تبليغاتX
شاعرانه - poetic - خاطره 3

88/02/26

خاطره 3

سال 70 دانشجو بودم و هفته ای یه روز، توی مدرسه ای در روستای کوت عبدالله اهواز فارسی و هنر به صورت حق التدریسی درس می دادم. خیلی منطقه فقیر نشینی بود. کلاس من 52 نفر و تعداد میز و صندلی ها 11 تا بود. یعنی اگه به زحمت 4 نفره هم می نشستن باز یه عده باید هر روز ایستاده درس گوش می داند.
صندلی خودمو به دو نفر می دادم و زنگ تفریح که می شد یه نفر مامور بود تا این صندلی رو برام بیاره تو دفتر که چند دقیقه استراحت کنم. اینا همه یه طرف نداشتن کولر و تهویه مناسب و نور کافی و ... طرف دیگر.
یه روز عصر که کلاس تموم شد یه یکی از بچه ها گفتم: «این لامپ مهتابی رو خاموش کن!»
فوری گفت: «چشم آقا».
چشم گفتن همانا و پریدن رو میز همان. با تعجب دیدم رفت که از جعبه تقسیم برق دو سر سیم لامپ رو با خودکار از هم جدا کنه. از دیدن این صحنه خشکم زد و برای اینکه برق اونو خشک نکه فوری جلوشو گرفتم و خودم با یه تیکه چوب بلند این کار رو کردم اما دیگه خیلی به غیرتم برخورد که یه جا چقدر باید محروم باشه که تو کلاس درس یه پریز برق هم نداشته باشه.
اومدم یه نامه برای روزنامه جمهوری اسلامی نوشتم و اوضاع مدرسه رو شرح دادم و از مسئولین کمک خواستم. روزنامه هم فوری چاپش کرد. دو هفته بعد رییس مدرسه جریان رو فهمید و با هام حرف زد که این چیزا فایده نداره ما خیلی نامه نوشتیم و ترتیب اثر ندادند، این 4 خط تو روزنامه چه تاثیری داره.
چیزی نگفتم ولی هفته بعدش که رفتم فوری صدام کرد که از وزارتخونه اومدن بازدید ببینن این چیزا که نوشتی حقیقت داره یا نه و گزارش تهیه کردن و رفتن.
هفته بعدی که رفتم مدرسه از تعجب شاخ در آوردم. دیدم یه کارگاه میز و صندلی سازی تو مدرسه گرم کاره. یه عده دارن شیشه های کلاس ها رو عوض می کنن. برقکار داره به شدت کار می کنه. تو دفتر دو دست مبل گذاشتن که دیگه کسی مجبور نباشه صندلی معلم رو به دنبالش جابجا کنه. و خلاصه انقلابی شده بود اساسی...
مدیر مدرسه به محض دیدن من پرید بغلم کرد و بوسید و نمی دونست از خوشحالی چیکار کنه. نامه من برای روزنامه غوغا کرده بود.

نوشته شده توسط سعیدی راد در |  لینک ثابت   •