شاعرانه - poetic
عبدالرحیم سعیدی راد - abdolrahim saeedi rad
88/02/22
خاطره 1
سال ۶۳ تو نهضت سواد آموزی به عنوان آموزشیار مشغول بکار شدم و توی یکی از روستاهای اطراف دزفول کلاس گرفتم. یه روز سر کلاس دانش آموزی رو پای تخته آوردم و گفتم: «کتاب چند بخشه؟»
گفت: « دو بشخه!»
گفتم: «نه جانم بگو بخش»
گفت: «بشخ»
گفتم: «بگو ب... خ... ش »
مثل من با صدای کشیده گفت: «ب... ش... خ»
همه بچه ها خندیدند. من ولی هم حرصم گرفته بود و هم خنده ام. فقط آروم گفتم: «بفرما بشین.»
گفت: « دو بشخه!»
گفتم: «نه جانم بگو بخش»
گفت: «بشخ»
گفتم: «بگو ب... خ... ش »
مثل من با صدای کشیده گفت: «ب... ش... خ»
همه بچه ها خندیدند. من ولی هم حرصم گرفته بود و هم خنده ام. فقط آروم گفتم: «بفرما بشین.»
نوشته شده توسط سعیدی راد
در | لینک ثابت
•

