شاعرانه - poetic
عبدالرحیم سعیدی راد - abdolrahim saeedi rad
88/03/13
نقاشی پای تخته!
به گمانم اوایل سال ۵۸ بود. شبانه درس می خواندم. یک شب زنگ تفریح اول که به صدا در اومد، پای تخته رفتم و با گچ شروع کردم به کشیدن نقاشی امام خمینی. البته بدون اینکه عکسی جلوم باشه. فقط از روی حافظه. آخه اون روزا عشق و علاقه عجیبی به امام داشتم.
کار کشیدن نقاشی که تمام شد متوجه شدم که همه کلاس ساکت نشستن و به دست من خیره شدند. طولی نکشید که معلم از راه رسید.
متوجه نقاشی نشد و شروع کرد به درس دادن. اما وقتی خواست چیزی روی تخته بنویسد چشمش به نقاشی افتاد. یکباره مثل برق گرفته ها خشکش زد. قدری محو آن شد و گفت: این را کی کشیده؟
بچه ها همه مرا نشان دادند. گفت: بیا اینجا. رفتم.
سوال کرد که اینو رو از روی چی نقاشی کردم و وقتی شنید از روی حافظه ام. به بچه ها گفت: براش کف بزنید. ...و زدند!
صدای سوت و کف بچه ها بالا رفت. سرمو پایین اندختم کلی خجالت کشیدم. بعد آقا معلم گفت: اینقدر زیباست که من نمیتونم تخته رو پاک کنم و مطلب بنویسم. پس خودت پاکش کن که بتونم درس رو ادامه بدم...
من هم نقاشی رو پاک کردم و نشستم.
کار کشیدن نقاشی که تمام شد متوجه شدم که همه کلاس ساکت نشستن و به دست من خیره شدند. طولی نکشید که معلم از راه رسید.
متوجه نقاشی نشد و شروع کرد به درس دادن. اما وقتی خواست چیزی روی تخته بنویسد چشمش به نقاشی افتاد. یکباره مثل برق گرفته ها خشکش زد. قدری محو آن شد و گفت: این را کی کشیده؟
بچه ها همه مرا نشان دادند. گفت: بیا اینجا. رفتم.
سوال کرد که اینو رو از روی چی نقاشی کردم و وقتی شنید از روی حافظه ام. به بچه ها گفت: براش کف بزنید. ...و زدند!
صدای سوت و کف بچه ها بالا رفت. سرمو پایین اندختم کلی خجالت کشیدم. بعد آقا معلم گفت: اینقدر زیباست که من نمیتونم تخته رو پاک کنم و مطلب بنویسم. پس خودت پاکش کن که بتونم درس رو ادامه بدم...
من هم نقاشی رو پاک کردم و نشستم.
نوشته شده توسط سعیدی راد
در | لینک ثابت
•

