تبليغاتX
شاعرانه - poetic

88/08/12

از مجموعه حق با آفتابگردان هاست:

سلام. عاشقانه ترين سلام‌هايم را بپذير!
اين نامه را در زير نور ماه برايت مي‌نويسم.
چند دقيقه پيش فرشته‌اي كه دستهايش بوي پاييز مي‌داد، در كنارم نشست و گفت: «ماه تكه‌اي ست شكسته از آينه‌اي كه شاعران، در آن چهره مي‌شويند.»

به آسمان نگاه كردم. ماه لبخندي شاعرانه تحويلم داد. آسمان و شاعران چقدر رازهاي سر بسته در سینه دارند!

كاش فرشته‌اي از تو برايم مي‌گفت. از تو كه رازناك تر از ماه و آسمان و تمام شاعراني!
از تو كه دلگرم تر از خورشيدي و مهربان تر از پروانه‌هاي عاشق.

پيش از‌اين هم برايت نوشته بودم كه خداوند تو را براي دل من آفريده است. براي لحظه‌هاي تنهايي و انتظار من.
حالا چشم‌هايم را مي‌بندم و تو را مي‌بينم كه آينه‌اي به من هديه مي‌دهي؛
آينه‌اي كه تنها تو را به من نشان مي‌دهد. همین!
ديگر عرضي ندارم...

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/14

چاپ 20 مجموعه نثر ادبی

سرانجام پس از حدود یک سال و نیم با حمایت های بی شائبه وزارت ارشاد اسلامی و همفکری و همراهی دوستان شاعر و نویسنده  برای اولین بار در کشور 20 مجموعه شعر نثر ادبی چاپ شد.

مجموعه های حاضر که در جدول زیر نام مجموعه و نویسنده آن درج شده، توسط نشر تکا (توسعه کتاب ایران) چاپ شده اند و در روزهای آینده روانه بازار نشر کتاب خواهند شد. برای جمع آوری این مجموعه ها، تلاش بر این بود که بهترین قلم های نثر انتخاب شوند تا بتوان آثاری ارائه شود که موجب پیشبرد و ارتقای جایگاه  نثر ادبی در کشور باشند.

راستش در روزهای اول برای پیدا کردن 20 اسم که در حد یک مجموعه کار کرده باشند تاتشهای زیادی صورت گرفت. اما وقتی وارد کار شدیم و کم کم آوازه این کتابها به گوش نویسندگان رسید، دوستان زیادی تماس گرفتند که کارهای بسیار ارزنده ای برای چاپ داشتند و دارند، اما اینبار محدودیت ما برای چاپ 20 کتاب بود. که طبق صحبت های صورت گرفته با جناب آقای دکتر پرویز معاون وزیر ارشاد و خود اقای دکتر حسینی وزیر محترم ارشاد اسلامی ، قرار است حدود 20 تا 30 کتاب دیگر نثر ادبی گردآوری و به چاپ برسد.
جا دارد از دوستان عزیزی همچون دکتر قزوه که ایده اصلی چاپ این مجموعه ها از ایشان بود و نیز دکتر پرویز که حامی اصلی این مجموعه بود، تشکر کنم. همچنین از همفکری دوستان عزیزی همچون دکتر سنگری، دکتر اکرامی،  دکتر حسینجانی و دکتر مهدی زاده و نیز همکاری و همیاری آقایان سالاری و علیان و سخنور و سایر دوستانی که همواره در تلاش بودند تا به بهترین نحو این کتابها چاپ شوند، کمال تشکر و قدردانی را دارم. 

رديف

نام نويسنده

نام مجموعه

1

عليرضا قزوه

قونیه در قطار

2

ابوالقاسم حسينجاني

جرات تازگی

3

يدالله گودرزي

فرصتي براي پرنده شدن

4

جواد محقق

پشت پلک پنجره

5

مريم سقلاطوني

زخمه های  نیلی باد

6

سيميندخت وحيدي

شناسنامه باران

7

عبدالرحيم سعيدي راد

حق با آفتابگردان هاست

8

عبدالحميد رحمانيان

دادگاه رسمی نیست

9

مرتضي حيدري آل كثير

تشنه در ابر

10

جلال رفيع

دریچه

11

احمد عزيزي

شطحی برای زندگی

12

محمود اكرامي

همه خط ها موازی اند

13

محمد رضا مهدي زاده

سنگها برايت آواز مي خوانند

14

ضياالدين خالقي

صدا به سكوتش دل داده است

15

سيد ضيا شفيعي

يك كلمه افتاده است

16

حميد هنرجو

گوشه دنج كلمات

17

حبيب محمد زاده

موناليزاي آقاي بن لادن

18

علي طلوعي

گناه ناگزیز

19

محمد رضا سنگري

غروب بود و تو بودی

20

هادي منوري

پاره خطی تا ماه

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/12

از نو برایت می نویسم

سلام.
امروز كه از صبح با ياد دل انگيز تو از خواب بر خاسته ام، احساس مي‌كنم كه خون تازه‌اي در رگ‌هايم ريشه دوانده است. از‌اين رو به كبوتر‌هاي سفيد سپرده ام، در مسير آمدنت طاق نصرتي از نور بر پا كنند.

امروز، روز شگفتي ست، عزيز!
دشت بوي علف تازه مي‌دهد و صداي روحاني چوپاني كه با نواختن «ني» اسرار الهي را فاش مي‌كند، زيبايي امروز را صد چندان كرده است.

امروز روز تو است و امر، امر توست!
يادم باشد وقتي كه آمدي بر رد قدم‌هايت بوسه بكارم. بوسه‌اي كه از دل آن گل سرخ برويد.
گل سرخي كه كه هر گلبرگش؛ گلواژه‌اي از نام زیبای «تو» است.

حالا كه شاعرانه مي‌توانم دست‌هايم را از آاينه ها عبور دهم، دستم را بگير!
ديگر عرضي ندارم

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/11

نقدی بر مجموعه شعر دیگر عرضی ندارم

آقای دکتر محمدرضا سنگری زحمت نوشتن این نقدواره را متقبل شده اند، ابتدا بعنوان مقدمه کتاب نامه ها (دیگر عرضی ندارم)چاپش کردم. در کتاب در دست انتشار «حق با آفتابگردان هاست» هم به عنوان یکی از سه نقد بر این مجموعه آن آورده ام:

تلواسه ای میان زمین و آسمان
نوشتن ترجمان و‌آيينه گردان روح و انديشه ي نويسنده است. جزر و مد ذهن و ضمير از پشت واژه‌ها، تماشايي است. هر نوشته رصدگاه تلاطم و تبسم جان و نويسنده و دغدغه‌ها، خواسته‌ها و آرمان‌هاي اوست.
نامه نوعي نوشتن است و اتفاقا به دليل صميميت و بلافاصلگي نويسنده با مخاطب – به وپژه در نامه‌هاي دوستانه – تماشاگه زلال و روشن احساس، باور و تفكر نويسنده است.
نامه‌هايي كه پيش چشم شماست، مجموعه‌اي رسا و گويا از‌اين دست نوشته‌هاست. نويسنده بيش و پيش از نوشتن و گام زدن در ساحت نثر، شاعر است و اندك درنگي در‌اين نوشته‌ها، آهنگ و رنگ شاعرانه را به خوبي مي‌نماياند.
گاه با برش‌هايي مي‌توان از متن نامه‌ها، شعر بييرون كشيد! مثلا:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/04

لعنتی!

عجول تر از تو ندیده بودم، بس که سریع و بی صدا می آمدی.
نه آمدنت را می شد دید، نه رفتنت را. تنها از گردوخاکی که راه می انداختی می شد حضورت را حدس زد.
مثل صاعقه نازل می شدی و یک دسته گل می چیدی و با خودت به آسمان می بردی.

آنروز وقتی توی سنگر نماز فرود آمدی موقع اذان ظهر بود. بچه ها منتظرت بودند؛ عباس و سید مجید و مصطفی را می گویم.
آن قدر سریع پر گرفتید که از پروازتان تنها پری به جا ماند و یک پلاک شکسته.

از آن آمد و رفت ناگهانی، تنها یک ترکش نقلی سهم من شد. آن قدر ریز که فقط بلد است نیمه های شب، وقتی دارم خواب دریا را می بینم؛ مثل ساعت زنگ بزند و این خاطره را برایم نقل کند.

حالا سالهاست که سری به ما نزده ای.
در این روزگار غریبی؛ کم کم دلمان برای تو هم تنگ می شود خمپاره 60 لعنتی!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/07/01

میدان مین!

مرد مي‌خواست كه پا بر چشم هايت بگذارد و رد شود. هميشه خار مژگانت به پاها... كه نه، به دل بچه‌ها فرو مي‌رفت.
گاهي وقت ها مثل اسبي وحشي هر سواركاري را به زمين مي‌زدی. اما همیشه با همه غرورت، به همت یک یا چند جوان بي‌ادعا رام مي‌شدي.
راستش را بخواهی هميشه از ديدن هيبت وحشتناكت مي‌ترسيدم.وقتي هم مي‌ديدم كه عده‌اي بي‌خيال از كنارت رد مي‌شوند از خودم بدم مي‌آمد.
شب‌هاي حمله تخريبچي ها با دو نوار سفيد موازي، دست هايت را مي‌بستند و به اصطلاح خودشان معبر مي‌زدند. با اين حال باز هم ،كار كه گره مي‌خورد، معبري مي‌شدي براي پروازهاي عاشقانه.

حالا هم بعد از آن همه سال، دست‌بردار نيستي و هنوز از دل خاك گرمت بچه‌هاي باصفا را به آسمان مي‌فرستي.
با همه اين حرفها، ميداني هستي براي شناسايي آنهايي كه مردترند؛ ميدان غربال عاشق‌ترها، ميدان جذب جان هاي از خود رها، ميدان رازناك جاودانگي، ميدان مين!...

خورشید مشرق تبار من!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/06/21

از نو برایت می نویسم

سلام.
فرقي نمي‌كند چند شنبه است وقتي كه پلك پنجره‌اي بالا نرفته است و مضمون تازه‌اي زخمه بر تارهاي باد نمي‌زند.
تنها صداي كهنه كلاغي گرسنه ذهنم را به سمت خود مي‌كشد.

فرقي نمي كند چند شنبه است وقتي سراغي از دل ناشكيبم نمي‌گيري؛
وقتي نسيم دلنشيني از سمت مهرباني‌ات شمشاد های كوچه‌ را به رقص نمي‌آورد.
اينجا خانه‌زاد عنكبوت است وقتي تو نباشي.
محل هجوم موريانه‌هاي دلتنگي ست. بركه خشك تنهايي ست و...

شک نداشته باش که كليد آرامش دقايق من در دستان باوفاي تو است.

زودتر سراغي از من بگير!
زودتر... همین

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/06/09

مناجات 3

ای صاحب رمضان!
با لبهایی ترک خورده تو را صدا می کنم؛ می دانم که خوب می شنوی. تو که مثل ما نیستی که خودت را به نشنیدن بزنی یا حرفهایمان را پشت گوش بیاندازی.
این را هم می دانم که یکبار تو را صدا زدن کافی ست اما طنین تکرار نام تو آرامش بخش روح و روان است. پس آن قدر تو را صدا می کنم تا باران رحمتت را بر من بباری و خیس شوم.

شرمنده ام!
می دانم که هر چه دارم از برکت توست، اما باز هم چشمم به دستان دیگری است.

مرا ببخش!
چشم هایم مرا فریب می دهند و دلم مثل برگی لرزان به هر طرف می چرخند.
ای کسی که مهربانیت بی اندازه است و بخشش ات بی منتهاست!
چشم و دلم را دریاب!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/06/07

مناجات2

ای خدایی که اولین سلام را بر دلم نوشتی!
ای ناشناخته ی مهربان!
ای نقاش زیباترین طلوع ها و غروب ها!
ای خالق عشق و درد های شیرین!... لذت سکوت و انتظار را به سلول های تنم بچشان!
ای اولین و آخرین!
فرصت ها همچون عمر گل به پایان می رسند، یاری ام کن تا باغبان این گل های شریف باشم.
پروردگار بیکران ها!
سقف های کوتاه دلگیرند، کمکم کن تا کبوتر فکرم را در آسمان یاد تو به پرواز در آورم.
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/06/03

مناجات 1

آفريدگار مهربانم!
چشمه قنوتم سرشار از نياز است و چشم‌هايم به خورشيد لطف و كرم‌ات خيره مانده است.
اي خدايي كه تنها با اشاره تو، سيب از درخت مي‌افتد و ماه از چشم آسمان!
... و اشك ها و لبخند ها از كرامت بي بديل تو شكل مي‌گيرند.
چراغ علاقه و اميد را در دلم روشن نگهدار!
اي بي‌همتايي كه عشق را آفريدي تا پلي باشد ميان تو و شيفتگان با صفايت،
نه بي دانه ی گندم، دنيا معنايي دارد، نه بي عشق!
كه دنيا خود خوشه‌ي گندمي ست بر منقار پرنده‌اي عاشق.
پس اي عشق مطلق!
پايداري در مسير خودت را به من بياموز!
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/05/17

از نو برایت می نویسم

سلام از گوشه غربت سرايي به نام "تهران" زيباترين درودهايم را به تو تقديم مي‌كنم.

به تويي كه چشمه‌اي هستي زلال براي ادامه حياتم، نوري در ظلمات زندگي ام و شوري در شريان‌هاي وجودم.

بگذار كمي‌تو را تصور كنم، در لحظه‌اي كه‌اين نامه را مي‌خواني...

هوم... بي دليل نيست كه‌اين واژه‌هاي ترد ريشه در چشم‌هاي باراني ام دارند. چطور مي‌توانم تو را تصور كنم و حسرتي ژرف شانه‌هايم را نلرزاند؟

راستي تا يادم نرفته است بگويم كه امروز صبح گنجشك‌هاي پشت شيشه آپارتمان جشن گرفته بودند. از ساعتی پیش هم پلكم مي‌زند. به دلم افتاده كه حتما گذار مهربانیت به‌اين طرف‌ها خواهد افتاد. اگر حدس من درست است قدم‌هايت  را كمي‌بلندتر بردار. خودت كه بهتر از من مي‌داني لحظات انتظار چقدر سنگين مي‌گذرد.

با 8 شاخه گل رز، به استقبالت مي‌آيم. ديگر عرضي ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/04/24

از نو برایت می نویسم

سلام.
بی مقدمه برایت می نویسم: خستگی یک کوه بر شانه‌هایم سنگینی می کند.
لحظه‌هایم به کندی می گذرد و حسی گنگ و غریب، به گلویم چنگ انداخته است.

با دلشوره‌ها و دلواپسی‌ها همراه شده ام.
شب، طوفان شن، جاده ای گم شده در غبار، ... پس خورشید مهربانی ات کی طلوع می کند؟
تو اینگونه می خواستی مرا؟

فانوس نگاهم را گم کرده ام... ادامه راه را نمی بینم. گاهی فکر می کنم قلبم مزرعه است که بعد از هجوم تگرگ، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.

از نو برایت می نویسم:
خستگی یک کوه بر شانه‌هایم سنگینی می کند... اما من هنوز عاشقم.
همین!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/04/02

از نو برایت می نویسم

سلام. حال من خوب است. البته‌اين را دكتر‌ها مي‌گويند.

از تو چه پنهان كه چند وقت است هر نيمه شب، از چشم‌هايم آينه و كبوتر مي‌بارد. گفتم كبوتر، ياد احوال ‌اين روزهايم افتادم كه شبيه كبوتري شده ام بي بال و پر، در لانه‌اي پوشالي كه دچار طوفان شده است و به عقربه‌هايي چشم دوخته ام كه پاهايشان در گل فرو رفته اند.

عقربه‌هايي كه مثل آفتابگردان‌ها دور سرم مي‌چرخند و من سرگيجه مي‌گيرم.

ديشب باد تندي وزيد و همه واژه‌هايم را بلعيد.

باران گرفت و همه شعر‌هايم را شست و با خود برد.

حالا فقط كلمه مقدس "تو" برايم باقي مانده است. كلمه‌اي كه بي آن هيچ حرفي براي گفتن ندارم.

اين دقايق بي تو چقدر سخت مي‌گذرد. دیگر عرضی ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/03/23

نامه 129

سلام به تو که همیشه بهترینی و خدا را سپاس که هیچ وقت پنجره عشق را به رویمان نبسته است؛ حتی وقتی که طوفان های استرس همه دل را زیرورو می کند یا زمانی که چند ریشتر زلزله شانه ها یمان را تکان  می دهد.
درست مثل پرستویی که در آغوش بهار خواب آشیانه اش را می بیند، به پشتی خاطرات تکیه می دهم و از روزنه اتاق دلتنگی به چشمان خیس ماه خیره می شوم و  دل به روزهای شیرین رفته می سپارم.

باوفاترین!
همیشه بر این باورم که تنها تو می توانی نیلوفرانه از لای دفتر شعرم سرک بکشی و به آینه و آفتاب سلام بگویی و به دل های خسته تازگی تعارف کنی.
می دانم حق با تو است، کم کم دارم از روزهای جوانی فاصله می گیرم و دیگر نمی توانم سفیدی محاسنم را کتمان کنم. اما گمان نمی کنم عشقی که درون سینه این ریش سفید شعله ور است هیچ گاه پیر شود.
با همه این احوال، هرگز مخواه آخر قصه این پیر عاشق با انتظار به آخر برسد.
کاش زودتر برسی و این در را به صدا درآوری. دیگر عرضی ندارم.

میلاد خجسته بانوی دو عالم حضرت فاطمه (س) و روز زن و روز مادر گرامی باد!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/02/12

از نو برایت می نویسم ...

سلام. اگر رویت را از من برگردانی، اگر عطر نسیم مهربانی ات را از من دریغ کنی و اگر لحظه‌های سربی مرا آفتابی نکنی، من بیهوده ترین آدم روی زمین خواهم بود.
اعتراف می کنم که رسم عاشقی را بجا نیاوره ام.
نه اینکه راه و رسمی را بدانم و کوتاهش کرده باشم، نه! به جان این اطلسی‌ها و داودی‌ها قسم که هرچه در توان داشته ام رو کرده ام.
می دانم که شان تو بالاتر است از آنچه من تقدیم کرده ام. اما عزیزتزینم از تو می خواهم که این قلیل را از من بپذیری.
راستش را بخواهی چند وقت است که می ترسم دیگر این نامه‌ها هم - که پاره‌های دل مرا حمل می کنند -  تو را به شوق نیاورند.
مهربانا! روی خود را برگردان و همه کوتاهی‌های مرا ببخش!
دیگر عرضی ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

88/01/22

از نو برایت می نویسم ...

سلام بر تو و ارديبهشتی که در راه است!

گاهي حس مي‌كنم كه زمين با سرعت بيشتري مي‌چرخد و چه زود احساس پيري مي‌كنم. حال كسي را دارم كه راه زيادي را دويده است. نبضم تند تر مي‌زند و اشكم زودتر راه زبانم را مي‌بندد.

گاهي كه از پنجره دلم به اطراف نگاه مي‌كنم احساس مي‌كنم كه همه رهگذاران را مي‌شناسم ، روز تولد همه پروانه‌ها را می دانم. حتي زمان خواب کاج‌ها و بيدهای خسته را مي‌دانم. چه تجربه عجيبي!

با ‌اين حال گاهي در اوج تنهايي فكر مي‌كنم كه از درون سينه ام چيزي گم شده است. چيزي كه بعضي‌ها به آن دل مي‌گويند، بعضي سنگ، بعضي هم پاي لنگ!

درون سينه ام جاي خالي چيزي را حس مي‌كنم كه مي‌توانست جهاني را بهم  بريزد. دنيايي را بسازد. دلي را بلرزاند يا حتي پايي را سست كند.
در سينه ي من چيزي گم شده است و من بيدل شده ام!

... اين سطرها را هي بخوان و بخند!

... كاش زودتر بيايي و چيني نازك تنهايي ام ترك بردارد. همين!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/12/11

از نو برایت می نویسم ...

با سلامي ساده و زنبيلي از صداقت سیب های سرخ به استقبالت مي آيم.

باران تندي مي بارد.
و باد آميخته با ذرات باران،
در كوچه هاي بي تكلف بيقراري جريان دارد.
... و در دلم صبح به صبح، كسي نشاني تو را مي پرسد.

دوست دارم از هر چيز كه در اطرافم مي گذرد، برايت بنويسم. از خواب سرشاخه هاي گيلاس گرفته تا صحبت از ترانه و اشك فرشته هايي كه عصر هر پنجشنبه بر مزار روزهاي پرپر شده مي درخشند.

مهربان ترينِ من!
حالا كه برايت نامه مي نويسم ساده و صبور، بر صندلي رنگ و رو رفته دلتنگي تكيه داده ام و به تو فكر مي كنم و به روزهاي مردابي بي تو بودن.

هنوز باران مي بارد.
چشم هاي من و پنجره ي رو به خيابانِ ياد تو، ديدني ست!
ديگر عرضي ندارم!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/11/21

از نو برایت می نویسم ...

سلام بر تو و بهترین بهانه ای که مرا به تو نزدیک کرد.

از تو چه پنهان که چند وقت است سرگرم نوشتن کتابی هستم از اشک، کتابی از آه.

نسیمی از سمت خاطرات تو کافی ست تا گیسوان شعرهایم آشفته شود و کبوتر خواب از آشیانه چشم‌هایم بال بگیرد.

امروز صبح که به کوچه قدم گذاشتم، عطر خوشی به مشامم رسید، ابری خسته در راه نشسته بود، گمان می کنم تو از این راه رد شده باشی!

مانده ام چه کرده ای که ماه و ماهی هم تو را به خواب می بینند.

عزیزترین! اگر خواستی برایم نامه بنویسی به جای نامم فقط بنویس: تشنه ای در حسرت شبنم نگاهت.

حالا که قرار را بر بی قراری گذاشته ای، ساعتم را با آشفتگی ماه میزان می کنم. امشب قرار است باران ببارد. همین.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/11/16

نامه

سلام.
نه تو گم شده‌اي، نه من تو را در سينه ام گم مي‌كنم.
هر كس براي يكبار هم تو را ديده باشد، مجنون عالم مي‌شود.
مي‌دانم، در پيشاني هر عاشقي نوري مي‌درخشد كه تنها عاشقان مي‌تواننند آن را ببينند.

عاشق ترین معشوق!
تا كجا مرا به دنبالت مي‌كشاني؟
گاهي فكر مي‌كنم كه با پروانه‌هايي كه همديگر را دنبال مي‌كنند؛با بید هميشه مجنون سربزير ؛
و با گنجشك نازكي كه تنها هر غروب اذان عشق سر مي‌دهد؛ هم عقيده هستم.
و به ‌اين نتيجه مي‌رسم كه گروه خوني همه عاشقان يكي ست.

حالا که روبرویم نشسته‌اي و من برايت نامه مي‌نويسم، در پوست خود نمی گنجم.
باقي بقاي تو...

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/09/11

نامه 128

 

 کلیک بفرمایید: نامه 128

 

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/09/09

نامه 127

سلام. «براي از تو نوشتن بهانه لازم نيست!»

هر ستاره فانوسي است كه در مسير نگاهت آويخته‌ام تا هر لحظه كه از راه مي‌رسي، همه جا چراغان باشد،  هر چند تو آنقدر باشكوه و بزرگواري كه خورشيد هم در پيش نگاه نوراني‌ات كم مي‌آورد.

يادم باشد براي سلامتي‌ات اسفند دود كنم تا بهار حضورت شادابتر از راه برسد.

بهاري‌ترين‌ها!

باران خاطرات بر دفتر شعرم‌ مي‌بارد و واژه‌هايي كه به تو دلبسته‌اند بر سفيدي قلب دفترم مي‌رويند.
واژه‌ها سبز مي‌شوند؛ دفترم سبز، جاي خالي‌ات سبز!

حرف‌ آخرم دلتنگي هميشگي من است و اينكه از تو مي‌خواهم خوشبختي را از واژه‌هايم نگيري.

تو را اسمت سوگند مي‌دهم كه تنهايم نگذاري.

ديگر عرضي ندارم. 

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/09/05

نامه 126

سلام.
فرقي نمي‌كند چند شنبه است وقتي كه پلك پنجره‌اي بالا نرفته است و مضمون تازه‌اي زخمه بر تارهاي باد نمي‌زند.
تنها صداي كهنه كلاغي گرسنه ذهنم را به سمت خود مي‌كشد.

فرقي نمي كند چند شنبه است وقتي سراغي از دل ناشكيبم نمي‌گيري؛
وقتي نسيم دلنشيني از سمت مهرباني‌ات كوچه‌مان را به رقص نمي‌آورد.
اينجا خانه‌زاد عنكبوت است وقتي تو نباشي.
محل هجوم موريانه‌هاي دلتنگي ست. بركه خشك تنهايي ست و...

شک نداشته باش که كليد آرامش دقايق من در دستان باوفاي تو است.

زودتر سراغي از من بگير!

زودتر... همین!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/09/01

نامه 125

سلام. نزديك هستی و از من دوري. البته نه مثل آن دو خط موازي؛ بلكه در قلبم هستي و در كنارم نيستي. شايد مثل اسفند و فروردين. من اسفند پير و خسته و تو فروردين شاد و شكوفا. اما درست‌تر اين است كه من پاييزي‌ام. درست نيمه پاييز.
و يادم مي‌آيد: "پاييز بهاري ست كه عاشق شده است."

داشتم با خودم فكر مي‌كردم كه سطرهاي اين نامه ها آرامگاه خاطرات مرده و واژه‌هاي كوچه بازاري نيستند كه بشود به راحتي از آن‌ها گذشت.
هر كلمه با آب زمزم معطر است و تو بهتر از هر كس مي‌داني كه من چه مي‌گويم.

چقدر حرف هاي ناگفته بر دلم تلنبار شده‌اند كه در هيچ استعاره‌اي جا نمي شوند.
شايد اگر باران ترجمان دلتنگي‌هاي ابر باشد، اين نامه‌ها هم ترجمه تشويش‌ها و هذيان‌هاي شاعرانه من هستند كه قدري مي توانند دل ناشكيب مرا آرام كنند.

باغبان مهربانم!
همه دست‌ها به طمع چيدن به سمت من دراز مي‌شوند،
اين دل تنها در سايه‌سار قبيله دستان تو آرام مي‌تپد.
همين!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/08/20

نامه 124

سلام. حال من خوب است؛ چون از حال تو خبري خوش به من رسيده است.

امروز ميل عجيبي به شعر داشتم و به همين خاطر خون تاكستاني در شريانم جريان داشت.
آنقدر در جذر و مد شعر دويده‌ام كه حالا پيراهنم بوي غزل‌هاي حافظ مي‌دهد و دستانم پر از واژه‌هاي مولاناست.
اين نامه‌ها هم كم‌كم دارند طعم ترانه و تصنيف مي‌گيرند؛ و اينها هم همه از اين است كه تو را شانه به شانه خودم ديده‌ام.

باور كن! اين پايپز زيباي رنگارنگ، جنازه مرده‌اي بيش نيست اگر تو لبخندي به لب نداشته‌ باشي.

در خلوت بي‌انتهايم گاهي از صفاي باطن و مرام تو با خدايم حرف مي‌زنم؛‌
گاه با درخت تنهاي ميدان گل‌نما درد دل مي كنم، گاهي هم با سوسوي ستاره‌اي كه عمر كوتاهش به يك شب نمي‌رسد زمزمه مي‌كنم.

در اين ميان بيشتر اوقات كم مي آورم. سخت است با زبان استعاره از تو گل گفتن و گل‌شنيدن.
درد كمي نيست عاشق بودن و دم نزدن.
من كه اين چيزها را درست نمي‌دانم. تا اينجا را هم تو به من آموخته‌اي؛ وگرنه من كجا اين حرف‌هاي بزرگ كجا؟
به هر حال، كوتاهي‌هايم را بر من خرده مگير!....ديگر عرضي ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/08/15

نامه 123

سلام. سلامي ساده و صميمي به ياري قديمي.
امروز آسمان سر مهرورزي دارد. دسته‌اي پرنده واژه‌هاي دفترم را مي ربايند و –آسيمه سر- به سمت تو پرواز مي‌كنند.
چقدر رؤيايي و دريايي!

اين نامه‌ها آنقدر با اهميت هستند كه سفارش كرده‌ام خطي از آن‌ها را در كفنم بگذارند تا هم جواز عبور من باشد و هم خطي باشد كه به خط نگاه تو ختم مي‌شود.

امروز از باغچه خاطرات تو زنبيلي از واژه‌هاي نو رسيده پاييزي و ترانه‌هاي شاد چيده‌ام.
از اين رو بوي ترنم «بلوط» و «بابونه» خانه‌ام را معطر كرده است.

انكار نمي‌كنم، هر چه دارم از حضور و توجه با طراوت توست؛ و البته از این عشق عظيمي كه شاعران بزرگ آرزويش را دارند.
 وگرنه من كجا و دانستن زبان پرستو‌ها و تعبير خواب آفتابگردان‌ها.

حالا كه ايمن‌ترين نقطه جهان قلب بي‌رياي من است؛
همه پنجره‌ها را مي‌بندم و تنها به تو فكر مي‌كنم و مطمئن هستم كه بهشت همين نزديكي‌هاست.
شايد پشت همين واژه‌ها.
ديگر عرضي ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/08/12

نامه 122

سلام؛
همين ابتداي نامه عرض كنم كه مي دانم از اينكه دستانم پر از خواب توفان و شيدايي است، نگران شده‌اي. اين را هم يقين دارم كه تا تو دست دعا برايم بالا نبري، وضع من همين است كه هست. يعني استوانه‌اي پر از كابوس‌ مردگان بي‌بال و موِيه‌هاي فرشتگان بي‌سايه.

- داري به حال من گريه مي‌كني؟
از تو ممنونم اما عزيزم نگران نباش! من خواب هفت سال قحطي را پشت سر گذاشته‌ام.
جمجمه‌ام پر از ترانه‌هاي نا‌سروده است و دلم سرمايه‌اي‌ست كه تمامي ندارد.
- مي گويي نه!
بقچه دلم را باز كن تا به چشم خود نام عزيزت را ببيني و ديگر هيچ!

مرا ببخش اگر به خاطر من چشم‌هاي خورشيدي‌ات را به گشت ابرهاي نگراني برده‌اي.

چه بگويم! چاره‌اي نيست. بايد مرا تحمل كني.
حتي درك اين سخنان پراستعاره هم تنها از عهده تو برمي‌آيد.

حالا بیا ، با هم چشم‌هايمان را بر همه چيز ببنديم و يك فنجان خاطره ارديبهشتي بنوشيم!
همين!        
                                                          لینک مصاحبه با خبرگزاری ایکنا

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/08/08

نامه 121

سلام.
هميشه وقتي قلم به دست مي‌گيرم، واژه‌هايي عريان‌تر از قطره‌هاي باران بر سطرهاي دفترم جاري مي‌شوند...

نه اينكه چون من شاعرم اين‌گونه است، نه!... بدون شك اينها همه از لطف و مرحمت بي اندازه توست.

براي ياد كردن از تو بهانه لازم ندارم. گاهي پياله‌اي آب، پچ‌پچ دو شاخه ميخك، يا ترك خوردن قلب يك پروانه عاشق؛ آن‌چنان ياد تو را در دلم شعله‌ور مي‌كند كه گريزي از آن نيست.

چه بگويم؟ من كه مثل تو راه‌هاي ‌آسمان را نمي‌دانم.
من شاعري زميني‌ام؛ اهل همين سوسوي چراغ‌هاي اين حوالي، كه تنها دل به شفاعت رازناك دستان تو بسته است.

حالا که تهران در سياهي شب گم شده است، تنها چراغ يك پنجره به احترام نام تو روشن است.
مي‌بيني! تا وقتي نيامده‌اي شب و روزم يكي‌ست.

تو را به جان خودت سوگند، پاسخ اين سلام‌هاي ساده را زودتر فراهم كن.
ديگر عرضي ندارم.

                                    لینک گزارش نقد وبلاگ شاعرانه

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/30

نامه 120

سلام. اين نامه را هم به اسم مبارك تو آغاز مي‌كنم. باشد كه گاهي، هر از گاهي، نام مرا از مقابل پنجره نگاهت بگذراني.
امشب چقدر ماه تماشايي شده است!
گاهي فكر مي كنم كه ماه تصوير ساده‌اي نيست كه بشود به سادگي از كنار آن رد شد. انگار كه لوحي ست كه نام تمام عاشقان بر پيشاني آن حك شده آست و هر كس به دنبال نام خود در اين لوح، مي‌گردد.
شايد از اين رو باشد كه هر كس ماه را آنگونه كه دوست دارد مي‌بيند.
عنكبوت پير، جواني اش را در آينه ماه مي‌بيند.
پرستوي تشنه آن را شبيه كاسه آب،
من اما هر شب تا صبح، تصوير مهربان تو را در آن مي‌بينم.
راستي تو ماه را چگونه مي‌بيني؟
بگذريم!
به دلم برات شده است كه يكي از همين روزها ريه‌هايم پر مي‌شود از هوايي كه معطر از نفس‌هاي توست.
بي جهت نيست كه چكاوك‌ها از امروز با چشمان بسته آواز سر مي‌دهند.
به همه عاشقان جهان سلام مرا برسان!
ديگر عرضي ندارم!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/28

نامه 119

سلام.
اگر چه باد در كوچه هاي دلم دلواپسي مي‌پراكند؛ اما لطف بي‌وقفه تو، چاره ساز همه خوشي‌ها و ناخوشي‌هاي اين روزهاي بي شكوفه است.
وقت و بي وقت، نسيمي معطر - آغشته به خاطرات سبز ارديبهشتي- از تپه هاي خيالم بالا مي رود؛ و جان تازه‌اي در واژه‌هاي مرده در سطرهاي دفترم مي دود.

ياد تو كلمات كهنه را هم جوان مي‌كند، اسفند را به فروردين تبديل مي‌كند و اين منِ از غزل فراري را به سمت دفتر شعرم مي كشاند.

حالا هم دراين شب فرو رفته در ابر، چتر خواب را بسته‌ام و آمده‌ام تا در زير باران خاطرات تو خيس خيس شوم. كاش آنقدر بر من بباري تا هر دو يكي شويم.

حوالي يكي از همين شب‌ها؛ اگر با گريه ماه بيدار شدي، نگران نباش!
قرار است آسمان مترجم شعرهاي من باشد.
همين!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/24

نامه 118

سلام!
تو هي از خواب‌هاي آباني من دور مي‌شوي و من هي به دنبالت يكي يكي روزها را مچاله مي كنم.

گمان مبر كه خستگي راه و خاشاك فاصله مرا از پاي مي‌اندازد؛ نه! من از ملكوت مورچه‌ها تجربه فراوان دارم.
آسمان يك روز مهربان است و ديگر روز، عبوس و غير قابل تحمل. اما براي من كه تنها به تو چشم دوخته ام چه فرقي مي كند بر يال‌هاي آسمان راه مي روم يا تيغ‌هاي شبكور زمين.
تنها اگر مي شود كمي آهسته‌تر قدم بردار؛
گاهي براي دل ناشكيب من هم كه شده، به پشت سرت نگاه كن و مرا ببين كه عاشق‌تر از هميشه، پایم را روی رد پاي تو مي‌گذارم.

خلاصه بگويم؛
تنها به اشارات گاه به گاه تو دل بسته ام.
باقي بقاي تو...                                                                    نثر ادبی

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/23

نامه 117

سلام.
اگر مي‌خواهي به رؤياهايم سر بزني، با قايقي بیا كه بتواند از ميان اشك هاي اين كلمات نوراني عبور كند.
دليلِ بودن من در نفس‌هاي صبح!
ديگران حرفهاي مرا نمي فهمند. تنها تو از قبيله زخم‌هايم خبر داري.
تنها تو مي‌‌داني كه ابرها برادران منند و رودها خواهران سفيد بخت ناشكيب من.
تنها تو از قحطسالي دستانم مي تواني خواب خورشيدي نخل‌ها را تعبير كني.
ديگران چه مي‌دانند من و تو در كدام كاسه نوراني صبر ايوب را نوشيده‌‌‌ايم.

عجيب نيست اگر تو را به جان ماه مغموم سوگند دهم كه مرا ببخشي و كوتاهي واژه هايم را بر من نديده بگيري.
حالا ديگر وقت آن است كه از گريبان پاييز شكوفه كنی صبح فرورديني من!
همين. ديگر عرضي ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/22

نامه 116

سلام امروز از صبح احساس خوشي در زير پوستم جريان دارد.
علتش را هنوز نميدانم؛ اما هر چه هست، به تو برمي گردد و طنين گوش نواز كلام بهشتي‌ات.
... و مگر بهشت چيست، جز قطره اي آرامش از جانب تو؟
مهربانا!
رودخانه‌اي از كلمات در رگ‌هايم جاري ست و كمترين موج آن‌ها دفتري از نامه ها و شعرهايي ست كه به تو تقديم شده است.
باور كن اين رود سركش، جز با چرخش نگاه معصوم تو آرام نمي‌شود.
كاش مجالي داشتم و مي‌توانستم آنگونه باشم كه شايسته چون تويي ست.

با اينكه روز آرامي داشته‌ام اما حالا هواي آينه دلم كمي تا قسمتي ابري ست.
هم باران ياد تو در راه است و هم چتر مهرباني تو را مي خواهم.
... تا كدام مورد پسند تو باشد!
همين.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/17

نامه 114

زيباترين سلام‌هاي پاييزي ام را بپذير!
از پنجره که بیرون را نگاه کنی فرشته پاييز را می بینی که دامنش را مي‌تكاند. زمين پر مي‌شود از برگهاي رنگارنگ؛ پر مي‌شود از رؤياهاي حقيقي؛ و پر مي‌شود از ياد هميشگي تو...
حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم، شايد پاييز هم قاصدكي شوخ از جانب تو باشد!

تعارف نمي‌كنم؛ دوست دارم يك روز خورشيد را ببينم كه از شانه تو طلوع مي‌كند.
... و دوست دارم روزي را كه سبدي از آرامش به دست گرفته‌اي و مل نقل بر سر مردم مي‌پاشي.
... و آنروز دوست دارم ساعت‌ها برايت شعر بخوانم.
نمي‌داني چند دفتر، شعر هجران و انتظار و اميد نوشته ام.
نمي‌داني چند نامه نوشته ام و چقدر ذره ذره براي ديدنت آب شده ام!

بي تو پنجره‌اي هستم كه بارها سنگ دلتنگي پيشاني ام را نشانه رفته است. با تو ولي پنجره‌اي هستم كه هر صبح خواب بهشت را تعبير مي‌كند.
عزيز مهربانم!
دستي به گيسوي رؤياهايم بكش!...
...صداي ضربان قلبم را مي‌شنوي؟
باقي بقاي تو.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/16

نامه 113

سلام.
گاهی که شیطان دلم را قلقلک می دهد که این نامه‌ها به دستت نمی رسد، یا اینکه ممکن است دیگر میلی به خواندن آنها نداشته باشی، نوایی روحانی در قلبم می پیچد که: این چنین نیست!
بعد به دلم برات می شود که تک تک واژه‌های این نامه‌های از دل بر آمده را خودت بر زبانم جاری می کنی.

نه! این كلمات یتیم نیستند و بیهوده بر سفیدی این کاغذ نمی رویند.

چه می توان گفت، روزی که نتوانم برایت نامه بنویسم، نگاهم را، و ضربان قلبم را برایت پست خواهم کرد و اگر آن هم میسر نشود، چشم‌هایم را خواهم بست و در سایه سار یک بید مجنون خواهم مرد!

حالا ولی می خواهم چمدان خاطرات را باز کنم.
چمدانی که سرشار است از نگاه‌های گرم، لبخند‌های معطر، سلام‌های شکوفا و عطر نارنجستان خيال تو...
ياد شيرين تو، همه لحظه‌هايم را آسماني مي‌كند.
همین!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/13

نامه 112

سلام.
مي خواهم ساده تر از هميشه با تو حرف حرف بزنم. با لهجه بي بديل پاييز و بابونه هاي سر مست.
با زبان مشترك كبوتر و كرم شبتاب؛
با زبان سكوت ستاره و صدف هاي بندر.
مي خواهم برايت بنويسم كه دست هايم تهي ست. پاهايم تاول زده. قلبم ولي آرام است. آنقدر آرام كه جز با شنيدن نام عزيزت متلاطم نمي شود.
حيرت آور است نه؟
مهربانم!
نگران نيستم. سر انجام يك روز باورت مي شود كه عاشق ترين موجي كه سر به صخره هاي انتظار دیدنت مي كوبد من هستم.

عزیزترینم!
شب هاي مويه و اضطراب را مي شود فراموش كرد.
شب هاي پر ستاره و روزهاي آفتابي در راهند.
ديگر عرضي ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/07/09

نامه 111

سلام.
به بركت اينكه به خوابم سر زده اي، چشمه هاي شعرم به جوش آمده اند، و نسيم سحري عطر سلام و صلوات را در كوچه هاي قلبم جاري كرده است.

مي بيني حضور تو چقدر مايه بركت و سرزندگي من مي شود!؟

يادت مي آيد به من گفتي: من كه باشم ابرها عقده گشايي مي كنند؟
تو درست مي گفتي، نام تو را كه به گوش ابرها رساندم، آنقدر بر سرم گل باريدند كه گمان كردم مبادا اينها عاشق تر از من باشند.

ساده برايت درد دل مي كنم،
تنهايم، از خيابانهاي شلوغ بيزارم، از كوچه هاي بن بست دلم مي گيرد.
ديروز ترانه هايم را دزديدند، امروز رؤياهايم را. فردا...

همه ي اميدم به اين است كه تنها تو مي تواني لبخند را به لب هاي خشك و بي روحم برگرداني.
همين!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/29

راه شیری

                                                                     برای حضرت امیر (ع)
اذان سحر را دوست دارم چون عطر نام تو را در جان ها مي پراكند.
اما سحري كه تو اذان آن را نگفته باشي، از شام بي ستاره هم سياه تر است.

اي امير!
نام بلند تو با با رويش دل ها همراه است.
به راستي چه شد كه زمين تحمل چشم هاي دور انديش تو را نداشت؟
جز اينكه براي هر كور دلي آيينه اي هديه آوره بودي!

بي شك در سراشيبي شب فرو رفت، تيغ بدستي كه فرق ماهت را نشانه رفت.

اي امير با عظمت!
ديروز تو راه شيري را به ما نشان دادي!
و امروز، كودك دلم با ظرفي از شير به بالينت آمده است.

چشم هايت را بر ما مبند!
                                ما اهل كوفه نيستيم!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/26

نامه 109

سلام.
عاشقانه ترين سلام هايم را بپذير!
اين نامه را در زير نور ماه برايت مي نويسم.
چند دقيقه پيش فرشته اي كه دستهايش بوي پاييز مي داد، در كنارم نشست و گفت: «ماه تكه اي ست شكسته از آينه اي كه شاعران، در آن چهره مي شويند.»

به آسمان نگاه كردم. ماه لبخندي شاعرانه تحويلم داد.
آسمان و شاعران چقدر رازهاي سر بسته دارند.

كاش مي شد فرشته اي از تو برايم مي گفت.
از تو كه رازناك تر از ماه و آسمان و تمام شاعراني!
از تو كه دلگرم تر از خورشيدي و مهربان تر از پروانه هاي عاشق.

پيش از اين هم برايت نوشته بودم كه خداوند تو براي دل من آفريده است. براي لحظه هاي تنهايي و انتظار من.

حالا ولي، چشم هايم را مي بندم و تو را مي بينم كه آينه اي به من هديه مي دهي؛
آينه اي كه تنها تو را به من نشان مي دهد.
ديگر عرضي ندارم...

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/25

نامه 108

سلام.
گاهي فكر مي كنم كه از مفهوم عميقي مثل «آه» چه ساده مي گذريم.
حتما براي تو هم این اتفاق افتاده كه گاهي آدم همه دلتنگي هايش را در يك آه ، خلاصه مي كند.
...و من بارها اين « آه » عزيز را را به تو هديه كرده ام.

هر آه، يك شاخه گل سرخ است،
يك سلام ساده و صميمي،
و يك حسرت هميشگي ست كه در انتظار ديدنت بر لبهاي ترك خورده ام مي رويد.
با شكوه ترين گل ها!
مرا به ضيافت مهرباني دستهايت دعوت كن.
تا كي بايد به رؤياي با تو بودن و فال هاي حافظ دلخوش باشم؛
و عصر هاي پنجشنبه به سراغ فالگير زيرك محله بروم و او فنجان هاي قهوه اش را بررسي كند و بگويد كه فردا صبح قاصدكي خبري خوش برايت مي آورد.

حالا ولی من و اين گل هاي بهت زده در مسير صبح،
شانه به شانه واژه هاي عاشق؛
در انتظار قاصدكي،
تنهايي خويش را آه مي كشيم. همين!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/19

نامه 107

سلام.
هر صبح با تكه اي نان سنگگ، كمي پنير و جرعه اي شيرين از ياد تو، آغاز مي شوم.
روزهايم با حضور تو آفتابي ست.

امير قافله لحظه هايم تو هستي و از اين روست كه سر به فرمان تو در اوج قدم مي گذارم؛
و هر شب سر بر بالشي مي گذارم كه رؤياي با تو بودن را به من نشان مي دهد.

من بر اين باورم كه شور عشق تو مثل ماه، از هلال تا بدر كامل نوسان ندارد بلكه خورشيدي ست كه با گذر ايام پير نمي شود.

محبوب ترين!
وقتی كه نام تو كه بر زبان واژه هايم جاري مي شود، آرامشي شگرف در جان لحظه هايم مي رويد.
حالا مي فهمم چرا وقتي از تو مي نويسم، همه هستي به احترام نام عزيزت سكوت مي كند.
با همه اين احوال، دلخسته ام عزيز!
دستم را بگير!
همين!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/18

نامه 106

سلام!
به تعداد قطره هاي اشكي كه در نديدنت ريخته ام، سلام!

همه رودهاي پريشان، همه پنجره هاي سينه چاك، همه بيدهاي مجنون و همه مجنون هاي آواره، همچون من دلتنگ و بيقرار تو هستند.

بين! پاهاي تاول زده ام را در مسير آمدنت جا گذاشته ام.

بي اغراق مي گويم؛ عشق به من آموخته است كه بايد صبور باشم،
از اين رو نه از آدم هايي كه به خونم تشنه اند هراسي به دل دارم؛‌ نه در شب هاي شعر، از دست زدن مردم به وجد مي آيم و دست و پايم را گم مي كنم.

اين روز ها ولي از دست گرگ هاي دلتنگي به چاه مهرباني ات پناه آورده ام. عزیز مصر عاشقی! تنهايم مگذار.

حالا هم چشم به آسمان دارم،
و آهسته در شعر هايم قدم مي زنم.
به پشت سر نگاه نمي كنم. پيش رويم خورشيد لطف تو دارد از پشت كوه هاي سكوت سرك مي كشد.
منتظرت مي مانم.
همين!
نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/17

نامه 105

سلام.
اگر رویت را از من برگردانی، اگر عطر نسیم مهربانی ات را از من دریغ کنی و اگر لحظه های سربی مرا آفتابی نکنی، من بیهوده ترین آدم روی زمین خواهم بود.

اعتراف می کنم که رسم عاشقی را بجا نیاوره ام.
نه اینکه راه و رسمی را بدانم و کوتاهی کرده باشم، نه! به جان این اطلسی ها و اقاقی ها قسم که هرچه در توان داشته ام رو کرده ام.

می دانم که شان تو بالاتر است از آنچه من تقدیم کرده ام. اما عزیزتزینم از تو می خواهم که این قلیل را از من بپذیری.

راستش را بخواهی چند وقت است که می ترسم دیگر این نامه ها هم - که پاره های دل مرا حمل می کنند -  تو را به شوق نیاورند.

مهربانا!
روی خود را برمگردان و همه کوتاهی های مرا ببخش!
دیگر عرضی ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/06

نامه 104

سلام.
واژه های این نامه، همچون سلولهای تن من، دلتنگ شنیدن پاسخ این سلام های بی ریایند.

پنجره سمت خیابان را باز می کنم. نه عطر عبوری به مشام می رسد، نه ردی روی آسفالت بی روح خیابان نمایان است.

از تو چه پنهان که امروز خودم را در آیینه دیدم، نشناختم.
«به اندازه چند قرن پیر شده ای.» این را آیینه بی زبان به من می گوید.
اما هیچ آینه ای نمی تواند خورشیدی را که در سینه ام می درخشد، نشان دهد و این دلی را که به امید دیدنت جوان مانده است.

کاش آیینه ای می توانست اشتیاقی را که در انتظار دیدنت همچون کبوتری در رگ هایم جریان دارد، نشان بدهد.

با مرام ترین!
آیینه خود تو هستی، خورشید تویی، جوانی دلم نیز از لطف بی انتهای توست. 

زودتر بیا و تا عمری باقی ست، لحظه هایم را آسمانی کن.
دیگر عرضی ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/06/04

نامه 103

سلام.
خستگی یک کوه بر شانه هایم سنگینی می کند.
لحظه هایم به کندی می گذرد و حس گنگ و غریبی به گلویم چنگ انداخته است.

با دلشوره ها و دلواپسی ها همراه شده ام.
شب، طوفان شن، جاده ای گم شده در غبار،
پس خورشید مهربانی ات کی طلوع می کند؟
تو اینگونه می خواستی مرا؟

فانوس نگاهم را گم کرده ام... ادامه راه را نمی بینم.

فکر می کنم قلبم مزرعه است که بعد از هجوم تگرگ، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.

از نو برایت می نویسم:
خستگی یک کوه بر شانه هایم سنگینی می کند... اما من هنوز عاشقم.
همین!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/15

نامه 102

سلام!
اولین پرنده ای که در شعر هایم متولد شد، نام تو را بر زبانم نوشت و آوای خوش بی قراری را در جانم نواخت.
و از آن روز سرنوشت من در آینه تمام قد تو منعکس می شود.
و از آن روز خورشید عشق از بام خانه ام طلوع می کند.
و از آن روز زبان همه قناری ها و قرنفل ها را می فهمم.
و از آن وقت، هر شب خواب می بینم که هفت ماه و هفتاد ستاره پیش پایم سجده می کنند.

آسمانی ترینم!
حالا که من ادامه چشمان بارانی تو هستم،
حالا که من به این همه دوری راضی ام،
تو هم بیش از پیش دل ناقابلم را دریاب!
دیگر عرضی ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/08

نامه 101

سلام.
از دیشب در «ماسات الاصیل» مکه آرام گرفتیم.
امروز صبح که از «باب الفتح» رد شدم دیدمت.
از بین جمعیت آمدم که خودم را به تو برسانم. به تو که فاتح قلبم هستی.
روی پله ها نشسته بودی و به کعبه نگاه می کردی. به محض رسیدنم همچون نوری شگفت به طواف کعبه رفتی.
مهربان سفید پوش من!
چشم هایم سنگین است. پاهایم سنگین تر. دلم اما سبکتر از برگی در آغوش نسیم...
بی شک بارها و بارها تو را خواهم دید. بی آنکه از پلکان ابری بالا برم. یا به افق خیره شوم. این را حتی  آسمان غبار گرفته اینجا هم می داند.
... اما عزیزترینم برای یکبار هم که شده بگذار به معصومیت تو نزدیک شوم.

سگرمه هایت را درهم مکش!
تاوان این عشق را - هر چقدر که باشد- می پردازم. همین!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/04/03

نامه 100

سلام بر تو كه دوست داشتني ترين بهانه زندگي هستي. اين نامه را از «مدينه» برايت مي نويسم.

بگذار همين ابتدا ساده و بي ادعا برايت اقرار کنم که دلم برايت تنگ است.
اينجا حتي شلال گيسوان نخل هاي «شارع ابوذر» هم نشاني تو را به من مي دهند؛

و لحظه هاي غروب «بقيع»، صفاي چشمان باراني تو را دارند.
كاش دوربينم قادر بود اين «هايكو»هاي ماندگار را قاب كند تا وقتي كه ببينمت، بگويم كه براي يك لحظه هم از من دور نبوده اي.

راستش را بخواهي آنقدر شكننده شده ام كه گاهي فكر مي كنم اين بغضي كه اين چند روزه رهايم نكرده است، همان ياد شيرين تو ست كه با كمترين تلنگري شكوفه مي دهد.

مهربان ترينم!

تمام تنهايي ام را به نام تو قامت بسته ام و در طولاني ترين سجده ام، به اندازه ي همه نديدن هايت « اشک » مي ريزم.

كاش زودتر خود را به من نشان بدهي و دستي به دل نيازمندم  بکشي؛ تا به معني آرامش دست پيدا كنم.

ديگر عرضي ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/03/12

نامه 99

سلام. قاصدک ها را دوست دارم که هر روز از تو برایم خبر می آورند.
باد را دوست دارم که هر لحظه عطر خوشی از سمت مهربانی ات به مشامم می رساند.
آب را دوست دارم که طعم صفا و یکرنگی تو را می دهد...

عزیزترینم!
چند وقت است که فکر می کنم هر کس که عاشق تر است کمتر از سوز و درد عشق دم می زند و کمتر از تلخی دوری و سختی انتظار می نالد.
و به نظر می آید عاشق واقعی با دلی که به وسعت عشق دارد، طالب درد است و از دوا گریزان.
«درد خواهم دوا نمی خواهم
غصه خواهم شفا نمی خواهم»
اینها را گفتم که بگویم:
مرا ببخش!
و شب ناله ها و بیقراری های مرا ندیده بگیر!

حالا ولی، با آرامشی که از با تو بودن گرفته ام به آسمان لبخند می زنم.
همین!

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/03/11

نامه 98

سلام. پرده ها را كنار زده ام و به دور دست خيره شده ام.

شب چتر خود را بر سر شهر باز كرده . اما انگار خواب، همه ي مردم را بلعيده است.

تنها ماه، این عابر گم شده در راه، بيدار است.

ببین امشب، شيدايي شور شبانگاهی، در جان واژه هايم نيز ريشه دوانده است.

خورشيد مهربان مشرق تبار من!

در مسير آمدنت چشم هايم را گم كرده ام.

در قلب مشتاق و پر تپشم فرود بيا و آهسته در جانم طلوع كن!

از همه پنجره ها عبور كن و همه غروب ها را خط بزن!

به شوق ديدن تو،

كبوتري از گريبانم به سمت تو بال مي گيرد.

مسافر هميشگي لحظه هايم!

كنار اين پنجره تاريك و اين جاده ي بي انتها، خاطرات با تو بودن را نفس مي كشم.

 ... و مگر من چه دارم جز يك قلب مجروح كه تقديمت كنم؟...

همين.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 

87/03/10

نامه 97

سلام. امروز كه از صبح با ياد دل انگيز تو از خواب بر خاسته ام، احساس مي كنم كه خون تازه اي در رگ هاي وجودم ريشه دوانده است. از اين رو به كبوتر هاي سفيد سپرده ام در مسير آمدنت طاق نصرتي از نور بر پا كنند.

امروز روز شگفتي ست عزيز! ... دشت بوي علف تازه مي دهد و صداي روحاني چوپاني كه با نواختن «ني» اسرار الهي را فاش مي كند، زيبايي امروز را صد چندان كرده است.

امروز روز تو است و امر، امر توست!

يادم باشد وقتي كه آمدي
بر رد قدم هايت بوسه بكارم.

بوسه اي كه از دل آن يك گل سرخ برويد.

گل سرخي كه كه هر گلبرگش؛ گلواژه اي از بهار با تو بودن است.

حالا كه شاعرانه مي توانم

دست هايم را از آينه عبور دهم، دستم را بگير!

ديگر عرضي ندارم.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر