شاعرانه - poetic
عبدالرحیم سعیدی راد - abdolrahim saeedi rad
88/04/02
از نو برایت می نویسم
سلام. حال من خوب است. البتهاين را دكترها ميگويند.
از تو چه پنهان كه چند وقت است هر نيمه شب، از چشمهايم آينه و كبوتر ميبارد. گفتم كبوتر، ياد احوال اين روزهايم افتادم كه شبيه كبوتري شده ام بي بال و پر، در لانهاي پوشالي كه دچار طوفان شده است و به عقربههايي چشم دوخته ام كه پاهايشان در گل فرو رفته اند.
عقربههايي كه مثل آفتابگردانها دور سرم ميچرخند و من سرگيجه ميگيرم.
ديشب باد تندي وزيد و همه واژههايم را بلعيد.
باران گرفت و همه شعرهايم را شست و با خود برد.
حالا فقط كلمه مقدس "تو" برايم باقي مانده است. كلمهاي كه بي آن هيچ حرفي براي گفتن ندارم.
اين دقايق بي تو چقدر سخت ميگذرد. دیگر عرضی ندارم.
نوشته شده توسط سعیدی راد
در | لینک ثابت
•

