عصبانی شد و یه پاره آجر برداشت و به طرفم پرت کرد و در حال فرار بودم که درست به وسط کله ام خورد و فرق سرم شکافت! (الان هم یه عدد هشت بزرگ توی کله ام وجود داره که یادگار اون روزه)
عبده وقتی دید خون سرم به لباسام پاشیده شد، ترسید و فرار کرد و تا نیمه های شب ازش خبری نبود. همون موقع پسر عموی پدرم (آقا موسی) که کشاورز بسیار مهربونی بود ، از راه رسید و پیش یک دکتر فیلیپینی برد و سرم ۷، ۸ بخیه خورد...
خدا بیامرز عبده، اوایل جنگ توی یکی از بمباران ها، یه روز پنج شنبه، وقتی داشت به سمت بهشت علی می رفت به شهادت رسید.
88/07/18
مسعود 1
اون سالها ما تلویزیون نداشتیم. اما اونا یه تلویزیون ۲۱ اینچ وستنگهوس مبله سیاه و سفید امریکایی داشتند. به همین خاطر شبها موقع پخش سریال «مراد برقی» می رفتیم خونه شون. البته نه فقط ما که بیشتر همسایه ها هم مثل ما بودند. بزرگ و کوچیک همه توی حیاط خونه شون می نشستند و سریال تماشا می کردند.
گاهی تعداد جمعیت که زیاد می شد و به قول معروف ظرفیت تکمیل می شد، در خونه رو می بستند که کسی دیگه نیاد اما همیشه برای من جا بود، چون مسعود هوای منو داشت. با هم قرار داشتیم که اگه در خونه شون بسته بود از پشت بوم برم.
این سریال هم عجب حکایتی داشت. زمان پخشش توی خیابون پرنده پر نمی زد. حتی می گفتند تو این ساعت دزدی هم نمیشه! چون اونا هم زمان پخش این سریال پای تلویزیون می نشستند.
یادمه یه وقت توی خونه مون مراسم روضه خونی داشتیم. جمعیت زیادی می اومد. با این حلا زمان پخش این سریال روضه خلوت بود. حتی روحانی مجلس هم که گاهی دیر می اومد، مردم با نیشخند در گوش هم می گفتند «حتما حا آقا نشسته پای مراد برقی.» منم یه چشمم به مراسم روضه بود و یه چشمم به سرال مراد برقی. چون مجبور بودم هم تو مراسم روضه خونی باشم و هم ته دلم دوست داشتم مراد برقی ببینم. خلاصه یواشکی از راه پشت بوم با خونه مسعود، مرتب در رفت و آمد بودم ...
88/07/15
رباعی رفتن
با ساز شکسته سه تار آمده ام
خواهی بروی، برو! خدا همراهت
من با غم عاشقی کنار آمده ام!
88/07/14
چاپ 20 مجموعه نثر ادبی
سرانجام پس از حدود یک سال و نیم با حمایت های بی شائبه وزارت ارشاد اسلامی و همفکری و همراهی دوستان شاعر و نویسنده برای اولین بار در کشور 20 مجموعه شعر نثر ادبی چاپ شد.
مجموعه های حاضر که در جدول زیر نام مجموعه و نویسنده آن درج شده، توسط نشر تکا (توسعه کتاب ایران) چاپ شده اند و در روزهای آینده روانه بازار نشر کتاب خواهند شد. برای جمع آوری این مجموعه ها، تلاش بر این بود که بهترین قلم های نثر انتخاب شوند تا بتوان آثاری ارائه شود که موجب پیشبرد و ارتقای جایگاه نثر ادبی در کشور باشند.
راستش در روزهای اول برای پیدا کردن 20 اسم که در حد یک مجموعه کار کرده باشند تاتشهای زیادی صورت گرفت. اما وقتی وارد کار شدیم و کم کم آوازه این کتابها به گوش نویسندگان رسید، دوستان زیادی تماس گرفتند که کارهای بسیار ارزنده ای برای چاپ داشتند و دارند، اما اینبار محدودیت ما برای چاپ 20 کتاب بود. که طبق صحبت های صورت گرفته با جناب آقای دکتر پرویز معاون وزیر ارشاد و خود اقای دکتر حسینی وزیر محترم ارشاد اسلامی ، قرار است حدود 20 تا 30 کتاب دیگر نثر ادبی گردآوری و به چاپ برسد.
جا دارد از دوستان عزیزی همچون دکتر قزوه که ایده اصلی چاپ این مجموعه ها از ایشان بود و نیز دکتر پرویز که حامی اصلی این مجموعه بود، تشکر کنم. همچنین از همفکری دوستان عزیزی همچون دکتر سنگری، دکتر اکرامی، دکتر حسینجانی و دکتر مهدی زاده و نیز همکاری و همیاری آقایان سالاری و علیان و سخنور و سایر دوستانی که همواره در تلاش بودند تا به بهترین نحو این کتابها چاپ شوند، کمال تشکر و قدردانی را دارم.
|
رديف |
نام نويسنده |
نام مجموعه |
|
1 |
عليرضا قزوه |
قونیه در قطار |
|
2 |
ابوالقاسم حسينجاني |
جرات تازگی |
|
3 |
يدالله گودرزي |
فرصتي براي پرنده شدن |
|
4 |
جواد محقق |
پشت پلک پنجره |
|
5 |
مريم سقلاطوني |
زخمه های نیلی باد |
|
6 |
سيميندخت وحيدي |
شناسنامه باران |
|
7 |
عبدالرحيم سعيدي راد |
حق با آفتابگردان هاست |
|
8 |
عبدالحميد رحمانيان |
دادگاه رسمی نیست |
|
9 |
مرتضي حيدري آل كثير |
تشنه در ابر |
|
10 |
جلال رفيع |
دریچه |
|
11 |
احمد عزيزي |
شطحی برای زندگی |
|
12 |
محمود اكرامي |
همه خط ها موازی اند |
|
13 |
محمد رضا مهدي زاده |
سنگها برايت آواز مي خوانند |
|
14 |
ضياالدين خالقي |
صدا به سكوتش دل داده است |
|
15 |
سيد ضيا شفيعي |
يك كلمه افتاده است |
|
16 |
حميد هنرجو |
گوشه دنج كلمات |
|
17 |
حبيب محمد زاده |
موناليزاي آقاي بن لادن |
|
18 |
علي طلوعي |
گناه ناگزیز |
|
19 |
محمد رضا سنگري |
غروب بود و تو بودی |
|
20 |
هادي منوري |
پاره خطی تا ماه |
88/07/14
طرح
پوکه ای روی زمین می چرخید.
خون یک شعر سپید
ماند بر گردن این شهر سیاه!
88/07/12
از نو برایت می نویسم
سلام.
امروز كه از صبح با ياد دل انگيز تو از خواب بر خاسته ام، احساس ميكنم كه خون تازهاي در رگهايم ريشه دوانده است. ازاين رو به كبوترهاي سفيد سپرده ام، در مسير آمدنت طاق نصرتي از نور بر پا كنند.
امروز، روز شگفتي ست، عزيز!
دشت بوي علف تازه ميدهد و صداي روحاني چوپاني كه با نواختن «ني» اسرار الهي را فاش ميكند، زيبايي امروز را صد چندان كرده است.
امروز روز تو است و امر، امر توست!
يادم باشد وقتي كه آمدي بر رد قدمهايت بوسه بكارم. بوسهاي كه از دل آن گل سرخ برويد.
گل سرخي كه كه هر گلبرگش؛ گلواژهاي از نام زیبای «تو» است.
حالا كه شاعرانه ميتوانم دستهايم را از آاينه ها عبور دهم، دستم را بگير!
ديگر عرضي ندارم
88/07/11
نقدی بر مجموعه شعر دیگر عرضی ندارم
آقای دکتر محمدرضا سنگری زحمت نوشتن این نقدواره را متقبل شده اند، ابتدا بعنوان مقدمه کتاب نامه ها (دیگر عرضی ندارم)چاپش کردم. در کتاب در دست انتشار «حق با آفتابگردان هاست» هم به عنوان یکی از سه نقد بر این مجموعه آن آورده ام:
تلواسه ای میان زمین و آسمان
نوشتن ترجمان وآيينه گردان روح و انديشه ي نويسنده است. جزر و مد ذهن و ضمير از پشت واژهها، تماشايي است. هر نوشته رصدگاه تلاطم و تبسم جان و نويسنده و دغدغهها، خواستهها و آرمانهاي اوست.
نامه نوعي نوشتن است و اتفاقا به دليل صميميت و بلافاصلگي نويسنده با مخاطب – به وپژه در نامههاي دوستانه – تماشاگه زلال و روشن احساس، باور و تفكر نويسنده است.
نامههايي كه پيش چشم شماست، مجموعهاي رسا و گويا ازاين دست نوشتههاست. نويسنده بيش و پيش از نوشتن و گام زدن در ساحت نثر، شاعر است و اندك درنگي دراين نوشتهها، آهنگ و رنگ شاعرانه را به خوبي مينماياند.
گاه با برشهايي ميتوان از متن نامهها، شعر بييرون كشيد! مثلا:
ادامه مطلب
88/07/09
شعری از مقام معظم رهبری
ادامه مطلب
88/07/08
یادی از دو مرحوم: رستگار و موسوی
خلاصه یه عده گفتند باید به جای رستگار کسی دیگه رو بیارید. و زنده یاد نعیم موسوی رو پیشنهاد دادند. نعیم اونوقتا یه جلسه نقد شعر توی خونه اش داشت و توی روزنامه ها هم خوب نقد می نوشت اما تجربه نقد حضوری اونم تو محیط دانشجویی رو نداشت. و بالاخره اینقد توی گوشم خواندند تا مجبور شدم بپذیرم. و از نعیم دعوت کردیم.
روز اولی که نعیم وارد جلسه شد، یاسمی نیومده بود و با نعیم نشستم برای نقد شعر. نفر اول که شعرش رو خواند به نعیم گفتم: خب بفرما!
یواش در گوشم گفت: دقت نکردم به شعر خوانی، خودت یه چیزی بگو!
قبول کردم. نفر دوم که شعر خواند گفتم: خب آقای موسوی بفرمایید نظرتون رو.
نعیم سرفه ای کرد و گفت: در مجموع به نظرم یه شعر متوسط بود.
گفتم: خب دیگه؟ گفت: همین دیگه!
یکی از دانشجوهای تُخس جلسه، مثل کلاس اولی ها انگشتشو بالا برد و گفت: استاد اجازه؟
نعیم گفت: بفرما جانم!
اون دانشجو گفت: ببخشید میشه بفرمایید شعر متوسط یعنی چی؟
نعیم گفت: تو چه دانشجویی هستی که نمی دونی؟ خب شعر متوسط یعنی شعری که نه خوب باشه، نه بد!
اون دانشجوی تُخس، دوباره انگشتشو به علامت اجازه بالا آورد و گفت: آها...! ... حالا فهمیدم.
پچ پچی توی دانشجوها افتاد. در همین لحظه مرحوم نعیم موسوی یواشکی دم گوشم گفت الان یادم اومد یه کاری دارم باید برم. هرکاری کردم نتونستم نگهش دارم.
88/07/07
سارق ادبی
کوچه خاموش کوچه دلتنگ است
کوچه آواری از گل و سنگ است
بی عبور کبوتران سپید .... الی آخر
همه شعر را از بر بودم اما از شانس بدش، بیت آخر را نخواند و آمد پایین. من که منتظر بودم این دانشجو شرط امانت داری را رعایت کند و نامی از شاعرش ببرد، دیدم خبری نشد. همه برایش کف زدند و طرف هم رفت که سر جایش بنشیند.
من دست بلند کردم و به مجری برنامه گفتم: کاش این دوستمان اسم شاعر این شعر را هم می گفت.
هنوز مجری جوابم را نداده بود که طرف در حالی که داشت سر جایش می نشست، گفت: شعر خودمه!
من گفتم پس فراموش کردید بیت آخرش رو بخونید. و خواندم:
آه از این شهر سربی اندوه
تا ده عشق چند فرسنگ است؟
توی سالن ولوله شد. کاش این سارق ادبی نمی گفت شعر خودمه!
88/07/05
هفته جنگ
دریاچه خاطرات خونرنگ شده ست
امروز دوباره می گدازد این دل
این دل که برای شهدا تنگ شده ست
88/07/04
لعنتی!
عجول تر از تو ندیده بودم، بس که سریع و بی صدا می آمدی.
نه آمدنت را می شد دید، نه رفتنت را. تنها از گردوخاکی که راه می انداختی می شد حضورت را حدس زد.
مثل صاعقه نازل می شدی و یک دسته گل می چیدی و با خودت به آسمان می بردی.
آنروز وقتی توی سنگر نماز فرود آمدی موقع اذان ظهر بود. بچه ها منتظرت بودند؛ عباس و سید مجید و مصطفی را می گویم.
آن قدر سریع پر گرفتید که از پروازتان تنها پری به جا ماند و یک پلاک شکسته.
از آن آمد و رفت ناگهانی، تنها یک ترکش نقلی سهم من شد. آن قدر ریز که فقط بلد است نیمه های شب، وقتی دارم خواب دریا را می بینم؛ مثل ساعت زنگ بزند و این خاطره را برایم نقل کند.
حالا سالهاست که سری به ما نزده ای.
در این روزگار غریبی؛ کم کم دلمان برای تو هم تنگ می شود خمپاره 60 لعنتی!
88/07/01
میدان مین!
مرد ميخواست كه پا بر چشم هايت بگذارد و رد شود. هميشه خار مژگانت به پاها... كه نه، به دل بچهها فرو ميرفت.
گاهي وقت ها مثل اسبي وحشي هر سواركاري را به زمين ميزدی. اما همیشه با همه غرورت، به همت یک یا چند جوان بيادعا رام ميشدي.
راستش را بخواهی هميشه از ديدن هيبت وحشتناكت ميترسيدم.وقتي هم ميديدم كه عدهاي بيخيال از كنارت رد ميشوند از خودم بدم ميآمد.
شبهاي حمله تخريبچي ها با دو نوار سفيد موازي، دست هايت را ميبستند و به اصطلاح خودشان معبر ميزدند. با اين حال باز هم ،كار كه گره ميخورد، معبري ميشدي براي پروازهاي عاشقانه.
حالا هم بعد از آن همه سال، دستبردار نيستي و هنوز از دل خاك گرمت بچههاي باصفا را به آسمان ميفرستي.
با همه اين حرفها، ميداني هستي براي شناسايي آنهايي كه مردترند؛ ميدان غربال عاشقترها، ميدان جذب جان هاي از خود رها، ميدان رازناك جاودانگي، ميدان مين!...

