88/02/23
خاطره 2
دقیقا یادمه که سال 64 بود. یه شاگردی داشتم که فامیلش یادم نیست اما تو اون روستا بهش می گفتن: «علی گدا». خیلی فضول بود. تو چند ثانیه همه کلاس رو بهم می ریخت. وسطای سال بود که یه شب دیگه از دستش کلافه شدم و خون جلوی چشامو گرفت نمی دونم چی شد که دستم رفت برای چوب میز ردیف جلو – جایی که بچه ها پاهاشونو روش میزارن- دیدم کنده اس. با همون جلوی بچه ها چند تا به پاهاش زدم و بعد با لگد از کلاس اندختمش بیرون.
هیچ وقت اونقدر خودمو عصبانی ندیده بودم. از شما چه پنهون که از خودم تعجب کردم چرا این کار رو کردم.
فردای اون روز برای کاری به دفتر نهضت سوادآموزی دزفول رفتم. یکی از دوستای قدیمی رو دیدم. اتفاقی پرسید: «کجا تدریس می کنی؟»
گفتم که فلان روستا. گفت: جدی؟ گفتم آره. آهی کشید و گفت: یه پسره ای اونجاس بهش میگن علی گدا. از من به تو نصیحت. یه وقت باهاش درگیر نشی؟
با تعجب پرسیدم: برا چی؟
گفت: یه مادر قلدر بد دهن داره که می تونه همه نهضت سواد آموزی دزفول رو از ریشه در بیاره!!!
گفتم: صداشو در نیار دیشب حسابی زدمش!
گفت: پس امشب پاتو تو اون روستا نذاری .
گفتم: نه بابا کلاس دارم. بچه ها درسشون عقب می افته.... گفت: با این حساب مگر خدا بهت رحم کنه که زنده برگردی.
عصر مثل همیشه راهی اون روستا شدم. بچه همه بودند بجز علی گدا. شروع کردم به تدریس. خیلی خوب کلاس جلو رفت. چلو علی نبود که بهمش بریزه.آخرای کلاس بود که از دور صدای زنی رو شنیدم که هی فحش می داد و می اومد سمت کلاس.
تنها کاری که کردم این بود که در کلاس رو قفل کردم و به بچه ها سپردم که همه روتونو سمت دیوار کنید و هیچ کس حرف نزنه. خودم هم صندلی مو زدم پشت به در و مثل بچه ها رو کردم سمت دیوار روبرو. حدود 20 دقیقه فحش داد و زد به در کلاس و ما هم خودمونو زدیم به نشنیدن و فقط دیوار نگاه کردیم. تا اینکه خسته شد و پشت در کلاس نشست زمین و شروع کرد به درد دل کردن و التماس کردن که این بچه یتیمه. تو کوچه بزرگ شده. نذار بیسواد بمونه. و قول میده دیگه فضولی نکنه و از این حرفا....
منم که دیم ورق برگشته. در رو باز کردم و کلی خط و نشون براشون کشیدم که اگه یه بار دیگه کلاس رو بهم بزنه کل خانواده اش باید از این روستا برن (و از این جور خالی بندی ها). بعد بخشیدمش و اجازه دادم بیاد کلاس.
اون سال همین پسر با معدل عالی قبول شد...

