87/05/30
سفرنامه حج 11
ایرانی هایی که برای بار اول در این نماز ها شرکت می کنند، معمولا قاطی می کنند و به اشتباه می افتند. از طرفی چون به نماز یک سجده اضافه می شود، باطل می شود و باید آن را از نو خواند.
از مسجد که بیرون آمدم آقای «خلیلی پناه» از همکاران سازمان مدیریت را دیدم. دشداشه پوشیده بود و با نگاه اول نشناختمش. می گفت آقای «سخن سنج» (همکار دیگرمان) هم آمده که او را ندیدیم. با هم راهی بقیع و بعد هم به مسجد بلال رفتیم. یاد بلال بخیر. همیشه از شخصیت بلال خوشم آمده و تصورم از چهره بلال همان بلال فیلم «محمد رسول الله» است. این بیت را زمزمه می کنم و وارد مسجد می شوم:
سرد و سياه است اين ساية موهوم شهر
كاش اذان ســـــر دهد بر لـــــب بامم بلال!
87/05/16
سفرنامه 10
نماز مغرب (۱۶ خرداد ۸۷) را که خواندیم به سمت خانه حضرت علی (ع) حرکت کردم. پشت محراب تهجد پیامبر (ص) یعنی جایی که ایشان نماز شب می خوانده، غلغه بود. عده زیادی در نوبت بودند تا دو رکعت نماز پشت پنجره نزدیک محراب بخوانند. جای شما خالی دو رکعت هم نصیب من شد. البته با تصبره و شنیدن غرغر پشت سری ها، دو رکعت هم اضافه به نیت پدر و مادرم خواندم.
کمی آنطرف تر جلوی در خانه حضرت زهرا (س) شلوغ بود. همان در چوبی سوخته که ماجرایش را می دانید... حالا این در سبز رنگ و آهنی ست و ۳ قفل بزرگ به آن زده شده. یک مامور چفیه قرمز هم کنار در ایستاده بود و ما را مسخره می کرد که : هذا بیت بنت رسول ...(اینجایش را به عربی نمی دانم چه می شود.)منظورش این بود که اینجا منزل دختر پیامبر است. چرا اینجا گریه می کنید؟ لااقل بروید برای قبر پیامبر گریه کنید! ... شما شیعه ها دختر رسول الله را بیشتر خودش دوست دارید!...
یکی نیست بگوید: آخه پدر ... صلواتی به تو چه!
هر کس اشکش جاری می شد باید آنجا را ترک می کرد وگرنه ماموران عصبانی بیرونش می کردند. بعد از ۱۴۰۰ سال هنوز هم اینقدر مظلومیت؟
آقای «پرواز» از همکاران سازمان را در لای جمعیت دیدم. به طرفش رفتم اما به یکباره غیبش زد.
یواشکی هم با دوربین و هم با موبایل از در خانه حضرت زهرا (س) و مردم و مامور بد اخلاق عکس گرفتم و به سمت هتل حرکت کردم...
87/05/06
سفرنامه حج 8
در مسجد النبی منتظر اقامه نماز بودم. بغل دستی ام یک پاکستانی میانسال بود که با پسرش که در کانادا درس می خواند، آمده بود. با انگلیسی دست و پا شکسته ی مخلوط با عربی و البته با چاشنی اردو که طرف را حسابی گیج کرده بود، باهاش حرف زدم. حالیش کردم که ۲ سال پیش پاکستان بودم. خیلی خوشحال شد. گفتم: اکرام شاه را می شناسی؟ گفت نه!
پرسیدم: قمر منصور صاحب را می شناسی؟ گفت: می شناسم! (قمر منصور وزیر فرهنگ و گردشگری و ورزش پاکستان بود و شاید هنوزم باشد.) و شعر قزوه را برایش خواندم:
عجب شیک و تمیز است قمر منصور صاحب
همیشه پشت میز است قمر منصور صاحب
کلی خندید...
سر نماز گنجشک های مسجد النبی حواسم را به خودشون جلب کرده بودند. چه گنجشک هایی! بهتر از بلبل آواز می خواندند!!!
87/04/29
سفرنامه حج 7
بقيع
صبح شانزدهم خرداد بعد از نماز صبح در مسجد النبي راهي بقيع شدم. زنجير بسته بودند كه كسي به قبور ائمه (ع) نزديك نشود.
قبور ائمه (ع) شامل امام جعفر صادق (ع)، امام محمد باقر (ع)، امام زين العابدين (ع)، امام حسن (ع) و در كنار اين امامان قبر فاطمه بنت اسد و بالاي سر امامان قبر عباس عموي پيامبر است.
يك مامور چفيه قرمز ايستاده بود و با غضب نگاه مي كرد كه مبادا كسي اشك بريزد و صداي ناله اش بالا برود. هر كس را نگاه مي كردي مثل شمع بي صدا اشك مي ريخت. سه نفر دشداشه پوش كه البته معلوم بود ايراني اند؛ از پشت سر يعني از محل بيت الاحزان، آهسته به سمت قبور 4 امام آمدند و همين كه نشستند مامور آنها را ديد و فرياد به سمت آنها رفت. آنها هم چاره اي جز در رفتن نداشتند.
قبور پاك و مطهر رقيه، ام كلثوم و زينب دختران پيامبر (ع) روبروي در ورودي بقيع قرار دارند. كمي آنطرفتر قبور همسران پيامبر قرار دارند مثل: سوده، ماريه، ام سلمه، صفيه و ...
جلوتر هم مزار ابراهيم پسر پيامبر (ص) است. عمه هاي پيامبر و ام البنين مادر حضرت عباس هم در پشت ديوار بقيع سمت چپ در ورودي اصلي قرار دارند. جايي كه باز هم زنجير كشيده اند و نمي شود نزديك شد.
يادم مي آيد در سفر قبل (سال 76) مي شد بالاي قبر ام البنين رفت. تنها جايي كه وقتي كسي گريه مي كرد، ماموران كاري نداشتند. چون به شدت از ام البنين و فرزندش حضرت ابوالفضل هراس دارند.
دم در اصلي بساط حراجي ساعت 1500 توماني و روسري 1000 توماني به راه بود.
87/04/27
سفرنامه حج 6
پيرمرد دارابي
سر ميز شام يك پيرمرد از داراب، با آن لهجه شيرينش، در حالي كه يك دستمال زرد به گردن داشت، خيلي با آب و تاب ماجراي سكته كردنش را تعريف مي كرد. مي گفت:
حدود يك سال پيش در داراب با موتورم به سمت جايي مي رفتم كه احساس كردم قلبم درد مي كند. اما قبل از اينكه بتوانم موتور را نگه دارم ديگر چيزي نفهميديدم.
بعدها برايم نقل كردند كه از موتور پرت مي شوم پايين و چند متر جلو تر هم موتورم به مانعي مي خورد و مي ايستد.
بعد از 9 روز در بيمارستان نمازي شيراز به هوش آمدم. ديدم همه با قيافه هاي متعجب بالاي سرم ايستاده اند. گفتم اينجا كجاست؟ من بايد بروم كار دارم... دكتر با لبخندي جلويم را گرفت و گفت: كجا؟ اينجا بيمارستان است و تو جمجمه ات ترك برداشته!
سرانجام به طرز معجزه آسايي بعد از آن بيهوشي طولاني، دو روز بعد از بهوش آمدن مرخص شدم.
شام آن شب، كمي سوپ، برنج و خورش (اسمش را نمي دانم فقط آلوي درشت و خوشمزه و گوشت فراوان داشت)به همراه ماست و دوغ!
87/04/27
سفرنامه حج 5
نذورات
عصر كمي زودتر آمدم كه گشتي به اطراف حرم بزنم. در نزديكي مركز درماني كه جزو بقيع است چند عكاس افغاني با دوربين هاي قديمي پولارويد (اگه اشتباه ننوشته باشم) از زايران عكس مي گرفتند. همان نزديكي ايستادم و به گنبد سبز مسجد النبي خيره شدم. هنوز باورش برايم سخت بود كه خود را آنجا مي ديدم.
- «حاج آقا بفرماييد!»
اين را خانمي كه پاكت شيريني اش به سمتم گرفته بود گفت. تشكر كردم و برداشتم.
تا چند دقيقه كه آنجا بودم چند نفر ديگر هم آمدند و شيريني تعارف كردند. يك زن سياه پوست با سه فرزندش در چند قدمي ام نشسته بودند. وقتي يك ايراني به آنها نقل و شيريني تعارف كرد، دست در پاكت برد و چند نقل درشت برداشت. بچه هايش هم برداشتند. وقتي كسي كه شيريني آورده بود از آنجا دور شد. زن سياه پوست فوري شيريني ها را از دست بچه هايش گرفت كه نخوردند. بعد خودش يك نقل با زبانش مزمزه كرد و كمي خورد، بعد كه مطمئن شد خوشمزه است، نقل ها را به بچه هايش برگرداند.
روزهاي بعد هم بارها شاهد توزيع شيريني نذري از سوي ايراني ها بودم...
87/04/19
سفرنامه حج 4
جوانان موبايل باز
اگر يك روز كمي زودتر از وقت نماز به مسجد النبي بيايي و گشتي در بخشهاي مختلف خصوصا قسمت عقب آن بزني، خواهي ديد كه عربهاي آنجا به سه دسته تقسيم مي شوند:
- كودكان و نوجوانان قرآن حفظ مي كنند و از همديگر امتحان مي گيرند.
- جوانان موبايل بازي مي كنند و آهنگ و فيلم و عكس براي هم بلوتوث مي كنند
- پيرمردها هم يا خوابند يا قرآن مي خوانند.
در مسجد النبي براي اولين بار دست يك جوان عرب موبايل تصويري ديدم . يعني تصوير كسي را كه پشت خط بود، مي شد، ديد.
از حق نبايد گذشت كه هرچند قبل از نماز مرتب موبايل ها زنگ مي خورد و مجبوري با آهنگ هاي مختلف سر برگرداني و ببيني كه طرف دارد بلند بلند چاق سلامتي : اشلونك ... كيف حالك؟
ولي موقع نماز صداي يك زنگ موبايل هم شنيده نمي شود.
موبايل يك وسيله عادي شده براي عرب هاي مدينه. به جرات مي شود گفت كه همه دست فروشان بين الحرمين موبايل دارند و اگر تبليغ نباشد 80 درصد شان نوكياست. خصوصا N70...
87/04/19
سفرنامه حج 3
اذان مدينه
از سفر قبل كه سال 76 به بركت اول شدن در جشنواره مطبوعات، اتفاق افتاد، طعم شيرين اذان مسجدالنبي زير زبانم بود. نزديك رفتم تا بلكه موءذن را ببينم. ديدمش.
نمي دانم همان «امام محمد بخاري» معروف بود يا فرد ديگري. به هر حال موذن، مردي بود حدود 50 ساله يا كمي بيشتر؛ با ريشي بلند و جو گندمي. نشسته بود روي سكوي مخصوص اذان (که تقریبا دو و نیم متر از زمین ارتفاع دارد) و منتظر بود تا وقت اذان شود. موبايلش زنگ خورد. شروع كرد به بلند بلند حرف زدن. البته صدايش با همهمه صداي مردم قاطي بود و قابل تشخيص نيود كه چه مي گويد.
در فاصله نيم ساعت مانده به اذان ظهر موبايل از دستش نيفتاد و هشت ، نه بار به تلفن هايش جواب داد.
... و بالاخره طنين صداي زيبايش در فضا طنين انداز شد. با خودم گفتم كاش نمي آمدم ببينمش. ته نشين دلم نشد.
خادم هاي مسجد النبي
بيشتر خادم هاي مسجد النبي (خادم هاي عرب) قيافه هاي اخمو دارند. وقتي به طرفت مي آيند بايد آماده باشي كه يك فصل كتك از آنها بخوري. خادم هاي زن، يا خادمه ها ترسناك ترند چون صورتشان را با پوشينه پوشانده اند و هيكل هاي مردانه دارند.
اينها فقط بلند بگويند: نرو!... نكن!... لا قبول... لا صور (عكس نگير)...
يكبار نشد از اينها بشنويم: تفضل (بفرما)...
واي به حال كسي قرآن را روي زمين بگذارد يا موقع نماز قرآن جلويش باشد. مثل شمر بر سرش فرياد مي كشند كه مشرك شده!...
اين لا خادمين (آخه خادم يعني خدمتگزار) به قيافه هاي مختلف هستند. بعضيا با چفيه هاي سرخ، بعضي با چفيه هاي سفيد و عگال (همون حلقه هاي روي چفيه) و عده هاي دیگر هم كه لباس فرم نظامي قهوه ه اي دارند.... چوب مسواك همه شان هم معمولا براه است!!!
از جماعت خادم هم كه نمي شود عكس گرفت. دشمن خوني عكاس و دوربين هاي عكاسي و فيلم برداري اند.
خادم هاي غير عرب مظلومند و زحمتکش. اينها معمولا كلمن هاي آب را آماده مي كنند و فرش ها را پهن و جمع مي كنند و همچنين بلافاصله بعد از نماز پرده هاي ضخيم سفيدي را مي كشند تا نمازگزاران به سمت جلوی مسجد حمله نبرند و از درهاي فرعي ديگر خارج شوند.
87/04/18
سفرنامه حج 2
اولين زيارت
آقاي كبيري مدير كاروان يا به قول قديمي ها حمله دارمان، با فرياد هاي پياپي اعلام كرد كه نيم ساعت ديگه به حرم مي رويم.
ساعتي بعد در بين الحرمين بوديم. بين الحرمين فاصله بين مسجد النبي و بقيع است. آقاي عباسي معاون حمله دار، چتر سبزش را كه درشت روش نوشته بود «كاروان راهیان سفر طين» باز كرد تا آنهايي كه از ما دور بودند، ما را ببینند.
يک گوشه ی سايه، پشت به ديوار بقيع نشستيم و روحاني كاروان – آقاي رزاقي- كه از آن حاج آقاهاي باحال بود، كتاب دعاشو باز كرد و شروع كرد به خواندن دعا، كه يه شرطه سر رسيد و مانع شد. يكي نيست بگه آخه مسلمون مسجد نرفته! دعا خواندن من چه ضرري براي تو داره؟
مجبور شديم به سايه ديوار دستشويي هاي مردانه كه روش نوشته بود: «دورات مياه الرجال» نقل مكان كنيم. توضيحات اوليه داده شد و راهي زيارت مسجد پیامبر (ص) شديم.
مسجد النبي
آنهايي كه بار اولشان بود چشمشان كه به گنبد سبز مسجد النبي افتاد اشك شان جاری شد، اما من كه هنوز شك وارده از اين سفر از سرم نپريده بود؛ مثل آدم هاي برق گرفته به در و ديوار و قيافه هاي مردم زل زده بودم؛ و به خاطر بيرون آمدن ازاين حالت مرتب از دور و برم عكس مي گرفتم.
از «باب جبرئيل» وارد شديم. سمت چپ ما خانه حضرت زهرا (س) بود و سمت راست ما سكوي معروف اصحاب صفه بود.
هواي خنك داخل مسجد و معنويت عجيب حاكم بر آن تا عمق دلم نفوذ كرد.
شروع كردم به خواندن نماز شكر و تحيت و قضا و نيابت از پدر و مادر و ... و نمي دانم چرا اينجا هر چه نماز بخواني خسته نمي شوي.
87/04/17
سفرنامه حج 1
شروع سفر
اينكه چطور اسم نوشتم و عازم شدم؛ بيشتر به يك معجزه و طلبيدن خاص شبيه بود. همه چيز به يك باره و با دعاي مادرم شروع شد. جريبانش معنوي ست و عقبه دارد كه بماند. ولي عید امسال نيت كرده بود كه به نيابت از طرف پدر مرحومش حج عمره اي بجا بياورم. و اين كار از نيت سفر تا حركت کمتر از 2 ماه طول كشيد. همين قدر داشته باشيد كه از بين حدود 120 نفر و دوبار قرعه كشي اسم من در آمد.
به هر حال در اولين ساعات بامداد روز 15 خرداد 1387 در فرودگاه مهرآباد خودم را ديدم كه منتظر پروازم. با 3 ساعت تاخير هواپيماي بويينگ 747 با دو كاروان زائر از زمين كنده شد. از همان لحظه اول سيم كارت موبايلم را در آوردم و به خانواده هم سپرده بودم كه احتمالا در طول اين سفر تماسي نخواهم گرفت و همينطور هم شد. چون مي خواستم همه فكر و ذكرم را متمركز فيض بردن از اين سفر روحاني بكنم. سفري كه نمي دانستم براي چه ماموريت يراي آن انتخاب شده ام.
از شدت خستگي داشتم بیهوش می شدم که مهماندار هواپيما با يك سيني غذاي داغ بيدارم كرد و صبحانه و شام را یکجا نوش جان كرديم.
مدينه
هواپيما بعد از حدود دو و نيم ساعت پرواز، دم دماي صبح به مدينه رسيد. اضطراب داشتيم كه نمازمان قضا نشود. از گمرك و شرطه های اخمو كه رد شديم اول به سراغ وضوخانه رفتيم و در گوشه اي روي جانماز مسافري به نماز ایستادم.
بيشتر مسافران در انتظار آمدن ساك هايشان بودند و اين شد كه در روز اول اين سفر معنوي بيش از 100 نفر نماز صبحشان قضا شد.
اتوبوس در بيرون فرودگاه منتظرمان بود. به محض سوار شدن با دوستي كه تا آخر سفر همراه و هم اتاقم بود آشنا شدم. اسمش آقاي ياوري و از مديران وزارت كشاورزي است.
نيم ساعت بعد در اتاق 237 «فندق قصر الدخيل» ساكن شديم. عربها به هتل فندق مي گويند و من چقدر فندق دوست دارم!


